هدایت شده از اتاقمخفیِکتآبخانه؛
مینویسم از دلی بیقرار و خسته؛
از احساسی که نه میدانم چه حسیست،نه میدانم باید به چه چیز تشبیهش کنم.
این روز ها زندگی با تمامِ سرعت در گذر است و من متوقف شدهام، نه راهی برای فرار از این بنبست میدانم و نه حتی میتوانم تاب بیاورم.
به دنبالِ چیزی در این دریای تاریکی شنا میکنم، که حتی نمیدانم چیست.
اطرافیانم را میبینم که هرکدام به سویی میدوند و هدفی دارند، یا چیزی از این روزگار میخواهند، اما من چه میخواهم؟ به کدام سو باید بروم و از چه چیزی پرهیز کنم؟
در این ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماه هایی که در کسری از ثانیه تمام میشوند، من نمیدانم که معنیِ احساساتِ سردرگم کنندهام چیست، چه کسی هستم و به کجا میروم.
هدایت شده از دَرمیانِهَیآهو؛
ما الان داریم برای خواستگار محیا ننه بابا بازی درمیاریم