از زلفت که دنیا را مبهوت خودش کرده متشکرم
همان سارق تمام نخلستانها
متشکرم به خاطر تمام دقایقی که چشمانت در این زمانهی خسیس به من بخشید
متشکرم بهخاطر ساعتهای دیوانگی و ماجراجویی و چیدن غیرممکنها
متشکرم به خاطر تمام سالهای عشق: پاییز و زمستاش، ابری و صافش و تمام نوسانات آسمانش
متشکرم به خاطر دوران گریه و شب بیداری طولانی
متشکرم به خاطر غم زیبا
متشکرم به خاطر غم زیبا
#نزار_قبانی
کافه نادری.
در خلوت شبهای بیماه، وقتی هیچکس نمیبیند، من با خودم حرف میزنم؛ از همه چیز و هیچ چیز. مینویسم ت
کاش میتوانستم بگویم چه بار سنگینیست،
این انتظارِ بیپایان،
ولی کلمات،
تنها صدای خستهی مناند
که به هیچکس نمیرسد.
──
| نامههایی به هیچکس
اجازه بده کمی خودم را تعریف کنم:
من زنگِ در خونهایام که سالهاست کسی اونجا زندگی نمیکنه... 🕰️
یه پیامِ نرسیده، یه بغضِ سانسور شده وسطِ خندههام...
من چراغیام که روشن میمونه، حتی وقتی کسی نمیاد...💡
یه شعرِ خطخورده، یه آهنگ که پاکش کردن از پلیلیستِ کسی...🎶
من "دوستت دارم"یام که هیچوقت گفته نشد،
یه بغلِ جا مونده پشتِ درِ بسته...🚪
من، یک نفرم...
که کسی نفهمید چرا اینقدر بیصدا داره تموم میشه. 🌧️
🎉🎂 تولدت مبارک، حنای نازنینم 🎂🎉
تولد توعه...
روزی که خدا تصمیم گرفت یکی از قشنگترین لبخندهاشو به دنیا هدیه بده.
روزی که تو چشم باز کردی و بیخبر از همه، شدی نوری تو دل خیلیها...
از جمله دل من.
حنای قشنگم، نمیدونی چقدر خوشحالم که توی این دنیای بزرگ، جایی، یه نقطهای، سرنوشت ما رو به هم وصل کرد.
با یه جمله ساده شروع شد، یه پیام کوچیک... اما شد پنجرهای به سمت آشنایی با یه روح لطیف، با دختری که قلبش از جنس مهربونیه.
تو فقط یه دوست نیستی، تویی که وقتی نیستی، جاش خالیه؛
تویی که با بودنت، حتی از پشت صفحهها، میتونی حال دلمو بهتر کنی؛
تویی که بودن باهات، حتی توی مجازی، واقعیتر از خیلی رابطههای حضوریه.
حنای نازنینم، تولدت مبارک 🌸
امیدوارم این سال برات پر باشه از تجربههای قشنگ،
از روزایی که شبشون با لبخند تموم میشه،
از آدمایی که قدر مهربونیتو بدونن،
از آرزوهایی که با چشمات واقعی میشن.
من از دور، اما با تمام قلبم، تولدت رو جشن میگیرم.
یه دل دارم که با بودنت آرومه...
و یه لبخند، که هر وقت اسمت میاد، ناخودآگاه میاد رو لبم.
دوستت دارم، بیبهونه، بیمرز...
و همیشه کنارت هستم، حتی وقتی دورم.
تولدت مبارک حنای من... 🎈💖🌷
کافه نادری.
کاش میتوانستم بگویم چه بار سنگینیست، این انتظارِ بیپایان، ولی کلمات، تنها صدای خستهی مناند که ب
گاهی دلم میخواهد از روزهایی بگویم که رفتند،
از لبخندهایی که دیگر نمیشنوم،
و از دستهایی که دیگر نمیتوانم بگیرم.
اما هیچکس نیست که بشنود،
جز این سکوت سرد که همدم همیشگی من شده است.
پس مینویسم،
برای هیچکس،
شاید همین نوشتن به تنهایی، تسکین باشد.
──
| نامههایی به هیچکس