eitaa logo
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
6.6هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
361 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡... خدایا‌ اونی‌ که‌ با امـــــید‌ صدات‌ میزنه دست‌ خالے‌ برنگردون‌ همه امیدش به توئه(:♥️
هدایت شده از گسترده امام حسن
امیر علی با دیدنم ذوق زده شد روی مبل لم داد وابرویی بالا انداخت : _سلام،چقدر امروز خوشگل شدی تو. _:سلام صبح بخیر، اومدم ببینم چیزی لازم ندارید‌؟ امیرعلی لبخندی زد ونگاهش بهم خیره موند. _لازم داشتم صبحم روبادیدنت قشنگ کنم که اومدی و روزم رو قشنگ کردی... همیشه منتظر بودم اتفاق بیفته.... _چی؟ _عاشقم بشی...❤️ لبه ی روسریمو به بازی رفتم ، آروم و خجالتی گفتم:امیرعلی... امیر علی با شنیدن اسمش سمتم برگشت.عاشقانه نگاهم کرد:جاان امیرعلی.... https://eitaa.com/joinchat/2170552385C0a48376672
💕💕💕💕💕💕 💕💕💕💕💕 💕💕💕💕 💕💕💕 💕💕 💕 🥰 _پس ترسیدی؟ عیبی نداره منم گاهی اوقات میترسم، از تو و حالا از خانوادتم میترسم! و شروع کرد به غر زدن: _من... معین شریف... منی که دست و صورت خودم و به زور میشورم دیشب ، دیشب گندکاری اون بچه رو شستم انقدر شستمش که پوست دستم و دیگه حس نمیکنم و... حرفهاش ادامه داشت اما نمیدونم چرا وسط غر زدنهاش عین احمقا خنده ام گرفت و گفتم : _یعنی یه ذره آب بازی اونم تو این هوای گرم باعث این حالتون شده؟ لبخند روی لبم بود و منتظر بودم تا شریف جواب بده که دوباره از اون نگاهای گذراش بهم انداخت، این بار فرق داشت، دندوناش و چنان محکم روی هم فشار میداد که هرآن ممکن بود بریزن تو حلقش و همین باعث ناپدید شدن اون لبخند روی لبم شد و شریف تقریبا داد زد: _حرف من این نیست، حرف من اینه که نباید اون اتفاق میفتاد، اون بچه نباید پشتش و میکرد به من تا من... حرفش و ادامه نداد و دوباره عمیق نفس کشید که زیر چشمی نگاهش کردم، بیچاره بد بلایی سرش اومده بود و من هم زده بود به سرم که تا چند ثانیه قبل داشتم میخندیدم و حالا زبون به دهن گرفتم، با سرعت بالا رانندگی میکرد که ادامه داد: _شماها خانوادگی قصد جون من و کردید، میدونم خوب میدونم! مخش تاب برداشته بود که نتونستم در برابر این توهماتش ساکت بمونم و گفتم: _یه چیزی میگید واسه خودتون آقای شریف، هر کی ندونه فکر میکنه ما دعوتنامه فرستادیم که شما بیاید اینجا و خونه مامان جون من و چپ چپ نگاهش کردم: _والا خودتون آدرس گرفتید و پاشدید اومدید ما که... بین حرفم پرید: _آره تو راست میگی، من نباید میومدم، من اشتباه کردم من باید این قرار کاری و تنهایی میرفتم و توهم با مینی بوس یا اگه خیلی خوش شانس بودی با اتوبوس برمیگشتی تهران! نگاهش خوفناک بود اما دوبرابر بهش چشم غره رفتم: _مشکلی نیست من همینجا پیاده میشم و فردا با مینی بوس یااتوبوس برمیگردم شماهم تنهایی به قرار کاریتون برسید! و قبل از اینکه شریف چیزی بگه با صدای بلند تری گفتم: ادامه این پارت هیجانی رو اینجا بخونید👇🔥 https://eitaa.com/joinchat/3622174875Cc80785f9e5
_چند سالته گوگولم؟ -۱۳ سالمه ارباب _وای خدا تو چرا انقدر کوچولویی؟ بهم نزدیک تر شد و من همینطور رفتم عقب که کشدار لب زد :_باید زنم بشی -ولی ارباب! _جون ارباب موش کوچولوم _من ۱۳سالم بیشتر نیست -نگو من کوچولو مچولو دوست دارم. نزدیکم شد دقیقا تو یک قدمیم ایستاد و دستو جلو اورد که همون زمان در باز شدو برادر بزرگ تر ارباب داخل اتاق شدو... https://eitaa.com/joinchat/642777231C387f32c306 🔥
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
_چند سالته گوگولم؟ -۱۳ سالمه ارباب _وای خدا تو چرا انقدر کوچولویی؟ بهم نزدیک تر شد و من همینطور رف
_امروز میشی عروس این عمارت... با بغض نالیدم: -ارباب خواهش میکنم نمیخوام عروس شم... یدفعه نزدیکم شد و لب زد: -وقتی میدونی مثل سگ عاشقتم چرا عروسم نمیشی؟؟... زدم زیر گریه:-اخه من...من 13 سالمه کوچولوام ارباب -من عروسک کوچولو دوست دارم خودم با جون دل بزرگت میکنم دلبر... https://eitaa.com/joinchat/642777231C387f32c306
💕💕💕💕💕💕 💕💕💕💕💕 💕💕💕💕 💕💕💕 💕💕 💕 🥰 بلند بلند نفس میکشید اما خبری از نگهداشتن ماشین نبود که تکرار کردم: _نگهدارید میخوام پیاده شم این بار علاوه بر نفس های پرسر و صدا محکم سر چرخوند سمتم اما تا خواست چیزی بگه صدای فریادش بلند شد و دستپاچه ماشین و کنار جاده نگهداشت و دستش و پشت گردنش گذاشت! هنوز نمیدونستم چه خبره و دلمم نمیخواست ازش بپرسم چشه بااین وجود وقتی دیدم مثل مار داره به خودش میپیچه نیم نگاه سردی بهش انداختم و لب زدم: _چیزی شده؟ حتی تو این وضعیتم پررو بود که باز صداش و انداخت تو سرش: _چیزی نشده؟ رگ گردنم گرفته! حتی جنبه احوالپرسی هم نداشت که با تن صدای بالا جوابم و داده بود که سری به نشونه تایید تکون دادم: _خیلی خب، پس من میرم شماهم هروقت گردنتون صاف شد تشریف ببرید به قرار کاریتون برسید! دیگه خبری از سر و صداش نبود و با چشمای از حدقه بیرون زده داشت نگاهم میکرد که شالم و رو سرم مرتب کردم و دست بردم سمت دستگیره در، حالا که فهمیده بود قصدم جدیِ و دارم میرم دوباره زبون باز کرد، این بار صداش هم بلند نبود: _واقعا... واقعا میخوای بری؟ سر چرخوندم سمتش: _نه پس میخوام وایسم تا شما نظر لطفتون و نسبت به من و خانوادم ابراز کنید!
💕💕💕💕💕💕 💕💕💕💕💕 💕💕💕💕 💕💕💕 💕💕 💕 🥰 در و که باز کردم دوباره صداش و شنیدم: _چرا همچین قیافه حق به جانبی گرفتی؟ یعنی واقعا نمیخوای قبول کنی که من نباید اون بچه رو میشستم؟ کلافه جواب دادم: _شما چرا درک نمیکنید؟ شما اصلا من و درک نمیکنید! من که دیشب گفتم قدم زدن تو حیاط خطرناکه خودتون گوش نکردید بعدش هم دیگه کاری از من برنمیومد من نمیتونستم جلوی دایی و نیمارو بگیرم! با گردن کج داشت نگاهم میکرد که قبل از پیاده شدن ادامه دادم: _باز هم اگه فکر میکنید من مقصرم باشه، من معذرت میخوام جناب رئیس! و دیگه واینسادم، از ماشین کوفتیش پیاده شدم. هنوز خیلی از روستا دور نشده بودیم و میتونستم پیاده برگردم که لب جاده راه افتادم. اتفاق دیشب بد بود اما شریف که میدونست تقصیر من نیست، میدونست که کاری ازم برنمیاد و اینطور رفتار کردنش حسابی عصبی و البته احساسیم کرده بود که مدام دماغم و میکشیدم بالا و هر چند ثانیه یکبار هم سرم و روبه بالا میگرفتم تا مبادا اشکی از چشمام سرازیر شه که یهو ماشین شریف کنارم نمایان شد و در مرحله بعد قیافه شریف هم دیدم، شریفی که هنوز گردنش کج بود، هنوز دستش پشت گردنش بود و صداش به زور درمیومد: _سوار شو نمیخوام دیر برسیم! دوباره دماغم و بالا کشیدم: _من نمیام و خواستم به مسیرم ادامه بدم که چشم بست و دوباره چشمهاش و باز کرد، نگاهش گرفته به نظر میرسید و حالا با حرکت دستش به روی گردنش میشد فهمید درد کلافش کرده، تکرار کرد: _سوار شو... داره دیر میشه! و نفسش و فوت کرد بیرون… ادامه پارت جدید امشب و اینجا بخون👇🔥 https://eitaa.com/joinchat/3622174875Cc80785f9e5
_چند سالته گوگولم؟ -۱۳ سالمه ارباب _وای خدا تو چرا انقدر کوچولویی؟ بهم نزدیک تر شد و من همینطور رفتم عقب که کشدار لب زد :_باید زنم بشی -ولی ارباب! _جون ارباب موش کوچولوم _من ۱۳سالم بیشتر نیست -نگو من کوچولو مچولو دوست دارم. نزدیکم شد دقیقا تو یک قدمیم ایستاد و دستو جلو اورد که همون زمان در باز شدو برادر بزرگ تر ارباب داخل اتاق شدو... https://eitaa.com/joinchat/642777231C387f32c306 🔥
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
_چند سالته گوگولم؟ -۱۳ سالمه ارباب _وای خدا تو چرا انقدر کوچولویی؟ بهم نزدیک تر شد و من همینطور رف
_امروز میشی عروس این عمارت... با بغض نالیدم: -ارباب خواهش میکنم نمیخوام عروس شم... یدفعه نزدیکم شد و لب زد: -وقتی میدونی مثل سگ عاشقتم چرا عروسم نمیشی؟؟... زدم زیر گریه:-اخه من...من 13 سالمه کوچولوام ارباب -من عروسک کوچولو دوست دارم خودم با جون دل بزرگت میکنم دلبر... https://eitaa.com/joinchat/642777231C387f32c306
💕💕💕💕💕💕 💕💕💕💕💕 💕💕💕💕 💕💕💕 💕💕 💕 🥰 نمیدونم چرا اما تموم اون عصبانیتم فروکش کرد ، حالا بیشتر از اینکه بخوام به حرفها و بحثی که بینمون پیش اومده بود فکر کنم نگران این حالش بودم، احمقانه نگران این حالش بودم که دیگه حرفی از رفتن نزدم و در ماشین و باز کردم اما قبل از اینکه بخوام سوار شم دوباره صدای شریف گوشم و پر کرد: _تو گواهینامه داری؟ ابروهام بالا پرید: _چ...چرا؟ دوباره چشماش و بست و باز کرد: _من نمیتونم بااین وضع رانندگی کنم... گواهینامه داشتم اما همیشه ته کیف پولم خاک میخورد و بعد از آزمون تو شهری اونهم دوسال پیش دیگه پشت فرمون ننشسته بودم و حالا نمیدونستم باید چه جوابی بدم که شریف تکرار کرد: _نگفتی گواهینامه داری؟ لبام و با زبونم تر کردم، اگه گواهینامه داشتم پس میتونستم پشت فرمون بشینم که سرم و به بالا و پایین تکون دادم: _دارم... و به این ترتیب شریف پیاده شد و من به جاش پشت فرمون نشستم… با استرسی چندین برابر استرسی که دوسال پیش وقتی افسر کنارم نشسته بود، پشت فرمون نشستم و شریف با حال نابه سامونش پخش شده بود رو صندلی و گردنش هم انگار قصد صاف شدن نداشت ما بین نفس های پر دردش گفت: _چرا حرکت نمیکنی؟ آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم، ننم لندکروز داشت یا بابام که حالا توقع داشت به سادگی حرکت کنم؟ من حتی با سرچ تو اینترنت اسم این ماشین و فهمیده بودم و حالا که پشت فرمونش نشسته بودم همه چیز فرق داشت، همه چیزش با سیستم پراید خیلی فرق داشت که شرشر عرق میریختم و فقط موهام و پشت گوشم میفرستادم،
💕💕💕💕💕💕 💕💕💕💕💕 💕💕💕💕 💕💕💕 💕💕 💕 🥰 نگاه دقیق تری به سیستم ماشین انداختم، همه چیز برام عجیب غریب بود اما باید یه کاری میکردم که نگاهی به زیر پاهام انداختم و همین باعث شد تا دوباره صدای شریف و بشنوم: _مگه نگفتی گواهینامه داری؟ تند تند سرم و به بالا و پایین تکون دادم: _دارم! لب زد: _خب؟ پس منتظر چی هستی؟ حرکت کن داره دیر میشه! نمیخواستم خودم و ببازم اما بدون کمکش نمیتونستم این سفینه رو به حرکت دربیارم که گفتم: _آخه من تا حالا پشت فرمون این مدل ماشین ننشستم دوباره دستش و کشید پشت گردنش: _فرقی نداره، وقتی رانندگی بلد باشی پشت هرماشینی که بشینی فرقی نداره! دوباره به فرمون و همه جای ماشین نگاه کردم، حتی سرچرخوندم و به صندلی های عقب هم نگاه کردم، لامصب این ماشین با پراید فرق نداشت؟ نمیدونم شریف با همین مدل ماشین ها گواهینامه گرفته بود یا من زیادی دست و پا چلفتی بودم، به هرحال هرچی فحش که از ذهنم میگذشت تو دلم نثارش کردم و دل و زدم به دریا... باید این ماشین و به حرکت درمیاوردم اما همینکه برای به حرکت درآوردنش مصمم شدن نمیدونم دستم به کجا خورد که تغییرات عجیب و غریبی تو ماشین رخ داد، نمیدونم چه بلایی داشت سر صندلیم میومد اما داشتم جابه جا میشدم و هاج و واج اطراف و نگاه میکردم که شریف نفس عمیقی کشید: _اون دکمه رو فشار بده! و به یکی از اون دکمه های لعنتی اشاره کرد که سریع عمل کردم و بابت این سرعت عمل از خودم هم راضی بودم که با لبخند به شریف چشم دوختم: _خب؟ بعدش چیکار کنم؟ زیرلب جواب داد: _همینطور که میگم ماشین و به حرکت دربیار ولی قبلش دعا کن گردنم زود خوب شه، خودمم دعا میکنم! و بالاخره نطق کرد و سخت بود اما این اتفاق افتاد و ماشین و به حرکت درآوردم.