نشستم توو لبتاب عکسای قدیمیشو ببینم، رسیدم به تولدش، تولد 15 سالگیش.
اونموقع ریش نداشت، کوچولو بود، اونموقع انگار راستکی راستکی قل من بوده...
یه شب کفن میگیرم توو بغلم آروم بشم
یه روز پارچهی مشکی رو خاک قبل سنگ گذاشتنو
یه شبم مثل امشب تیشرتی که پنجشنبه تنش بود، بوی اونو میده، بوی عطر خیلی خیلی زیادی که بعد 5 روز هنوزم خیلیه.
روز اول سعی کردم که آره باید حرف بزنم باید گریه کنم باید داد بزنم هی به خودم تکرار کردم و تاحدیم موفق بودم
اما بعد اما دیروز و امروز همون فائزهی قبل شدم.
زودتر رفتم
اب پاشیدم جاشو
شمعهاشو روشن کردم
وسایلشو چیدم
و نشستم
بدون گریه و زاری
نشستم و حرف زدم باهاش
نشستم و نگاش کردم
نشستم و تماس صحنهها
کل 24 ساعتی که از لحظه اتفاق تا دفنش گذشت رو جلو چشمم دیدم
اینا تنها خواستمه.
نگران من نباشید، برا من دعا نکنید که آروم بشم، بالاخره یه روز یه وقت بالاخره دوباره سرپا میشم
برا اون دعا کنید
انگار چشمام اون لحظه نه فقط چشم، یه دوربین عکاسی بودن. اون لحظه توو سردخونه، شاید به دقیقه هم نکشید دیدنش اما چنان با کیفیت توو ذهنم ثبته صورت به خون نشستهش که خاک تو سر من.
حس میکنم حرفام ته کشیدن، حتی گریمم نمیاد.
امشب حوالی 12 رفتم بهشت زهرا، فقط نگاش میکردم.