کافه نادری.
گل سرخ…
هیچوقت فقط یک گل نبود،
او خاطرهای بود که میان عطرها جا ماند
و با هر نسیم،
دوباره به جانم برگشت...
بویش، بوی دلی بود که با یک نگاه، شکست
بیآنکه صدایی بلند شود
بوی حرفهایی بود که هیچوقت گفته نشد
و فقط میان چشمها، لانه کرد...
گل سرخ یعنی تو—
یعنی آنکه آمد،
و از همان لحظه،
جهان شکل دیگری گرفت...
از آن روز،
تمام شعرها بوی تو گرفتند
تمام برگها،
صدای تو را در باد تکرار کردند
و دلم...
هنوز هر بار که میبیندش،
تو را صدا میزند... 🌹🍃
هدایت شده از 『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
نجاتدهنده اصلا تو آینه نیست دوستان
نجات دهنده ماکارونی مامانی پزه 🍝+++++++
کافه نادری.
"لبخندت، روشنترین پنجرهایست که رو به خاطراتم باز میشود..." 🌤️
بعضی لحظهها،
نه به زمان ربط دارند، نه به مکان...
بیشتر شبیه رویاهاییاند که وسط بیداری اتفاق میافتند.
تو فقط نگاهش میکنی، لبخند میزند،
و انگار تمام کودکیات،
تمام دلتنگیهایت،
تمام آرزوهای نگفتهات،
در یک چشمبرهمزدن، آرام میگیرند... 🌼
انگار که دنیا همینجاست...
همین پنجره، همین نور، همین لبخندهای ساده
که بوی رفاقتهای قدیمی میدهند...
بوی آرزوهایی که فوتشان نکردیم،
تا بمانند.
کافه نادری.
گاهی آنقدر خستهای که حتی نمیدانی از چی...
نه اینکه نخواهی بگویی، فقط دیگر مطمئن نیستی کسی بفهمد...
دلت نمیخواهد قوی باشی، اما همه از تو انتظار دارند همیشه محکم بمانی
هیچکس حواسش نیست...
به دلگیریهای بیصدا، به اشکهایی که وقت ندارند جاری شوند،
به تو که زیر بار سنگین همهی توقعها
داری آرامآرام در خودت فرو میریزی...
و با اینهمه،
باید ادامه بدهی،
چون انگار راهی جز ادامه نیست...
انگار هیچکس قرار نیست بپرسد: «خودت چی میخوای؟»
فقط باید باشی... همین.
|