eitaa logo
انجمن علمی سیاست‌گذاری فرهنگی دانشگاه باقرالعلوم علیه‌السلام
238 دنبال‌کننده
154 عکس
5 ویدیو
1 فایل
کانال اطلاع‌رسانی گروه مدیریت راهبردی و انجمن سیاست‌گذاری فرهنگی دانشگاه باقرالعلوم (ع) - دکتری سیاست‌گذاری فرهنگی - کارشناسی ارشد مدیریت رسانه - کارشناسی ارشد مدیریت راهبردی فرهنگ ارتباط با دبیر انجمن @fsh_mgmt
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱بسم الله الرحمن الرحیم 🌱 به بهانه ی مباهله، "شما اکنون در طرف درست تاریخ ایستاده‌اید" 🌱فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ{۶۱،آل عمران} 🌱 داستان مباهله را همه شنیده ایم. آنجا که پیامبر مامور به مباهله می شود و خداوند در خطاب به پیامبر دستور می دهد "هر گاه پس از آن همه استدلال هاى روشن، کسى درباره «اولوهیت عیسی» با تو «مجادله» کند به او پیشنهاد «مباهله» کن که خویشان نزدیک خود را بیاورد، تو نیز خویشان نزدیک خود را دعوت کن و «دعا» کنید تا خداوند دروغ گو را رسوا کند." زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها و جان خود یعنی امیر المومنین علی علیه السلام به محل واقعه می‌رسند، داستان متفاوت می شود. آنجاست که نصرانی ها به ناحق بودن استدلال خود پی می‌برند. اما داستان از کجا آغاز شد؟ از آنجا که مرزهای توحید درنوردیده شد و خدای عالم کنار زده شد. آنجاست که انبیا به حرکت عظیم مامور می شوند و یکی چون حضرت موسی(ع) مامور به حرکت "اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ (17،نازعات)"، یکی چون پیامبر صلی الله علیه وآله، مامور به مباهله. آری آنگاه که توحید خدشه دار شد معادلات تغییر می کند و مصداق "أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّار" را می‌گیرد. امروز در این گلوگاه تاریخی همه ی مبارزه ما استدلال آوردن بود. همان گونه که جان ِپیامبر، امیرالمومنین علی علیه السلام امور را نسبت به نصران پیش بردند. حجت ها که تمام شد، دستور از خداوند رسید که ای رسول الله، سازش و استدلال دگر معنایی ندارد، پا به میدان بگذار و مامور به مباهله هستی. آنجا که توحید خدشه دار شد، آنجا که حریم ها شکسته شد، تمام معادلات عوض می شود. آنجا که گفتند:"حتی اگر خدا هم با آنها باشد، آنها را شکست خواهیم داد(نتانیاهو)"، ماموریت به صورت جدی آغاز شد. در این برهه ی تاریخ مامور هستیم. اگر از آن عبور کردیم و در مقابل توحید شکنی ها و ظلم ها و تعدی ها ایستادگی نکردیم، باید پاسخ هزاران هزار نفر از ازل تا ابد که راه حق را هموار کردند بدهیم. این کلام "شما اکنون در طرف درست تاریخ ایستاده‌اید" یعنی آن عالِمی که کلام را ایراد فرمودند، قطب نما در دست دارد و راه را تجربه کرده است.او گرا را صحیح داده است تا نهراسیم و پا پس نکشیم، که سَمتِ درستِ تاریخ همین است و رسالت پیامبران و راه ائمه همین است. او می‌داند آنچه از این پس رخ می دهد، تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ است. یعنی پر واضح میفرمایند، در هر صورت این حرکت ان شاالله ختم به فتح و نصرت است.یعنی یا اینکه توفیق داریم ما پرچم را به دست حضرت بقیة الله روحی لک الفداء بدهیم یا راهی نمانده تا ظهور. ان شاءالله 🌱 ✍عارف زاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM 🌐https://eitaa.com/joinchat/2119959696Cb91c17c8ae 🔹🔸💠🔸🔹
آیا وقت آن نرسیده مادر فلسطینی را بازخوانی کنیم؟ هفتمین روز تمام تلاشم این بود که نگذارم بچه‌ها زیاد درگیر جنگ شوند. حجم اخبار را کم کردم، صدای تلویزیون را پایین آوردم، کلمات را رمزگذاری کردم. گمان می‌کردم با چند فیلتر ساده می‌شود اضطراب را متوقف کرد. اما اشتباه کرده بودم. انگار همین پنهان‌کاری، کنجکاوی‌شان را بیشتر کرد. پسرم حالا زودتر از همه بیدار می‌شود. می‌نشیند پای تلویزیون، زیرنویس‌ها را با دقت می‌خواند. از همان خط‌های پایین صفحه، زودتر از گوینده می‌فهمد که چه شده. حتی ساعت پخش مستندهای جنگ را حفظ کرده. خواهر کوچکش هم کنارش می‌نشیند، اما هنوز تصویر زخمی‌ها نرسیده، با همان حالت نیمه‌فرمانده‌اش، دست می‌گذارد جلوی چشم‌های او: «این برای تو خوب نیست... بیا موشک بازی کنیم.» موشک بازی، پناهگاه‌شان شده. ردیف موشک‌های کاغذی زیر میز، پرچمی که خودش با ماژیک کشیده، نقشه‌هایی که با فلش قرمز رسم کرده... شاید برای دیگران فقط بازی باشد، اما برای من نشانه‌ای‌ست از همان سازوکار دفاعیِ کودکی که امنیتش ترک برداشته. خودش دارد سنگر می‌سازد؛ با تخیل، با ماژیک، با کاغذ. اما شب‌ها، سنگرها فرو می‌ریزند. موقع خواب، هر شب همان درخواست: «میشه امشب همه با هم بخوابیم؟» و بعد، آرام و بریده‌بریده: «میشه اسم‌هامون رو با ماژیک روی لباسمون بنویسیم؟ اگه یه‌وقت...» جمله‌اش را تمام نکرد. و من نپرسیده میدانم کدام تصویر، این فکر را در سرش کاشته! تصویر خانواده فلسطینی که نام‌شان را بر پیراهن کودکان نوشته بودند وقتی خانه‌شان... ذهن کودک، فرق «اینجا» و «آنجا» را نمی‌فهمد. واقعیت برای او از قاب تلویزیون عبور می‌کند و بی‌واسطه می‌نشیند وسط زندگی‌اش. امنیتش را با واقعیات دوردست نمی‌سنجد، بلکه با چیزی که دیده، حس کرده، و نتوانسته توضیحش بدهد. ما هنوز صدای انفجار نشنیده‌ایم. اما ذهن‌شان، پُر از آوار است. در سال‌های اخیر، بارها در اخبار دیده‌اند کودکی هم‌سن خودشان کنار جنازه‌ای نشسته، بی‌حرکت، یا دختری که با دستان کوچکش، بی‌نتیجه، پیکری را تکان می‌دهد. این‌ها تصویر نیست برایشان، احتمال است. کابوس نیست، امکان است. و شاید خطرناک‌ترین اتفاق، همین است: در تخیل کودک، مرز خیال و واقعیت از هم پاشیده. آنچه دیده‌اند، دیگر «تصویر» نیست، بخشی از دنیای واقعی‌شان شده است. در دل همین آشفتگی، تصاویر را در ذهنم ورق می‌زنم. زنی در غزه، با شالی خاکی‌رنگ، نشسته کنار کودکش. قرآن می‌خواند، با صدایی شمرده. اشکش را پاک نمی‌کند. و کودک؟ بی‌وحشت نگاهش می‌کند. نه چون جنگ نیست، چون مادر، آرام است. چیزی در من می‌شکند. از خودم می‌پرسم: چطور کودکی در دل خون، آرام‌تر از فرزند من در دل خانه است؟ شاید پاسخ، ساده‌تر از آن باشد که فکر می‌کنم: آن زن، که تمام مادران فلسطینی قبل از آن‌که بمب‌ها بیفتند، سقفی دیگر برای کودکانشان ساخته‌اند. سقفی از جنس ایمان. گاهی فکر می‌کنم، شاید مادران غزه بیشتر از هر روان‌درمانگری می‌دانند تربیت یعنی چه. یعنی امنیت را در دل کودک مستقر کرد. نه با سانسور یا غرق‌کردن در هشدار، بلکه با نشستن کنارش، با شنیدنِ ترس‌هایش، با گفتنِ سرگذشت‌هایی که در تاریکی هم روشن‌ ماندند. من نتوانستم مانع ورود جنگ به ذهن بچه‌هایم شوم، اما باید بتوانم پناه و امنیت توحیدی را بازسازی کنم. دفترچه یادداشت را برمی‌دارم. می‌خواهم بنویسم چه می‌شود کرد. شاید از قصه‌های شبانه شروع کنم. قصه‌هایی از ایستادگی، از پسری که با یک قرآن در جیبش از زیر آوار زنده بیرون آمد، از مادری که با توکل، نه با وعده‌ی امنیت، فرزندش را بزرگ کرد. او می‌تواند هر بار به نانوایی می‌رود، نانی هم برای پیرزن تنها بخرد. یا بطری شربت خاکشیر برای شاطر محل ببرد و بگوید: «خداقوت». شاید قصه‌ی موسی، طالوت، یا هجرت پیامبر را برایش ساده‌سازی کنم. داستان‌هایی که بذر اطمینان را در دل کودک می‌کارند. پناه، و امنیت همین است. در حقیقتی که کودک بتواند درکش کند. ✍ فاطمه سادات هاشمی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM
از خون تا نور جبهه مقاومت همیشه با یک استراتژی پیش رفته است ( هر قطره خون شهیدی که بر زمین بریزد مسیر نوری را برای پیروزی می‌گشاید) از خون تا نور حکایت مسیری است که ملت‌های مقاومت پیموده‌اند این سفر از دل تاریکی شروع می‌شود از میان رودهای خون شهدا می‌گذرد و سپس به روشنایی پیروزی می‌رسد. شهادت نه یک پایان بلکه بیداری برای امت و راهی است برای رسیدن به عزت و سربلندی با صدای یکپارچه «الله اکبر» این مقاومت ادامه دارد تا نور عدالت همه جا فراگیر شود این وعده خداوند است که فرمودند: وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" و هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند( آل عمران169) تاریخ ثابت کرده هر ظلمی مقاومت می زاید، هر خونی، نهضتی می‌آفریند و هر شهیدی، هزاران مجاهد تربیت می‌کند. از خون تا نور مسیر مقدسی است که شهدا با تلاش و توکل بر خدا برای ادامه محور مقاومت گشودند ایران اسلامی با گذر از این مسیر دشوار نه تنها به خود کفایی رسید بلکه مشعل‌دار مقاومت در منطقه شد. به فرموده امام خمینی«ره» اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود، که امروز شاهد تحقق این وعده هستیم. ایرانِ قوی ، سد محکم در برابر استکبار است و این روزها می‌بینیم که مقاومتِ ایران و استقامت و همدلی مردمانش در این جنگ نشان داد با وحدت و ایمان می‌توان بزرگترین قدرت‌های استکبار را به زانو درآورد. درود بر مقاومت ایران 🇮🇷 درود بر مردم غیور و افتخار آفرین این سرزمین .. از خون تا نور، از کربلا تا قدس، ما پیروز خواهیم شد، خدایا! قدس را به خون پاک شهدا و نور ظهورت آزاد کن .. ✌️🌿 السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ ✍🏻 مریم حلاج زاد ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM 🌐https://eitaa.com/joinchat/2119959696Cb91c17c8ae 🔹🔸💠🔸🔹
اینجا میدان رزم توست در تقاطع «علم»، «تعهد» و «اقدام»؛ 🔹 نشست هم‌اندیشی مقاومت در جبهه رسانه با حضور اساتید و دانشجویان دغدغه‌مندِ رشته‌های فرهنگ و ارتباطات، مدیریت رسانه و سیاست‌گذاری فرهنگی برگزار شد. 📌 از بررسی راهبردهای رسانه‌ای تا طراحی ایده‌های کنش‌گرانه و آغاز شکل‌گیری یک هسته کنشگر دانشگاهی، این نشست گامی بود برای هم‌افزایی در میدان جنگ روایت‌ها. 🖋️ دانشگاه باقرالعلوم علیه‌السلام، شنبه ۳۱ خرداد، میزبان جهادگران فکری و رسانه‌ای بود. 🆔 @Bou_SM
وقتی خانه جبهه دوم است؛ و ماکارونی سرد، پدافند غیرعامل نهمین روز قم ظهر که رسیدم خانه، بوی ماکارونی فضا را پر کرده بود. همسرم برای ناهار سنگ‌تمام گذاشته بود؛ دو بسته ماکارونی بزرگ، سویا، گوشت، فلفل دلمه، رب... من فقط گفته بودم به اندازه دو وعده غذا درست کن، نه دو بسته! بچه‌ها نگاه‌شان به قابلمه‌ی بزرگ غذا، غمگین بود. مخصوصاً محمدحسین. قرار بود برای وعده بعد، با هم پیتزا درست کنیم. حالا حجم غذا امیدشان را شفته کرده بود. محمدحسین بی‌صدا رفت پنج ظرف پیرکس آورد و شروع کرد به پر کردن. با تعجب نگاهش کردم. گفت: «مگه نگفتی وقت جنگ باید بیشتر به فکر هم باشیم؟ نذر می‌برم برای پنج تا همسایه‌ها، به نیت پنج‌تن آل عبا. نابودی اسرائیل.» با خودش جدی بود. حتی به خواهرهایش گفت که ظرف‌ها را تزیین کنند. من و پدرشان فقط نگاهش کردیم. خندیدیم، نه به او، که به بلوغی که شبیه بازی بود، اما بازی نبود. شب شام نخورد. دلش پیتزا می‌خواست. با میوه خودش را سیر کرد. نیمه‌شب، حدود دو و نیم، صدای ظرف و قاشق بیدارم کرد. رفتم به سمت آشپزخانه. محمدحسین نشسته بود کنار دیس ماکارونیِ مانده از ظهر، در یخچال باز، قاشق در دست. گفتم: «چیکار می‌کنی؟» جواب داد: «گشنمه. البته گرسنگی فقط بهونه‌ست. صدای هواپیما رو نمی‌شنوی؟» گوش دادم. بله، صدایی می‌آمد. گفت: «نگران نباش، خودیه‌. حتما داره دنبال پهن‌بال‌ا می‌گرده. بی‌شرف می‌خوان سایت هسته‌ای فوردو را بزنن» لبخند زدم. «پهپاد، نه پهن‌بال»« آنجا هم فردو است» رشته ها را هورت کشید. اخمش کردم. بی‌تکلف گفت: «من و خدا با هم تعارف نداریم. کسی هم اینجا نیست که آداب اجتماعی رو رعایت کنم.» همان‌طور که رشته‌های چسبیده‌ی ماکارونی رو با قاشق جدا می‌کرد، گفت: «یه کم جعفری هم بود قابل‌تحمل‌تر می‌شد. ولی خب، سس قرمز هم کارشو می‌کنه.» صدای انفجار خفیفی آمد و شیشه‌ها لرزید، ضربان قلبم دوبرابر شد. گفت: «دیدی؟ هدف را زد...گفتم...خودیه‌.» نگاهم پی دخترها دوید که در سالن خوابیده بودند، نفسهای آرام نشان از خواب عمیقشان میداد، نفس راحتی کشیدم. به دیوار تکیه دادم. توان زانوهایم بریده بود. آرامش در خودش و لقمه‌ی سردش موج می‌زد. شروع کردم آیت‌الکرسی خواندن. همان‌جا، در آن بامداد، با لقمه‌ی یخ‌زده، پسر من داشت نوع خودش از جنگ را زندگی می‌کرد. نه با اسلحه، نه با فریاد؛ با غذا، با نذر، با قاشق. یاد نظریه فرهنگی روزمره و مقاومت دوسرتو افتادم که میگوید: مردم همیشه از چیزهای کوچک زندگی روزمره‌شان، برای مقاومت استفاده می‌کنند. ماکارونی شاید برای بقیه یه وعده‌ی ساده باشد؛ اما برای محمدحسین، یک شکل مقاومت بود؛ با دهان، با دل، با قاشق. و من، مادرش، شاهد این پایداری ریز و پنهان بودم. ما شاید تیر نزنیم، اما قاشق کودکانمان گاهی از خیلی سلاح‌ها قوی‌تر است. تا وقتی دل به زندگی داریم، شکست خوردن معنی ندارد. چراغ خانه‌ها را، با همین دلگرمی‌های کوچک روشن نگه‌داریم. ✍ فاطمه سادات هاشمی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM
تشییع «کلمه»؛ روایتی مادرانه از علم، شهادت و ایستادگی وقتی برگشتم، دیدم دفتر ریاضی‌ات روی میز باز مانده. کنار آن، کتاب فیزیک‌ات بود. دست روی جلدش کشیدم. چشمانم پر شد... تصمیم گرفتم، امروز را برایت روایت کنم. با کدام زبان، هنوز نمی‌دانم... تو شاید حالا کوچکی، اما دختر این خاکی؛ خاکی که هر ذره‌اش قصه‌ای از ایستادن دارد. خیلی‌های دیگر هم باید این روایت را بشنوند، اما از تو شروع می‌کنم—چون نگاهت هنوز زلال است و بی‌زخم. ما امروز، کلمه را تشییع کردیم. نه فقط پیکر یک انسان را؛ بلکه واژه‌ای زنده، معنا‌دار، و بی‌صدا که از جان برخاست و به جان‌ها منتقل شد. آن‌ها مثل واژه‌هایی بودند در ساختن جمله‌ای بی‌پایان: «ایران، آباد و آزاد» تک‌تک آنها معنا داشتند، حامل پیام بودند، برای گفتن، نه برای خاموش ماندن. آنها اگر ساکت هم باشند، سخن برای گفتن دارند. فرمول‌هایشان فریاد بود. سکوتشان، ترجمه حقیقت. پس تو بخوان‌شان. در فرهنگ ما، «کلمه» چیز کوچکی نیست. در قرآن، به عیسی (ع) گفته‌اند: کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلَىٰ مَرْیَمَ... یعنی کلمه، گاهی جان می‌گیرد. و امروز، کلمه‌ای را دیدم که جان گرفته بود؛ در هیئت یک فیزیکدان، یک مجاهد، یک استاد، که نه بمب ساخت، نه جنگ خواست؛ تنها خواست ملت خود را در علم مستقل کند. دخترم... کمرم تیر می‌کشد، پاهایم می‌لرزد، اما روحم بیدارتر از همیشه است. وقتی آن پیکرهای غرق به خون را دیدم، احساس کردم داریم حقیقت را خاک می‌کنیم، اما نه فراموشش. همان‌طور که کلمه‌ی درست، از حافظه‌ی زبان نمی‌رود، شهید هم از حافظه‌ی یک ملت پاک نمی‌شود. استکبار پلید آمریکا و اسرائیل خیال می‌کنند، می‌توانند با جنگ و کشتار، صدای تمدنی کهن را خاموش کنند. اما صدای «کلمه» را مگر می‌توان کشت؟ صدای شهید، تا روز رجعت، از دهان امثال تو بلند خواهد شد—بلندتر از هر منبری، رساتر از هر رسانه‌ای صدای دانشمند شهید، از همه‌ی کلاس‌ها، مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها، رساتر است. امروز دیدم که تمدن غرب، به‌جای گفت‌وگو، گلوله می‌فرستد؛ و تمدن اسلامی، به‌جای بمب، «کلمه» می‌سازد. و آن‌ها از همین می‌ترسند. از دانشی که برای سلطه نیست، بلکه برای عدالت است. مبادا شنیده شود... میوه‌ی دل مادر در دنیایی که برای بمب‌ساز، فیلم قهرمانی می‌سازند، ما باید برای دانشمندان شهید، کلمات جاودان بسازیم. شما باید «کلمات زنده» باشید. تو و همه‌ی فرزندان این سرزمین، باید راه کلمه را ادامه دهید. نه فقط با خواندن کتاب، که با فهمیدن معنای آن. با زیستن علم. با دفاع از حقیقت. امروز، شهید را چون بذر، در خاک سرزمین‌مان نشاندیم. فردا، باید از دهان تو جوانه بزند. بنویسی، بفهمی، بایستی… تشییع امروز، وداع نبود؛ آغاز نگارش فصل بعدی تمدن ما بود. ✍ فاطمه سادات هاشمی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM
⭕️ امشب برای فرماندهان شهید نماز لیلة‌الدفن بخوانیم
هدایت شده از خبرگزاری رسا
🔶 مراسم بزرگداشت سرلشکر شهید حاج حسن محققی در قم برگزار می‌شود 🔹 مراسم گرامیداشت سرلشکر شهید حاج حسن محققی جانشین سازمان اطلاعات سپاه پاسداران، به همت مراکز علمی و حوزوی و نهادهای انقلابی قم برگزار می‌شود. 🔹 این مراسم با سخنرانی آیت الله محسن اراکی، عضو شورای عالی حوزه‌های علمیه و استاد برجسته درس خارج فقه حوزه علمیه قم و با مداحی حاج عباس حیدرزاده و قرائت قرآن توسط قاری برجسته حاج علی علیزاده، روز چهارشنبه 11 تیرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۸:۳۰ در مسجد رفعت واقع در خیابان شهدا(صفائیه) قم برگزار می‌شود. متن کامل خبر ،،،_____________________،،، 》ما صدای رسای حوزه‌ایم 》 ✔️👇 🆔https://eitaa.com/joinchat/1150418947C7628f364a3 👈
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ درگذشت صبیه گرامی جناب آقای دکتر خان‌محمدی، استاد محترم دانشگاه، موجب اندوه عمیق جامعه علمی شد. این مصیبت بزرگ را به ایشان و خانواده مکرم‌شان تسلیت عرض می‌نماییم و از درگاه خداوند متعال برای آن مرحومه رحمت واسعه و برای بازماندگان، صبر و تسلای قلبی مسئلت داریم. انجمن علمی سیاست‌گذاری فرهنگی دانشگاه باقرالعلوم علیه‌السلام ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM
از ایستادگی تا تولد نور؛ خانه‌ای که هنوز در میدان است تقدیم به بانویی که سکان‌دار خانه‌ی یکی از فرماندهان جبهه مقاومت است می‌دانستم صفاییه امروز شلوغ است. در گروه‌ها اطلاعیه‌ی تجمع بیعت و حمایت از رهبری و مرجعیت را دیده بودم، اما من برای ثبت دو حضور اینجا بودم. در خیابان صفاییه قم. از لحظه‌ای که وارد خیابان شدم، مرد و زن، کودک و پیر، همه در یک مسیر بودند. از چند نفر نشانی مسجد را پرسیدم و با جمعیت هم‌مسیر شدم. در دلم گفتم: «خدایا، همین چند قدم را از من بپذیر. من هستم. تا پای جان.» مسجد پر بود از نشانه‌های عظمت و شکوه؛ بنرهای تسلیت، مردان و زنانی که آمده بودند برای بزرگداشت مردی که همه‌ عمر برای سرافرازی ملت و وطنش از جان گذشته بود. در ورودی، پاسداران ایستاده بودند. میان جمعیت، چهره‌ای آشنا به چشمم خورد. استاد محققی؛فرمانده‌ی میدان روایت و رسانه. اما این‌بار در قامت برادر شهید. استوار، آرام، ایستاده بود. قامتش، نه خم شده و نه لغزیده. شهید، برادر بزرگتر استاد بود. و حالا برادری ایستاده بود، بی‌هیچ نشانی از از‌دست‌دادن؛ انگار شهید حاج حسن محققی، تکثیر شده بود در روح همه‌. در مجلس بانوان، همسر شهید، سه خواهرش و یکی از عروس‌ها حاضر بودند.اولین‌بار بود که فقط چند روز بعد از شهادت، همسر شهیدی را از نزدیک می‌دیدم. آرام و مطمئن؛ گویی این آرام‌ بودن، بخشی از رسالتش بود. با خودم زمزمه کردم: «چطور برای مردی بااین همه بودن، می‌شود ضجه نزد؟» به سویش رفتم. دستش را بین دستانم گرفتم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. ایستاده بودم روبه‌روی زنی که انگار از جنس خاک نبود. فقط گفتم: «آمده‌ام بگویم… متشکرم. به‌خاطر همه‌چیز.» ولی دلم هزار جمله دیگر داشت که زبانم یارای گفتنشان نبود. در میان آن مکالمه‌های آرام، جمله‌ای گفت که در ذهنم حک شد: «اگر ما هم لیاقت داشتیم، خدا مثل همسر شهید باقری، ما را می‌پذیرفت.» سکوت کردم. نه از بی‌کلامی، بلکه از اینکه واژه‌ها، اندازه‌ی این عمق نبودند. وقتی اسمم را پرسید، گفتم: «یک نفر به نیابت از مردم این سرزمین آمده تا بگوید: خداقوت، دست‌مریزاد، و زبان قاصر است...» «مکث کرد، لبخندی بی‌صدا، بر جانم نشاند. گویی تمام ایرانم، در آغوشم کشید، شبیه پناه. او خسته نبود. مثل یک فرمانده در میدان نبرد ایستاده بود. باورم نمی‌شد در فراقِ همسفرِ همه‌ی زندگی‌ات، بتوان چنین بود. از نزدیک لمس می‌کردم «مقاومت» یعنی چه. وقتی ذهنم خانواده‌ی شهید را با دیگرانی که عزیز از دست داده‌اند مقایسه می‌کرد، چیزی روشن در دلم می‌درخشید: اینجا فقدان نبود، تکثیر بود. انگار حاج حسن در روح همه‌شان بازتاب یافته بود. پسرشهید هم، در حمله‌ی ناجوانمردانه شبانه اسراییل مجروح شده. و همسرش، این روزها منتظر تولد نوزادی‌ست که هنوز پدربزرگش را ندیده. یکی شهید شد، یکی جانباز، و یکی در راه است... این یعنی خانه‌ای که هنوز در میدان است. خانواده‌ای که هنوز زنده است. که هنوز می‌زاید، و می‌سازد. خواستم خداحافظی کنم. دلم نمی‌آمد. ...در ذهنم قاب آن زن مانده، ایستاده با چادری که هنوز سنگر است، با نگاهی که به آسمان نزدیک‌تر است تا زمین. و در دل صدای کودکی که هنوز به دنیا نیامده: «پدربزرگم پر کشید، پدرم ایستاد… من هم خواهم آمد.» ✍ فاطمه سادات هاشمی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ 🆔 @Bou_SM