استادمون اومده تعداد حدودی متاهلها رو توو رشتههای مختلف دانشگاهمون میگه. میگه شما و بچهها زبان اکثرا ازدواج نکردید.
حتی رشتهم هم شوهرخیز نیست😔.
یه حرکتی زدم و یادم رفته بود جایی ازش بگم، الان توو گردالی دوستم دیده میگه تغییری کردی ولی نمیدونم چه تغییری:))))
اینقدر بعدش اتفاقات مختلف افتاده بود که فراموش کردممم
[چایینعنا]
من اون شهر رو دوست نداشتم، اما 404 بهم نشون داد که چقدر اونجا میتونه قشنگ باشه، آدمای قشنگی داشته با
دو روز بعد این حرفام پاشودم رفتم.
هم دوستامو دیدم( وقت خیلی کم بود و یه سریو فقط دیدم) هم وسایل شمعم رو آوردم.
این هفته خیلی شلوغ بودم، یحتمل از هفته بعد بخوام درست کنم. یسری وسایلم کمه باید بخرم...
اگه ایدهای دارید، مدل شمع دارید و این چیزا برام بفرستید🤍
داشتم ویس امینی خواه رو گوش میدادم، بحثش کشیده شد به ارواح و این چیزا، با دقت گوش میدادم و از نوشتن دست کشیده بودم؛ یهویی صدای باد از بیرون اومد و پنجره تکون خورد. صوت رو قطع کردم اومدم توو گوشی تا یکم ذهنم ازش پرت بشه که گروه رو دیدم. زندگی عالییی.
[چایینعنا]
داشتم ویس امینی خواه رو گوش میدادم، بحثش کشیده شد به ارواح و این چیزا، با دقت گوش میدادم و از نوشتن
دوشواری نداریم، ویس رو گوش دادم و تمومش کردم😔.
[چایینعنا]
طبیعتا الان باید میخوابیدم یا سحرخیز میبودم و الان بیدار میشدم. الان چه وقتشه رو نمیدونمم.