### 👑 داستان ملکه آرتمیس ✨
### قسمت ۱: ملکهی زیبا 🌙
!
یکی بود یکی نبود، ملکهای زیبا به اسم آرتمیس در قصری بزرگ زندگی میکرد. 👑
او موهای بلند مشکی و تاجی طلایی داشت. همهی مردم دوستش داشتند، اما یک راز بزرگ وجود داشت...
هر شب، ملکه خواب دختری را میدید که پشت درهای قصر ایستاده بود و میگفت:
«آرتمیس... وقتشه حقیقت رو بدونی!»
یک شب، ملکه تصمیم گرفت بفهمد آن دختر کیست...
ادامه دارد... 💫
### 👑 داستان ملکه آرتمیس
### قسمت ۲: دختر مرموز🥺
نیمهشب بود... آرتمیس از خواب بیدار شد و صدای عجیبی از راهروی قصر شنید.
آهسته از اتاقش بیرون رفت و در انتهای راهرو، همان دختر مرموز را دید! 😨
ملکه پرسید: — تو کی هستی؟ چطور وارد قصر شدی؟
دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: — من خواهر دوقلوی توام... اسمم آریاناست!
آرتمیس با تعجب عقب رفت: — چی؟! من که هیچ خواهری ندارم!
آریانا دستبندی طلایی از جیبش بیرون آورد و گفت: — مادرت سالها پیش منو از قصر فرستاد تا از یه راز بزرگ محافظت کنه...
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد. 😳
آریانا با ترس زمزمه کرد: — ملکه، اون برگشته... و اگه ما رو پیدا کنه، هر دومون در خطر میافتیم!
ادامه دارد... 🖤👑
### 👑 داستان ملکه آرتمیس
### قسمت ۳: ورود دشمن 🖤
آرتمیس دست خواهرش را گرفت و پرسید:
— آریانا، کی برگشته؟ از چی میترسی؟
قبل از اینکه آریانا جواب بدهد، درهای قصر با صدای بلندی باز شدند! 😨
مردی با شنل سیاه وارد شد و فریاد زد:
— بالاخره پیداتون کردم!
آریانا پشت سر آرتمیس پنهان شد و گفت:
— اون وزیر سابق قصره! کسی که میخواد تاجوتخت رو تصاحب کنه!
مرد خندید و گفت:
— آرتمیس، تو هنوز نمیدونی واقعاً دختر چه کسی هستی!
ملکه با عصبانیت جواب داد:
— منظورت چیه؟!
مرد کاغذی قدیمی روی زمین انداخت و فرار کرد.
آرتمیس کاغذ را باز کرد. روی آن نوشته شده بود:
«یکی از شما دو نفر، وارث واقعی تاجوتخت نیست!» 😱
آرتمیس به خواهرش نگاه کرد و پرسید:
— آریانا... تو چیزی میدونی که به من نگفتی؟
آریانا سرش را پایین انداخت...
ادامه دارد... 👑💔
### 👑 داستان ملکه آرتمیس
### قسمت ۴: راز تولد 💔
آریانا با چشمانی پر از اشک گفت:
— آرتمیس، یه چیزی هست که باید بدونی... ما واقعاً خواهر دوقلو نیستیم! 😢
آرتمیس با ناباوری پرسید:
— پس چرا بهم گفتی خواهری؟!
آریانا جواب داد:
— چون مادرت قبل از مرگش ازم خواست ازت محافظت کنم. من دختر خدمتکار قصرم، اما با تو بزرگ شدم و مثل خواهرم دوستت دارم.
آرتمیس هنوز شوکه بود که ناگهان نامهی قدیمی از دستش افتاد. پشت نامه، مهر سلطنتی عجیبی وجود داشت.
در همان لحظه، پیرترین خدمتکار قصر وارد شد و با دیدن مهر فریاد زد:
— این مهر متعلق به پادشاهیه که بیست سال پیش نابود شد!
آرتمیس پرسید:
— یعنی من از خانوادهی سلطنتی اون پادشاهی هستم؟!
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:
— نه، ملکه... حقیقت از این هم عجیبتره!
ادامه دارد... 😱👑