[چایینعنا]
کاش زمان برمیگشت عقب و همونجا استپ میشد. من تازه داشتم یکی از آرزوهای بچگیمو زندگی میکردم...
یه دوست صمیمی که همسایمون باشه.
شبای جمعه آش و شله زرد نذری میپختیم، به همسایهها که میدادیم یه زنگ به پونه هم میزدم که بیا پایین.
حالم بد بود زنگ میزدم بهش، قدم میزدیم و تهش از شدت خستگی با حال خوب برمیگشتیم خونههامون.
تازه پاتوق پیدا کرده بودیم و بین خستگیامون میرفتیم اونجا میشستیم.
8 صبح گاها میرفتیم و غروب برمیگشتیم...
شده بود اون آدمی که باهاش راحت بودم، یه روز کلید نداشتم، زنگ زدم بیاد سر کوچه که تنهام و حوصلم سر رفته باهم بریم قدم بزنیم. حوصله نداشت حاضر شه، گفت برم اونجا تا حاضر شه. رفتم خونشون و به خودمون اومدیم 11 شب شده بود:)))
من اون شهر رو دوست نداشتم، اما 404 بهم نشون داد که چقدر اونجا میتونه قشنگ باشه، آدمای قشنگی داشته باشه و دوستای نازنازی.
الان دلم برای خونمون/ دوستام/ همسایهها و دانشگاه حتی تنگ شده:)
[چایینعنا]
کاش زمان برمیگشت عقب و همونجا استپ میشد. من تازه داشتم یکی از آرزوهای بچگیمو زندگی میکردم...
با پونه هیج عکسی مطلقا ندارم.
هر دفعه میگیم دفعه بعد حتما عکس بگیریم ولی یادمون میره باز.