اعوذ بالنوم من كل الاحزان!
پناه می برم به خواب از تمامِ اندوهها..
پیر مرد همسایه آلزایمر دارد؛
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند،
او فقط فراموش کرده بود از خواب بیدار شود.
مادرم میگفت:
وقتِ تنهایی،
خدا را ياد كن.
و من هر شب،
به يادِ مادرم بودم..!
هروقت یاد گرفتی با دیگرانو به تمسخر گرفتن فقط شخصیت مزخرف و داغونتو به نمایش میذاری، بهت قول میدم بزرگ شدی.
چنان شاخه ی خشک روی درخت ؛ میان زمین و هوا ماندهام ...
برای تو که سالها رفته ای، چگونه بگویم چرا ماندهام؟!