eitaa logo
دانلود
یسریا هی میگن اینقد توو خودت نریز، فائزه لازم نیست قوی باشی، هی میگن داد بزن صدات باز بشه. باز تا میای اشک بریزی و خودتو آروم کنی میبینی یسری میگن شما الان باید کنار مامانتون باشید. گریه رو بزارید برا بعد. کاش دهنتون میبستید وقتی عقل ندارید یه عده خودشون جگرشون خونه
دیگه خاک دو عالم توو سر دنیا که رفتی.
بچه‌ها دست یاری برسونید امشب یه دور قرآن ختم بشه به نیتشون. جزء هایی که خونده نشدن رو میذارم اگر شرایط خوندن داشتید پیویم بگید 🌱 @sabzooo 11 🌟 12 🌟 13 🌟 14 🌟 15 🌟 16 🌟 17 🌟 18 🌟 19 🌟 20 🌟 21 🌟 22 🌟 23 🌟 24 🌟 25 🌟 26 🌟 27 🌟 28 🌟 29 🌟 30 🌟
خود فائزه امشب نیست احتمالا فردا پیاماتونو میبینه..
یاخدا چخبره:))) ممنونم که اومدید رفقا، منتها خیلی زیاد شیم که نمیتونم حرف بزنم:)))) همینجوریشم بزور حرف میزنم، لطفا همینایی که هستید امن بمونید. پرایوت میکنم.
امیدوارم هیچوقته هیچوقت این چیزا رو حتی متوجه ام نشید؛ سردخونه و غسال خونه یه بویی داره. با اینکه دوش گرفتم، با اینکه چند دستم شسته شده اما تا دستمو به صورتم نزدیک میکنم بوش میپیچه زیر دماغم.
[چایی‌نعنا]
امیدوارم هیچوقته هیچوقت این چیزا رو حتی متوجه ام نشید؛ سردخونه و غسال خونه یه بویی داره. با اینکه دو
میام حتی اب بخورم تهوع میگیرم. یهو میبینی حتی دستمم نیست و بو میپیچه زیر دماغم. اولین بارم بود؛ تاحالا نرفته بودم هیچکدومو.
امیدوارم هیچوقت نتونید این بوها رو حس کنید. خیلی وحشتناکه.
اینکه داری راه میری یکم آروم شدی یهو بو میپیچه زیر دماغت و کل دنیا رو سرت آوار میشه
خیلی وحشتناکه که صدای جیغ و داد بشنوی وقتی هیچ صدایی نیست و توو سکوت مطلقی
یادمه مادربزرگم فوت کرده بود، من فرصت گریه هم نداشتم. اول اینکه خبرش رسید و دیدمش و این‌ها چنان شوکی شدم که بیمارستانی شدم. بعد که دیدم وسط اون همه درد و غم نگرانی مضاعفم، پاشدن اومدن بخاطر من و... به خودم قول داده بودم قوی باشم، گریمو بزارم بعد. اون شبو تا صبح هممون نشستیم، فرداش که رفتن غسال خونه، من موندم خونه. موندم و مرتب کردم. حیاط رو آب و جارو کردم. کوچه رو آب پاشیدم. وسایلو آماده کردم. وقتی داشتن نمازشو میخوندن اومدم نشستم خاک خالیو دیدم. و تا چسبوندن دماغش بلند شدم هرچقدم بقیه گفتن بعد اون انگار یکی دیگه بودم، انگار رو دراگ بودم. مدام مسکن و قرص معده و هزارتا چیز میخوردم که بتونم سرپا باشم. خانواده‌ پدریم کم جمعیته اما کل خانواده زیادن و اون روزا خیلیییی سخت بود. همچی از حدودا 3 هفته بعدش که یه خواب دیدم شروع شد، هم اشکام، هم پذیرفتن، هم خیلی چیزای دیگه...