هدایت شده از ‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
شدیدا به یه اکیپ کتابخون نیاز دارم که اسم اکیپمونو بزاریم پلوتونیها و فارق از همه چی زندگی کنیم.
من از اینکه "نشد" ناراحت نیستم، من از اینکه "چرا هیچوقت برای من نمیشه" ناراحتم.
عشق مانند بیمار شدن است
نمیدانی چطور اتفاق میافتد
عطسه میکنی، یکهو میلرزی
و دیگر دیر شده است، تو سرما خوردهای...
- آنا گاوالدا
اگه بدون من میتونی زندگی کنی، خب میتونی دیگه. چیکار کنم؟ میرم گریه کنم.
و هیچکس نپرسید؛
با تو چه کردهاند که اینگونه
در خلسهای از سکوت فرو رفتهای!
اگه مرگ به سراغم آمد و هنوز همدیگر را ندیده بودیم فراموش نکن که من خیلی دیدنت را آرزو میکردم.
شایع تو یکی از آهنگاش یه نصحیت خیلی خوب میکنه که باید قاب بگیریم بزنیم سَر در زندگیمون؛ همونجا که میگه:
«هرجایی ها رو تحویل نگیر
هرجایی نرو شأن داشته باش
اهمیت نداره از کی حرف میشنوی
بی اهمیت به همه شک داشته باش! »