شاید یروزی دوباره همدیگرو دیدیم و به هم توضیح دادیم که واقعا چه اتفاقی افتاد.
ادمی بود که در اجتماع به که مراتب سرد و جدی شناخته میشد.
اما در کنار کسانی که دوستشان داشت، حامد اهنگیای بود در ظاهری متفاوت.
به یاد دارم یکروز که از دعوای دوستش و کسی که به او پیشنهاد داده بود حرف میزد؛ هیچ چیز نشنیدم و فقط به حرکات چهره و بدنش نگاه میکردم و عسل در دلم اب میشد!
چند دقیقه ای که حرف زد تازه به خود امدم و خودم را جمع و جور کردم تا حداقل بتوانم خلاصه ای از حرفایش را به خاطر بسپارم ..
ان روز ها وقتی دستانم به لمسِ جای جای بدنش اغشته میشد احساس میکردم بهتر از این برای سرنوشت من نیست!
و به یقین او تنها چیزی بود که مرا شاد میساخت.
چه حیف که مدت کمی دوام اورد و مثل پرنده ای بال هایش را برای ازادی گشود و پر کشید!
عزیزِ جانم ، صدایم را داری؟
میشود بیآیی؟
تو بامن هرچه شد کردی ولی من هنوز میخواهم کنارم باشی و دوباره دستانت را با خونِ قلبم الوده کنی،
نمیآیی؟
چه سخت است بودن و نبودنش.
نیست که باز برایم پر حرفی کند ؛
نیست که دستم را بگیرد ؛
نیست که با چشمانش هم دروغ بگوید ؛
نزدیک، فقط چند قدم دور تر
اما دلَش؟
اه که دل او مثل جسمش در این حوالی نیست و این، باعث خنجری در آیینهی دلم میشود.
-یگانه
«رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است.»
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
ادمی بود که در اجتماع به که مراتب سرد و جدی شناخته میشد. اما در کنار کسانی که دوستشان داشت، حامد اه
و به یقین او تنها چیزی بود که مرا شاد میساخت!
و هنگامی که من فریاد مى زنم
و گریه مى کنم ،خانه خالى ست
هیچکس صداى مرا نمى شنود
و دنیا همین خانه ی خالى ست
که در آن وقتى صدا مى زنیم هیچکس پاسخ نمى دهد