داشتم ویس امینی خواه رو گوش میدادم، بحثش کشیده شد به ارواح و این چیزا، با دقت گوش میدادم و از نوشتن دست کشیده بودم؛ یهویی صدای باد از بیرون اومد و پنجره تکون خورد. صوت رو قطع کردم اومدم توو گوشی تا یکم ذهنم ازش پرت بشه که گروه رو دیدم. زندگی عالییی.
[چایینعنا]
داشتم ویس امینی خواه رو گوش میدادم، بحثش کشیده شد به ارواح و این چیزا، با دقت گوش میدادم و از نوشتن
دوشواری نداریم، ویس رو گوش دادم و تمومش کردم😔.
[چایینعنا]
طبیعتا الان باید میخوابیدم یا سحرخیز میبودم و الان بیدار میشدم. الان چه وقتشه رو نمیدونمم.
شاید بگید چرا فردا؟ امشبو میرم کارامو لیست کنم و انجامش بدم، امروز همش استراحت و بیرون بودن گذشت.
اینکه آدم شبا کار کنه خیلی خوبهها، همهجا ساکت، میتونی تمرکز کنی، کسی نیست خودتی و خودت حتی توو گوشیم کم میای چون خلوته و...
کاری که باید تا فردا عصر تحویل میدادم رو فرستادم که اگه ایرادی داره بگن، یسری توضیحات رو ویس گرفتم، یجاش گفتم لطفا در اسرع وقت نظرتون رو بگید از اونجایی که من شبا کار میکنم تا 6 صبح اگه بیدار شدید نظرتون بگید😭😭😭.
خواهرم اومده توو اتاق میگه فردا ظهر ناهار فلانچی درست کنیم. لیست کارای فردامو نشونش دادم و مظلوم گفتم میشه تو درست کنی؟🙏🏻