قهوه اش رو تموم کرد و گفت :
یه روزی خاک قدر بارونو میدونه ولی اون روز دیگه بارون نمیباره ، قشنگ بود.
بند بندِ
استخوان هایم
جزء به جزء
وجودم
از غمِ
نبودت
فریاد
می کشند
همین كه مىدانم کسى شـبیه تو نـیست؛
چقدر دلهرهآورتر از
نبودن توست...
میگفت: تفاوت قدهایمان آنجا برایم مطلوب میشود که برای بوسیدنِ تو قَد میکشم.
خداراشکر میکنم بابت فرارسیدن روزهای دائم ابری، شب شدن ساعت ۵ بعدازظهر، پوشیدن لباسهای زیبا و مخفی کردن هرآنچه با باشگاه و رژیم درست نشد.
لبخند بزن،
شاد بمان در نظر شهر
لب باز نکن...
با تو همین شهر چه ها کرد