[چایینعنا]
ــ
میخوام بنویسم ، بنویسم از مصطفی بیست و چهارساله ، اما انگار دست و ذهنم رمقی برای نوشتن ندارن .
[چایینعنا]
میخوام بنویسم ، بنویسم از مصطفی بیست و چهارساله ، اما انگار دست و ذهنم رمقی برای نوشتن ندارن .
فردی که در قاب گوشی میبینید ، شهید امیر حسین براتی ، شهید جنگ دوازده روزهست .
و کامنتی که میبینید ، شهید مصطفی علیخانی ، شهید اغتشاشات اخیر است .
پ.ن : پیج متعلق به همسر شهید علیخانی .
[چایینعنا]
برگردیم به 21 روز قبل :
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مست ابلفضلم
میارزه به هوشیاری
آخرین پست مهدیهخانم در تلگرام قبل از قطع شدن اینترنت و همونطور که هر کدوم از ما برگشتیم به کانالایی که در پیامرسان های داخلی داشتیم ، برمیگرده به کانال روبیکا . اول از دلشوره و شنیدن خبرای شهادت بقیه مینویسه . خیلی دلآشوب و نگرانه و در نهایت ، برای نوالعینش اینطور مینویسد :
- هیوا ؛ -:
منتظرش بودم... گفته بود شهر دیگه اروم شده زود میاد
ساعت 3 نصفه شب عاطفه زنگم زد که از همسرت خبر داری؟ با خنده گفتم اره بابا تازه باهاش حرف زدم منتظرم بیاد خونمون برای شام یکم دیر کرده.. گفت خب اومد خبرم بده... بد به دلم افتاد که اخه این بچه از مشهد این موقع شب چرا باید به من زنگ بزنه همچین سوال عجیبی بپرسه؟ قبل از اون هرچقدر زنگ میزدم گوشی مصطفی در دسترس نبود یا جواب نمیداد..... دلشوره م بدتر شد هرچقدر عاطفه رو هم قسم دادم حرفی نزد... گوشی رو قطع کردم و مکرر زنگ زدم به مصطفی
دیدم مادرشون برداشت خیالم راحت شد که خب خداروشکر رفته شب خونه خوابیده به هیچکس خبر نداده و توی دلم خیلی به حال خودم خندیدم که دلشوره ت چیه دختر نصف شب خانوادشم از خواب بیدار کردی.... اما برخلاف تصورم مادرشون گفتن گوشیش رو جا گذاشته و برمیگرده..........
همون لحظه وقتی قطع کردم زنگ زدم به یکی از دوستام گفتم مطمینم یه چیزی شده چون من همین چندساعت پیش با مصطفی حرف زدم گوشی پیشش بود... الان محاله گوشی رو جا گذاشته باشه....
توی همین لحظه هم زنگ زدن به پدرم، سریع خداحافظی کردم با دوستم رفتم بیرون دیدم پدرم اعصابشون خورد شده و بعد کلی اصرار میگن اماده شو بریم.... مصطفی تیر خورده به پاش:)))
[چایینعنا]
آخرین پست مهدیهخانم در تلگرام قبل از قطع شدن اینترنت و همونطور که هر کدوم از ما برگشتیم به کانالایی
همون لحظه تموم کتاب همسران شهدا از ذهنم گذشت..... که به همگی همینطور خبر دادن....
خصوصا همسر شهید سیاهکالی...
اما نمیخواستم باورم کنم...گفتم شوخیه.... مصطفی منو الان تنهام نمیذاره... نمیدونم چطور و با چه حالی رسیدم خونه مادرشوهرم و چطور اون همه طبقه رو با پله فقط دویدم بالا...... اما ای کاش اون حال و روز رو توی خونه هیچوقت نمیدیدم
دنیا روی سرم خراب شد...... تموم زندگیم رو ازم گرفتن.