#یادداشت_دانشجویی_۸
آیا وقت آن نرسیده مادر فلسطینی را بازخوانی کنیم؟
هفتمین روز
تمام تلاشم این بود که نگذارم بچهها زیاد درگیر جنگ شوند. حجم اخبار را کم کردم، صدای تلویزیون را پایین آوردم، کلمات را رمزگذاری کردم. گمان میکردم با چند فیلتر ساده میشود اضطراب را متوقف کرد. اما اشتباه کرده بودم. انگار همین پنهانکاری، کنجکاویشان را بیشتر کرد.
پسرم حالا زودتر از همه بیدار میشود. مینشیند پای تلویزیون، زیرنویسها را با دقت میخواند. از همان خطهای پایین صفحه، زودتر از گوینده میفهمد که چه شده. حتی ساعت پخش مستندهای جنگ را حفظ کرده. خواهر کوچکش هم کنارش مینشیند، اما هنوز تصویر زخمیها نرسیده، با همان حالت نیمهفرماندهاش، دست میگذارد جلوی چشمهای او: «این برای تو خوب نیست... بیا موشک بازی کنیم.»
موشک بازی، پناهگاهشان شده. ردیف موشکهای کاغذی زیر میز، پرچمی که خودش با ماژیک کشیده، نقشههایی که با فلش قرمز رسم کرده... شاید برای دیگران فقط بازی باشد، اما برای من نشانهایست از همان سازوکار دفاعیِ کودکی که امنیتش ترک برداشته. خودش دارد سنگر میسازد؛ با تخیل، با ماژیک، با کاغذ. اما شبها، سنگرها فرو میریزند. موقع خواب، هر شب همان درخواست: «میشه امشب همه با هم بخوابیم؟» و بعد، آرام و بریدهبریده: «میشه اسمهامون رو با ماژیک روی لباسمون بنویسیم؟ اگه یهوقت...» جملهاش را تمام نکرد. و من نپرسیده میدانم کدام تصویر، این فکر را در سرش کاشته! تصویر خانواده فلسطینی که نامشان را بر پیراهن کودکان نوشته بودند وقتی خانهشان...
ذهن کودک، فرق «اینجا» و «آنجا» را نمیفهمد. واقعیت برای او از قاب تلویزیون عبور میکند و بیواسطه مینشیند وسط زندگیاش. امنیتش را با واقعیات دوردست نمیسنجد، بلکه با چیزی که دیده، حس کرده، و نتوانسته توضیحش بدهد. ما هنوز صدای انفجار نشنیدهایم. اما ذهنشان، پُر از آوار است. در سالهای اخیر، بارها در اخبار دیدهاند کودکی همسن خودشان کنار جنازهای نشسته، بیحرکت، یا دختری که با دستان کوچکش، بینتیجه، پیکری را تکان میدهد. اینها تصویر نیست برایشان، احتمال است. کابوس نیست، امکان است.
و شاید خطرناکترین اتفاق، همین است: در تخیل کودک، مرز خیال و واقعیت از هم پاشیده. آنچه دیدهاند، دیگر «تصویر» نیست، بخشی از دنیای واقعیشان شده است.
در دل همین آشفتگی، تصاویر را در ذهنم ورق میزنم. زنی در غزه، با شالی خاکیرنگ، نشسته کنار کودکش. قرآن میخواند، با صدایی شمرده. اشکش را پاک نمیکند. و کودک؟ بیوحشت نگاهش میکند. نه چون جنگ نیست، چون مادر، آرام است. چیزی در من میشکند. از خودم میپرسم: چطور کودکی در دل خون، آرامتر از فرزند من در دل خانه است؟ شاید پاسخ، سادهتر از آن باشد که فکر میکنم: آن زن، که تمام مادران فلسطینی قبل از آنکه بمبها بیفتند، سقفی دیگر برای کودکانشان ساختهاند. سقفی از جنس ایمان. گاهی فکر میکنم، شاید مادران غزه بیشتر از هر رواندرمانگری میدانند تربیت یعنی چه. یعنی امنیت را در دل کودک مستقر کرد. نه با سانسور یا غرقکردن در هشدار، بلکه با نشستن کنارش، با شنیدنِ ترسهایش، با گفتنِ سرگذشتهایی که در تاریکی هم روشن ماندند. من نتوانستم مانع ورود جنگ به ذهن بچههایم شوم، اما باید بتوانم پناه و امنیت توحیدی را بازسازی کنم.
دفترچه یادداشت را برمیدارم. میخواهم بنویسم چه میشود کرد. شاید از قصههای شبانه شروع کنم. قصههایی از ایستادگی، از پسری که با یک قرآن در جیبش از زیر آوار زنده بیرون آمد، از مادری که با توکل، نه با وعدهی امنیت، فرزندش را بزرگ کرد.
او میتواند هر بار به نانوایی میرود، نانی هم برای پیرزن تنها بخرد. یا بطری شربت خاکشیر برای شاطر محل ببرد و بگوید: «خداقوت».
شاید قصهی موسی، طالوت، یا هجرت پیامبر را برایش سادهسازی کنم. داستانهایی که بذر اطمینان را در دل کودک میکارند. پناه، و امنیت همین است. در حقیقتی که کودک بتواند درکش کند.
✍ فاطمه سادات هاشمی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
انجمن علمی سیاستگذاری فرهنگی دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام
📣 اینجا میدان رزم توست بسمه تعالی 🔹نشست هماندیشی با موضوع «مقاومت در جبهه رسانه» با حضور اساتید و
📣📣📣📣📣📣پخش زنده این جلسه هم اکنون در گروه صدای دانشجو
#یادداشت_دانشجویی_۹
از خون تا نور
جبهه مقاومت همیشه با یک استراتژی پیش رفته است ( هر قطره خون شهیدی که بر زمین بریزد مسیر نوری را برای پیروزی میگشاید)
از خون تا نور حکایت مسیری است که ملتهای مقاومت پیمودهاند این سفر از دل تاریکی شروع میشود از میان رودهای خون شهدا میگذرد و سپس به روشنایی پیروزی میرسد.
شهادت نه یک پایان بلکه بیداری برای امت و راهی است برای رسیدن به عزت و سربلندی با صدای یکپارچه «الله اکبر»
این مقاومت ادامه دارد تا نور عدالت همه جا فراگیر شود این وعده خداوند است که فرمودند: وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ"
و هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار، بلکه زندهاند که نزد پروردگارشان روزی داده میشوند( آل عمران169)
تاریخ ثابت کرده هر ظلمی مقاومت می زاید، هر خونی، نهضتی میآفریند و هر شهیدی، هزاران مجاهد تربیت میکند.
از خون تا نور مسیر مقدسی است که شهدا با تلاش و توکل بر خدا برای ادامه محور مقاومت گشودند ایران اسلامی با گذر از این مسیر دشوار نه تنها به خود کفایی رسید بلکه مشعلدار مقاومت در منطقه شد. به فرموده امام خمینی«ره» اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود، که امروز شاهد تحقق این وعده هستیم. ایرانِ قوی ، سد محکم در برابر استکبار است و این روزها میبینیم که مقاومتِ ایران و استقامت و همدلی مردمانش در این جنگ نشان داد با وحدت و ایمان میتوان بزرگترین قدرتهای استکبار را به زانو درآورد.
درود بر مقاومت ایران 🇮🇷
درود بر مردم غیور و افتخار آفرین این سرزمین ..
از خون تا نور، از کربلا تا قدس، ما پیروز خواهیم شد، خدایا! قدس را به خون پاک شهدا و نور ظهورت آزاد کن ..
✌️🌿 السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ
✍🏻 مریم حلاج زاد
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
🌐https://eitaa.com/joinchat/2119959696Cb91c17c8ae
🔹🔸💠🔸🔹
اینجا میدان رزم توست
در تقاطع «علم»، «تعهد» و «اقدام»؛
🔹 نشست هماندیشی مقاومت در جبهه رسانه با حضور اساتید و دانشجویان دغدغهمندِ رشتههای فرهنگ و ارتباطات، مدیریت رسانه و سیاستگذاری فرهنگی برگزار شد.
📌 از بررسی راهبردهای رسانهای تا طراحی ایدههای کنشگرانه و آغاز شکلگیری یک هسته کنشگر دانشگاهی، این نشست گامی بود برای همافزایی در میدان جنگ روایتها.
🖋️ دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام، شنبه ۳۱ خرداد، میزبان جهادگران فکری و رسانهای بود.
🆔 @Bou_SM
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
#جهاد_تبیین
#میدان_رزم_توست
#یادداشت_دانشجویی_۱۰
وقتی خانه جبهه دوم است؛ و ماکارونی سرد، پدافند غیرعامل
نهمین روز
قم
ظهر که رسیدم خانه، بوی ماکارونی فضا را پر کرده بود. همسرم برای ناهار سنگتمام گذاشته بود؛ دو بسته ماکارونی بزرگ، سویا، گوشت، فلفل دلمه، رب... من فقط گفته بودم به اندازه دو وعده غذا درست کن، نه دو بسته!
بچهها نگاهشان به قابلمهی بزرگ غذا، غمگین بود. مخصوصاً محمدحسین. قرار بود برای وعده بعد، با هم پیتزا درست کنیم. حالا حجم غذا امیدشان را شفته کرده بود.
محمدحسین بیصدا رفت پنج ظرف پیرکس آورد و شروع کرد به پر کردن. با تعجب نگاهش کردم. گفت:
«مگه نگفتی وقت جنگ باید بیشتر به فکر هم باشیم؟ نذر میبرم برای پنج تا همسایهها، به نیت پنجتن آل عبا. نابودی اسرائیل.»
با خودش جدی بود. حتی به خواهرهایش گفت که ظرفها را تزیین کنند. من و پدرشان فقط نگاهش کردیم. خندیدیم، نه به او، که به بلوغی که شبیه بازی بود، اما بازی نبود.
شب شام نخورد. دلش پیتزا میخواست. با میوه خودش را سیر کرد.
نیمهشب، حدود دو و نیم، صدای ظرف و قاشق بیدارم کرد. رفتم به سمت آشپزخانه. محمدحسین نشسته بود کنار دیس ماکارونیِ مانده از ظهر، در یخچال باز، قاشق در دست.
گفتم: «چیکار میکنی؟»
جواب داد: «گشنمه. البته گرسنگی فقط بهونهست. صدای هواپیما رو نمیشنوی؟»
گوش دادم. بله، صدایی میآمد. گفت:
«نگران نباش، خودیه. حتما داره دنبال پهنبالا میگرده. بیشرف میخوان سایت هستهای فوردو را بزنن»
لبخند زدم. «پهپاد، نه پهنبال»« آنجا هم فردو است»
رشته ها را هورت کشید. اخمش کردم.
بیتکلف گفت: «من و خدا با هم تعارف نداریم. کسی هم اینجا نیست که آداب اجتماعی رو رعایت کنم.»
همانطور که رشتههای چسبیدهی ماکارونی رو با قاشق جدا میکرد، گفت:
«یه کم جعفری هم بود قابلتحملتر میشد. ولی خب، سس قرمز هم کارشو میکنه.»
صدای انفجار خفیفی آمد و شیشهها لرزید، ضربان قلبم دوبرابر شد. گفت:
«دیدی؟ هدف را زد...گفتم...خودیه.»
نگاهم پی دخترها دوید که در سالن خوابیده بودند، نفسهای آرام نشان از خواب عمیقشان میداد، نفس راحتی کشیدم.
به دیوار تکیه دادم. توان زانوهایم بریده بود. آرامش در خودش و لقمهی سردش موج میزد. شروع کردم آیتالکرسی خواندن.
همانجا، در آن بامداد، با لقمهی یخزده، پسر من داشت نوع خودش از جنگ را زندگی میکرد.
نه با اسلحه، نه با فریاد؛ با غذا، با نذر، با قاشق. یاد نظریه فرهنگی روزمره و مقاومت دوسرتو افتادم که میگوید: مردم همیشه از چیزهای کوچک زندگی روزمرهشان، برای مقاومت استفاده میکنند.
ماکارونی شاید برای بقیه یه وعدهی ساده باشد؛ اما برای محمدحسین، یک شکل مقاومت بود؛ با دهان، با دل، با قاشق.
و من، مادرش، شاهد این پایداری ریز و پنهان بودم.
ما شاید تیر نزنیم، اما قاشق کودکانمان گاهی از خیلی سلاحها قویتر است. تا وقتی دل به زندگی داریم، شکست خوردن معنی ندارد. چراغ خانهها را، با همین دلگرمیهای کوچک روشن نگهداریم.
✍ فاطمه سادات هاشمی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
#یادداشت_دانشجویی_۱۱
تشییع «کلمه»؛ روایتی مادرانه از علم، شهادت و ایستادگی
وقتی برگشتم، دیدم دفتر ریاضیات روی میز باز مانده. کنار آن، کتاب فیزیکات بود. دست روی جلدش کشیدم. چشمانم پر شد...
تصمیم گرفتم، امروز را برایت روایت کنم.
با کدام زبان، هنوز نمیدانم...
تو شاید حالا کوچکی، اما دختر این خاکی؛ خاکی که هر ذرهاش قصهای از ایستادن دارد. خیلیهای دیگر هم باید این روایت را بشنوند، اما از تو شروع میکنم—چون نگاهت هنوز زلال است و بیزخم.
ما امروز، کلمه را تشییع کردیم.
نه فقط پیکر یک انسان را؛ بلکه واژهای زنده، معنادار، و بیصدا که از جان برخاست و به جانها منتقل شد.
آنها مثل واژههایی بودند در ساختن جملهای بیپایان: «ایران، آباد و آزاد»
تکتک آنها معنا داشتند، حامل پیام بودند، برای گفتن، نه برای خاموش ماندن.
آنها اگر ساکت هم باشند، سخن برای گفتن دارند.
فرمولهایشان فریاد بود.
سکوتشان، ترجمه حقیقت.
پس تو بخوانشان.
در فرهنگ ما، «کلمه» چیز کوچکی نیست.
در قرآن، به عیسی (ع) گفتهاند: کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلَىٰ مَرْیَمَ...
یعنی کلمه، گاهی جان میگیرد.
و امروز، کلمهای را دیدم که جان گرفته بود؛ در هیئت یک فیزیکدان، یک مجاهد، یک استاد، که نه بمب ساخت، نه جنگ خواست؛ تنها خواست ملت خود را در علم مستقل کند.
دخترم...
کمرم تیر میکشد، پاهایم میلرزد، اما روحم بیدارتر از همیشه است.
وقتی آن پیکرهای غرق به خون را دیدم، احساس کردم داریم حقیقت را خاک میکنیم، اما نه فراموشش.
همانطور که کلمهی درست، از حافظهی زبان نمیرود، شهید هم از حافظهی یک ملت پاک نمیشود.
استکبار پلید آمریکا و اسرائیل خیال میکنند، میتوانند با جنگ و کشتار، صدای تمدنی کهن را خاموش کنند.
اما صدای «کلمه» را مگر میتوان کشت؟
صدای شهید، تا روز رجعت، از دهان امثال تو بلند خواهد شد—بلندتر از هر منبری، رساتر از هر رسانهای
صدای دانشمند شهید، از همهی کلاسها، مدرسهها، دانشگاهها، رساتر است.
امروز دیدم که تمدن غرب، بهجای گفتوگو، گلوله میفرستد؛
و تمدن اسلامی، بهجای بمب، «کلمه» میسازد.
و آنها از همین میترسند. از دانشی که برای سلطه نیست، بلکه برای عدالت است. مبادا شنیده شود...
میوهی دل مادر
در دنیایی که برای بمبساز، فیلم قهرمانی میسازند، ما باید برای دانشمندان شهید، کلمات جاودان بسازیم.
شما باید «کلمات زنده» باشید.
تو و همهی فرزندان این سرزمین، باید راه کلمه را ادامه دهید.
نه فقط با خواندن کتاب،
که با فهمیدن معنای آن.
با زیستن علم.
با دفاع از حقیقت.
امروز، شهید را چون بذر، در خاک سرزمینمان نشاندیم.
فردا، باید از دهان تو جوانه بزند.
بنویسی، بفهمی، بایستی…
تشییع امروز، وداع نبود؛ آغاز نگارش فصل بعدی تمدن ما بود.
✍ فاطمه سادات هاشمی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
هدایت شده از خبرگزاری رسا
🔶 مراسم بزرگداشت سرلشکر شهید حاج حسن محققی در قم برگزار میشود
🔹 مراسم گرامیداشت سرلشکر شهید حاج حسن محققی جانشین سازمان اطلاعات سپاه پاسداران، به همت مراکز علمی و حوزوی و نهادهای انقلابی قم برگزار میشود.
🔹 این مراسم با سخنرانی آیت الله محسن اراکی، عضو شورای عالی حوزههای علمیه و استاد برجسته درس خارج فقه حوزه علمیه قم و با مداحی حاج عباس حیدرزاده و قرائت قرآن توسط قاری برجسته حاج علی علیزاده، روز چهارشنبه 11 تیرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۸:۳۰ در مسجد رفعت واقع در خیابان شهدا(صفائیه) قم برگزار میشود.
متن کامل خبر
،،،_____________________،،،
》ما صدای رسای حوزهایم
》#کانال_خبرگزاری_رسا ✔️👇
🆔https://eitaa.com/joinchat/1150418947C7628f364a3 👈
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
درگذشت صبیه گرامی جناب آقای دکتر خانمحمدی، استاد محترم دانشگاه، موجب اندوه عمیق جامعه علمی شد. این مصیبت بزرگ را به ایشان و خانواده مکرمشان تسلیت عرض مینماییم و از درگاه خداوند متعال برای آن مرحومه رحمت واسعه و برای بازماندگان، صبر و تسلای قلبی مسئلت داریم.
انجمن علمی سیاستگذاری فرهنگی
دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
#یادداشت_دانشجویی_۱۲
از ایستادگی تا تولد نور؛ خانهای که هنوز در میدان است
تقدیم به بانویی که سکاندار خانهی یکی از فرماندهان جبهه مقاومت است
میدانستم صفاییه امروز شلوغ است. در گروهها اطلاعیهی تجمع بیعت و حمایت از رهبری و مرجعیت را دیده بودم، اما من برای ثبت دو حضور اینجا بودم. در خیابان صفاییه قم.
از لحظهای که وارد خیابان شدم، مرد و زن، کودک و پیر، همه در یک مسیر بودند. از چند نفر نشانی مسجد را پرسیدم و با جمعیت هممسیر شدم.
در دلم گفتم: «خدایا، همین چند قدم را از من بپذیر. من هستم. تا پای جان.»
مسجد پر بود از نشانههای عظمت و شکوه؛ بنرهای تسلیت، مردان و زنانی که آمده بودند برای بزرگداشت مردی که همه عمر برای سرافرازی ملت و وطنش از جان گذشته بود.
در ورودی، پاسداران ایستاده بودند.
میان جمعیت، چهرهای آشنا به چشمم خورد. استاد محققی؛فرماندهی میدان روایت و رسانه.
اما اینبار در قامت برادر شهید.
استوار، آرام، ایستاده بود. قامتش، نه خم شده و نه لغزیده.
شهید، برادر بزرگتر استاد بود. و حالا برادری ایستاده بود، بیهیچ نشانی از ازدستدادن؛ انگار شهید حاج حسن محققی، تکثیر شده بود در روح همه.
در مجلس بانوان، همسر شهید، سه خواهرش و یکی از عروسها حاضر بودند.اولینبار بود که فقط چند روز بعد از شهادت، همسر شهیدی را از نزدیک میدیدم.
آرام و مطمئن؛ گویی این آرام بودن، بخشی از رسالتش بود.
با خودم زمزمه کردم:
«چطور برای مردی بااین همه بودن، میشود ضجه نزد؟»
به سویش رفتم.
دستش را بین دستانم گرفتم.
نمیدانستم چه باید بگویم. ایستاده بودم روبهروی زنی که انگار از جنس خاک نبود. فقط گفتم: «آمدهام بگویم… متشکرم. بهخاطر همهچیز.» ولی دلم هزار جمله دیگر داشت که زبانم یارای گفتنشان نبود.
در میان آن مکالمههای آرام، جملهای گفت که در ذهنم حک شد:
«اگر ما هم لیاقت داشتیم، خدا مثل همسر شهید باقری، ما را میپذیرفت.»
سکوت کردم.
نه از بیکلامی، بلکه از اینکه واژهها، اندازهی این عمق نبودند.
وقتی اسمم را پرسید، گفتم:
«یک نفر به نیابت از مردم این سرزمین آمده تا بگوید: خداقوت، دستمریزاد، و زبان قاصر است...»
«مکث کرد، لبخندی بیصدا، بر جانم نشاند. گویی تمام ایرانم، در آغوشم کشید، شبیه پناه.
او خسته نبود.
مثل یک فرمانده در میدان نبرد ایستاده بود.
باورم نمیشد در فراقِ همسفرِ همهی زندگیات، بتوان چنین بود.
از نزدیک لمس میکردم «مقاومت» یعنی چه.
وقتی ذهنم خانوادهی شهید را با دیگرانی که عزیز از دست دادهاند مقایسه میکرد، چیزی روشن در دلم میدرخشید:
اینجا فقدان نبود، تکثیر بود.
انگار حاج حسن در روح همهشان بازتاب یافته بود.
پسرشهید هم، در حملهی ناجوانمردانه شبانه اسراییل مجروح شده.
و همسرش، این روزها منتظر تولد نوزادیست که هنوز پدربزرگش را ندیده.
یکی شهید شد،
یکی جانباز،
و یکی در راه است...
این یعنی خانهای که هنوز در میدان است.
خانوادهای که هنوز زنده است.
که هنوز میزاید، و میسازد.
خواستم خداحافظی کنم. دلم نمیآمد.
...در ذهنم قاب آن زن مانده، ایستاده با چادری که هنوز سنگر است، با نگاهی که به آسمان نزدیکتر است تا زمین.
و در دل صدای کودکی که هنوز به دنیا نیامده:
«پدربزرگم پر کشید، پدرم ایستاد… من هم خواهم آمد.»
✍ فاطمه سادات هاشمی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM
#یادداشت_دانشجویی_۱۳
از طبل دیروز تا هیاهوی فضای مجازی
شب تاسوعاست. برای عزاداری آمدهام حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. با بچهها در ایوان ضلع شرقی صحن امام رضا ایستادهایم. کاروانهای عزاداری یکییکی وارد میشوند. صدای سنج و طبل هوا را میدرد. زهرا، دختر هشتسالهام، با هر ضربه، بیشتر در آغوشم جمع میشود. دستهای کوچکش را روی گوشهایش فشار میدهد. صدای نفسهایش لرزان است.
میلرزد، نه از طبلِ امروز، از طبلِ دیروز... از صدایی که صدای طبل سپاه دشمن در عاشوراست. انگار آن صدا بعد از قرنها هنوز در جانها نفوذ میکند. انگار هنوز خیمهها در آتشاند و صدای شیپور دشمن دل رباب و سکینه را میلرزاند.
چشمهای زهرا نگران و پر از سؤال است. آرام سرم را خم کردم و کنار گوشش گفتم:
— «عزیزم... میدونم یهکم ترسناکه. ولی این صدا برای یادآوری یه اتفاق خیلی بزرگه. ما داریم برای کسی گریه میکنیم که با اینکه بهترین آدم زمان خودش بود، خیلی دلش شکسته شد... خیلی.»
بغضش کمی میلرزد. آرام میپرسد:
— «اما چرا باید اینقدر صداش بلند باشه؟»
دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم:
— «چون اون روز، وقتی دشمن اومده بود، با طبل و شیپور جنگ را شروع کردن... میخواستن بترسونن. این صدا، صدای غصهست، نه جنگ. ما یادمون نمیره.»
زهرا هنوز نگران نگاه میکرد. زینب که کنارش ایستاده بود، چادرش را جلو کشید و گفت:
— «مامان، یاد اون قصه افتادم که بچه بودم شبهای عاشورا بران میگفتی، وقتی دشمن امام حسین اومد، اول با صدا و طبل اومدن جلو، که خیمهها بترسن…»
کمی مکث کرد. صدایش گرفته بود:
— «شاید واسه همینه که این صدا آدمو میلرزونه… انگار داره اون روز رو زنده میکنه…»
زهرا پرسید: «پس چرا الان میزننش؟»
زینب با دست، اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت:
— «شاید واسه اینه که هیچوقت فراموش نکنیم چه ظلمی شد… که بچهها و زنها هم ترسیدن… ولی بازم مقاومت کردن. همین تحمل سختیها باعث شد بعد هزار سال هنوز قصهشان برای آدمهای مقاوم بمونه.»
آرام لبخند زدم. به دلم نشست. این فهم، از جنس کتاب نبود. از جنس تجربه بود، و این، یعنی تابآوری دارد ریشه میگیرد…
زهرا آرامتر شده، اما هنوز چشم از دستههای عزاداری برنمیدارد. زینب آهسته گفت:
— «مامان... انگار هنوز اون طبلها صدا دارن، فقط شکلشون عوض شده...»
نگاهش کردم. برقی در چشمانش بود؛ انگار چیزی را فهمیده، ولی دنبال واژه است برای گفتنش.
ادامه داد:
— «الانم دشمن همین سر و صداها رو درمیاره... ولی با ماهواره، با شبکههای اجتماعی، با خبرهای دروغ... میخوان مردم بترسن.»
زهرا برگشت و پرسید:
— «مثل همین شبها که گفتن آمریکا و اسرائیل میخوان حمله کنن؟»
دستی به سر زهرا کشیدم. با نثار لبخندی نگاهش کردم و آرام گفتم:
— «آره عزیزم... همینطوره. جنگ فقط با تفنگ نیست. مخصوصاً این روزها با خبر دروغ و شایعه شروع میشه. با یه تصویر. با کلیپهای توی شبکههای اجتماعی... همون جنگه، فقط بیصدا.»
زهرا که با دقت گوش میداد. پرسید:
— «پس چرا هیچی نمیشه؟ چرا ما نترسیدیم؟»
مکث کردم تا پاسخ را در حد فهمش ترجمه کنم. صدای نوحه در پسزمینه، مثل صدای گذشتهای بود که هنوز زنده است:
— «چون ما سالهاست صدای این طبلها رو شنیدیم. از عاشورا تا الان... ما بلدیم نترسیم. بلدیم چطور دلِ لرزون رو محکم کنیم. همونطور که حضرت زینب لرزید، اما خم نشد. اینا هنوز میکوبن، اما این بار با ترس و خبر دروغ. ما یاد گرفتیم نترسیم، چون فهمیدیم جنگ فقط با گلوله نیست... با لرزوندن دلها هم هست.»
زهرا که حالا دیگر دستهایش روی گوشش نبود، سرش را بلند کرد و با صدای آرامی گفت:
— «مامان، پس یعنی ما هم میتونیم نترسیم... مثل اونا؟»
لبخندی زدم:
— «تو همین حالا هم شروع کردی دختر مامان...»
✍ فاطمه سادات هاشمی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#انجمن_علمی_مدیریت_رسانه
#انجمن_علمی_سیاستگذاری_فرهنگی
#دانشگاه_پیشران_علوم_انسانی
#دانشگاه_باقرالعلوم
🆔 @Bou_SM