ولی من دلم میخواست دلیل حال خوبت باشم.
دلیل خنده های یهوییت.
میخواستم انگیزه برگشتنت باشم.
دلم میخواست اونی باشم که با حرفا و بغلش غماتو یادت میره. دوست داشتم بشم اون آدمی که تو لحظههای ناراحتی و خوشحالیت بهش فکر میکنی.
اون آدمی که بعد از باز شدن چشمات بهش فکر میکنی. من میخواستم بشم اون آدمی که با وجودش چشم به روی همه میبندی.
اون ادمی که بیشتر از همه دوسش داری.
اما تو حتی نذاشتی یکم کنارت باشم
نذاشتی نزدیکت باشم
نخواستی:)
تاحالا ننشستی ایت الکرسی بخونی که کراشت امتحاناشو پاس شه بفهمی چی میگم .
کاش بخوای دوباره برگردی، منم با چهره ای اشک الود و غمناک تف کنم تو صورتت پرتت کنم اونور
دلم برات تنگ شده ولی دیگه احمق که نیستم.
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
کاش بخوای دوباره برگردی، منم با چهره ای اشک الود و غمناک تف کنم تو صورتت پرتت کنم اونور دلم برات تنگ
-خزعبل گفتم دوستان.
اتفاقا احمقم و با اغوش باز استقبال میکنم.
راه مرا اشاره شو من به کجا رسیدهام
هرچه دویدهام تو را خسته شدم ندیدهام
-مولانا
تا زنده باشم چون کبوتر دانه میخواهم
امروز محتاج توام؛ فردا نمیخواهم!
آشفتهام...زیباییات باشد برای بعد
من درد دارم، شانهای مردانه میخواهم
از گوشهی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه میخواهم
میخندم و آیینه میگرید به حال من
دیوانهام، همصحبتی دیوانه میخواهم
در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه میخواهم
-علیرضا بدیع
بی آنکه بخواهم تمام شدی!
همان طور که بی آنکه بخواهم؛
تمام من شده بودی..
-فروغ فرخزاد
یسری از ادما اینقدر خوبن که ادم دلش میخواد هیچ غمی نداشته باشن و وقتی به این فکر میکنن که اونا هم غم دارن، قلب ادم درد میگیره.