### 👑 داستان ملکه آرتمیس
### قسمت ۴: راز تولد 💔
آریانا با چشمانی پر از اشک گفت:
— آرتمیس، یه چیزی هست که باید بدونی... ما واقعاً خواهر دوقلو نیستیم! 😢
آرتمیس با ناباوری پرسید:
— پس چرا بهم گفتی خواهری؟!
آریانا جواب داد:
— چون مادرت قبل از مرگش ازم خواست ازت محافظت کنم. من دختر خدمتکار قصرم، اما با تو بزرگ شدم و مثل خواهرم دوستت دارم.
آرتمیس هنوز شوکه بود که ناگهان نامهی قدیمی از دستش افتاد. پشت نامه، مهر سلطنتی عجیبی وجود داشت.
در همان لحظه، پیرترین خدمتکار قصر وارد شد و با دیدن مهر فریاد زد:
— این مهر متعلق به پادشاهیه که بیست سال پیش نابود شد!
آرتمیس پرسید:
— یعنی من از خانوادهی سلطنتی اون پادشاهی هستم؟!
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:
— نه، ملکه... حقیقت از این هم عجیبتره!
ادامه دارد... 😱👑