اینک که از روزگارم بگذشتی
و حال که پیمان خویش بشکستی
بازگو چه کس بگذشت و دیگری عزل کرد؟
کدامیک بماند و دیگری عفو کرد؟
فواصل هربار بیشتر و میانهی آنها تنگ تر میشد، انگار دیگر نفسی برای شادی نمانده و غمی فجیع تجمع کرده بود، یا شاید همه اینها افکار باطل بودند و باید به سادگی درمییافت که پایان است؛ نمیتوانست دیگری را بهبود ببخشد، اما خوب میدانست که غم درونش میتواند نفوذ کند، پس قرنطینه را درپیش گرفت، انگار که اندوه قرار است همچو وبا فراگیر باشد.