‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
- داستان لمسِ دستانت..
خودت که نه، ولی دلم واسه دستات خیلی تنگ شده.
کاش منو رها نمیکردی
تو میتونستی باشی، حتی از سر دلسوزی و ترحم
اما میتونستی باشی!
تو میتونستی منو از دست خودم نجات بدی
اما به جاش ولم کردی بین افکارات ذهن مریضم
تو میتونستی منو نجات بدی اما دریغ کردی
کاش وجدان داشتی.
گفتمش نقاش را نقشی بکش از یار من.
گفت تابش را نیارد این در و دیوار من.
گفتمش خطی بکش ازگوشه یکموی او.
گفت خطی ره ندارد تا رود در کار من.
گفتم آیادیده برخود پرده ای اوصاف او.
گفتش آری جلوه گردد در دل بیمار من.
گفتمش تانی نمایی نقش بی نقشی به ما.
گفتش آری گر گذاری گردنت بر دار من.
من اینجوریم که اگه حس کنم یکیو دوس دارم و ببینم بقیه میرن سمتش دیوونه میشم.
اکثر آدما مث جمعه ان،
تا وقتی که نرسیدن خوبن و هی لحظه شماری میکنی برسن،
اما وقتی رسیدن هم کلافه ات میکنن هم غمگین، هم فراری.
شاید بتوان از هجوم سیل آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمیتوان جلوگیری نمود.
-بینوایان