eitaa logo
𝐂𝐚𝐟𝐞 𝐏𝐢𝐧𝐭𝐞𝐫𝐞𝐬𝐭໒꒱
321 دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.1هزار ویدیو
86 فایل
سلام سیسی گلم🩵 من رها هستم اگه پی ویم اومدی بگو سلام رها🩷 عشقم تبادل و تبلیغات داریممم🤍 ایدی پرنسس قصر: @Raha_mirzayii راستی یادم رفت بگم خوش اومدی💜 تبلیغات وشرت داره ها💛
مشاهده در ایتا
دانلود
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ✨ ### قسمت ۱: ملکه‌ی زیبا 🌙 ! یکی بود یکی نبود، ملکه‌ای زیبا به اسم آرتمیس در قصری بزرگ زندگی می‌کرد. 👑 او موهای بلند مشکی و تاجی طلایی داشت. همه‌ی مردم دوستش داشتند، اما یک راز بزرگ وجود داشت... هر شب، ملکه خواب دختری را می‌دید که پشت درهای قصر ایستاده بود و می‌گفت: «آرتمیس... وقتشه حقیقت رو بدونی!» یک شب، ملکه تصمیم گرفت بفهمد آن دختر کیست... ادامه دارد... 💫
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۲: دختر مرموز🥺 نیمه‌شب بود... آرتمیس از خواب بیدار شد و صدای عجیبی از راهروی قصر شنید. آهسته از اتاقش بیرون رفت و در انتهای راهرو، همان دختر مرموز را دید! 😨 ملکه پرسید: — تو کی هستی؟ چطور وارد قصر شدی؟ دختر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: — من خواهر دوقلوی توام... اسمم آریاناست! آرتمیس با تعجب عقب رفت: — چی؟! من که هیچ خواهری ندارم! آریانا دستبندی طلایی از جیبش بیرون آورد و گفت: — مادرت سال‌ها پیش منو از قصر فرستاد تا از یه راز بزرگ محافظت کنه... ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد. 😳 آریانا با ترس زمزمه کرد: — ملکه، اون برگشته... و اگه ما رو پیدا کنه، هر دومون در خطر می‌افتیم! ادامه دارد... 🖤👑
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۳: ورود دشمن 🖤 آرتمیس دست خواهرش را گرفت و پرسید: — آریانا، کی برگشته؟ از چی می‌ترسی؟ قبل از اینکه آریانا جواب بدهد، درهای قصر با صدای بلندی باز شدند! 😨 مردی با شنل سیاه وارد شد و فریاد زد: — بالاخره پیداتون کردم! آریانا پشت سر آرتمیس پنهان شد و گفت: — اون وزیر سابق قصره! کسی که می‌خواد تاج‌وتخت رو تصاحب کنه! مرد خندید و گفت: — آرتمیس، تو هنوز نمی‌دونی واقعاً دختر چه کسی هستی! ملکه با عصبانیت جواب داد: — منظورت چیه؟! مرد کاغذی قدیمی روی زمین انداخت و فرار کرد. آرتمیس کاغذ را باز کرد. روی آن نوشته شده بود: «یکی از شما دو نفر، وارث واقعی تاج‌وتخت نیست!» 😱 آرتمیس به خواهرش نگاه کرد و پرسید: — آریانا... تو چیزی می‌دونی که به من نگفتی؟ آریانا سرش را پایین انداخت... ادامه دارد... 👑💔
### 👑 داستان ملکه آرتمیس ### قسمت ۴: راز تولد 💔 آریانا با چشمانی پر از اشک گفت: — آرتمیس، یه چیزی هست که باید بدونی... ما واقعاً خواهر دوقلو نیستیم! 😢 آرتمیس با ناباوری پرسید: — پس چرا بهم گفتی خواهری؟! آریانا جواب داد: — چون مادرت قبل از مرگش ازم خواست ازت محافظت کنم. من دختر خدمتکار قصرم، اما با تو بزرگ شدم و مثل خواهرم دوستت دارم. آرتمیس هنوز شوکه بود که ناگهان نامه‌ی قدیمی از دستش افتاد. پشت نامه، مهر سلطنتی عجیبی وجود داشت. در همان لحظه، پیرترین خدمتکار قصر وارد شد و با دیدن مهر فریاد زد: — این مهر متعلق به پادشاهیه که بیست سال پیش نابود شد! آرتمیس پرسید: — یعنی من از خانواده‌ی سلطنتی اون پادشاهی هستم؟! پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: — نه، ملکه... حقیقت از این هم عجیب‌تره! ادامه دارد... 😱👑