eitaa logo
𝐂𝐚𝐟𝐞 𝐏𝐢𝐧𝐭𝐞𝐫𝐞𝐬𝐭໒꒱
321 دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.1هزار ویدیو
86 فایل
سلام سیسی گلم🩵 من رها هستم اگه پی ویم اومدی بگو سلام رها🩷 عشقم تبادل و تبلیغات داریممم🤍 ایدی پرنسس قصر: @Raha_mirzayii راستی یادم رفت بگم خوش اومدی💜 تبلیغات وشرت داره ها💛
مشاهده در ایتا
دانلود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسکویشی واییی سیسییی چه خوشگل و کیوتتت 🤍🎀 من که عاشقش شدممم، شما چییی؟! 😝 ୨୧ https://eitaa.com/CafePinterest
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۵: وارث گمشده 🌙 پیرمرد درهای اتاق مخفی قصر را باز کرد و گفت: — آرتمیس، تو دختر واقعی پادشاه و ملکه‌ی این سرزمین نیستی... تو وارث گمشده‌ی پادشاهی ماه هستی! آرتمیس با تعجب پرسید: — پس پدر و مادر واقعی من کجان؟! پیرمرد آهی کشید و گفت: — پدرت سال‌ها پیش ناپدید شد، اما مادرت هنوز زنده‌ست... آرتمیس با شنیدن این حرف خشکش زد. 😳 همان لحظه، صدای نگهبانان از بیرون بلند شد: — ملکه! یک زن ناشناس پشت دروازه‌ی قصر ایستاده و می‌گوید مادر شماست! آرتمیس با عجله به سمت پنجره دوید. زنی با شنل سفید، گردنبندی شبیه گردنبند خودش به گردن داشت. زن سرش را بالا آورد و فریاد زد: — آرتمیس! من اومدم تو رو به خونه‌ی واقعی‌ات برگردونم! اما درست در همان لحظه، آریانا آرام در گوش آرتمیس گفت: — بهش اعتماد نکن... اون مادر واقعی تو نیست! 😨 ادامه دارد... 🖤👑
👑 داستان ملکه آرتمیس قسمت ۶: زن پشت دروازه 🖤 آرتمیس پرسید: — اگه واقعاً مادرم هستی، بگو اسم پدرم چیه! زن سکوت کرد... 😶 ناگهان درهای تالار باز شدند و وزیر سابق وارد شد! — ملکه، این زن رو باور نکن! اون همون کسیه که بیست سال پیش پادشاهی ماه رو نابود کرد! زن با عصبانیت فریاد زد: — دروغ می‌گه! خودش تاج‌وتخت پدرت رو دزدیده! همه ساکت شدند. آرتمیس به وزیر نگاه کرد. بعد به زن ناشناس. دیگه نمی‌دونست به چه کسی اعتماد کنه. در همین لحظه، گردنبند آرتمیس شروع به درخشیدن کرد و صدایی مرموز در تالار پیچید: «خائن واقعی، کسی است که همین حالا کنار ملکه ایستاده...» 😱 آرتمیس آهسته برگشت و به کسی نگاه کرد که تمام عمر بهش اعتماد داشت... ادامه دارد... 👑🔥
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ✨ ### قسمت ۱: ملکه‌ی زیبا 🌙 ! یکی بود یکی نبود، ملکه‌ای زیبا به اسم آرتمیس در قصری بزرگ زندگی می‌کرد. 👑 او موهای بلند مشکی و تاجی طلایی داشت. همه‌ی مردم دوستش داشتند، اما یک راز بزرگ وجود داشت... هر شب، ملکه خواب دختری را می‌دید که پشت درهای قصر ایستاده بود و می‌گفت: «آرتمیس... وقتشه حقیقت رو بدونی!» یک شب، ملکه تصمیم گرفت بفهمد آن دختر کیست... ادامه دارد... 💫
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۲: دختر مرموز🥺 نیمه‌شب بود... آرتمیس از خواب بیدار شد و صدای عجیبی از راهروی قصر شنید. آهسته از اتاقش بیرون رفت و در انتهای راهرو، همان دختر مرموز را دید! 😨 ملکه پرسید: — تو کی هستی؟ چطور وارد قصر شدی؟ دختر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: — من خواهر دوقلوی توام... اسمم آریاناست! آرتمیس با تعجب عقب رفت: — چی؟! من که هیچ خواهری ندارم! آریانا دستبندی طلایی از جیبش بیرون آورد و گفت: — مادرت سال‌ها پیش منو از قصر فرستاد تا از یه راز بزرگ محافظت کنه... ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد. 😳 آریانا با ترس زمزمه کرد: — ملکه، اون برگشته... و اگه ما رو پیدا کنه، هر دومون در خطر می‌افتیم! ادامه دارد... 🖤👑
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۳: ورود دشمن 🖤 آرتمیس دست خواهرش را گرفت و پرسید: — آریانا، کی برگشته؟ از چی می‌ترسی؟ قبل از اینکه آریانا جواب بدهد، درهای قصر با صدای بلندی باز شدند! 😨 مردی با شنل سیاه وارد شد و فریاد زد: — بالاخره پیداتون کردم! آریانا پشت سر آرتمیس پنهان شد و گفت: — اون وزیر سابق قصره! کسی که می‌خواد تاج‌وتخت رو تصاحب کنه! مرد خندید و گفت: — آرتمیس، تو هنوز نمی‌دونی واقعاً دختر چه کسی هستی! ملکه با عصبانیت جواب داد: — منظورت چیه؟! مرد کاغذی قدیمی روی زمین انداخت و فرار کرد. آرتمیس کاغذ را باز کرد. روی آن نوشته شده بود: «یکی از شما دو نفر، وارث واقعی تاج‌وتخت نیست!» 😱 آرتمیس به خواهرش نگاه کرد و پرسید: — آریانا... تو چیزی می‌دونی که به من نگفتی؟ آریانا سرش را پایین انداخت... ادامه دارد... 👑💔
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۴: راز تولد 💔 آریانا با چشمانی پر از اشک گفت: — آرتمیس، یه چیزی هست که باید بدونی... ما واقعاً خواهر دوقلو نیستیم! 😢 آرتمیس با ناباوری پرسید: — پس چرا بهم گفتی خواهری؟! آریانا جواب داد: — چون مادرت قبل از مرگش ازم خواست ازت محافظت کنم. من دختر خدمتکار قصرم، اما با تو بزرگ شدم و مثل خواهرم دوستت دارم. آرتمیس هنوز شوکه بود که ناگهان نامه‌ی قدیمی از دستش افتاد. پشت نامه، مهر سلطنتی عجیبی وجود داشت. در همان لحظه، پیرترین خدمتکار قصر وارد شد و با دیدن مهر فریاد زد: — این مهر متعلق به پادشاهیه که بیست سال پیش نابود شد! آرتمیس پرسید: — یعنی من از خانواده‌ی سلطنتی اون پادشاهی هستم؟! پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: — نه، ملکه... حقیقت از این هم عجیب‌تره! ادامه دارد... 😱👑