تو چه دانی که پس از هر نگه ساده من؛
چه جنونی چه نیازی چه غمیست؟
بخشی از او هیچوقت به مردم نشان داده نشد.
رفتار های غیر قابل پیش بینی اش، شخصیتش را مبهم و خاکستری میساخت و درک این سایه ی سنگین، برایم سخت بود.
شاید اصلا انسان نبود
یک انسان چگونه میتواند توان التیام زخمی را داشته باشد که خودش آن را روی تن نشانده است؟
با تمام مزیت هایش، وقتی که با او حرف میزدی از حالهی سرد و بی روح زمین جدا میشدی و مانند نفسی خود را رها و ازاده احساس میکردی.
شاید او واقعا ماه بود در لباس یک انسانِ فرهیخته، کامل و منطقی .
-Yeganeh
ولی من دلم میخواست دلیل حال خوبت باشم.
دلیل خنده های یهوییت.
میخواستم انگیزه برگشتنت باشم.
دلم میخواست اونی باشم که با حرفا و بغلش غماتو یادت میره. دوست داشتم بشم اون آدمی که تو لحظههای ناراحتی و خوشحالیت بهش فکر میکنی.
اون آدمی که بعد از باز شدن چشمات بهش فکر میکنی. من میخواستم بشم اون آدمی که با وجودش چشم به روی همه میبندی.
اون ادمی که بیشتر از همه دوسش داری.
اما تو حتی نذاشتی یکم کنارت باشم
نذاشتی نزدیکت باشم
نخواستی:)
تاحالا ننشستی ایت الکرسی بخونی که کراشت امتحاناشو پاس شه بفهمی چی میگم .
کاش بخوای دوباره برگردی، منم با چهره ای اشک الود و غمناک تف کنم تو صورتت پرتت کنم اونور
دلم برات تنگ شده ولی دیگه احمق که نیستم.
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
کاش بخوای دوباره برگردی، منم با چهره ای اشک الود و غمناک تف کنم تو صورتت پرتت کنم اونور دلم برات تنگ
-خزعبل گفتم دوستان.
اتفاقا احمقم و با اغوش باز استقبال میکنم.
راه مرا اشاره شو من به کجا رسیدهام
هرچه دویدهام تو را خسته شدم ندیدهام
-مولانا