هدایت شده از Rad!cal
۳۹
پرستار
به عنوان پرستارِ یک درمانگاه کوچک شناخته میشدی که همیشه درگیر مراقبت از آدمها بودی، اما بعد از اینکه چند نفر از نزدیکترین عزیزانت رو پشت سر هم از دست دادی، کمکم دچار ترس شدی از اینکه هر آدمی که دوستش داری ممکنه ناگهانی ناپدید بشه. دیگه به کسی وابسته نمیشدی و همیشه منتظر خبر بد بودی. این ترس آرومآروم تبدیل به فشار دائمی شد و آخرش توی همون تنهایی و نگرانی همیشگی، از فرسودگی و ایست قلبی میمیری.
For: https://eitaa.com/Codeine_00
"عشق داداش"
هدایت شده از Rad!cal
۳۸
مهندس
به عنوان مهندس عمران شناخته میشدی که سالها برای ساختن پلها و ساختمانها کار کردی، اما توی زندگی شخصیات همیشه آدمهایی رو از دست دادی که بهشون دل بسته بودی. هر بار که فکر میکردی یه رابطه داره شکل میگیره، یهجور ناپدید میشدن و تو فقط ردشون رو توی ذهنت نگه میداشتی. کمکم حس کردی هیچ چیزی توی زندگی پایدار نمیمونه. آخرش، یه شب بعد از برگشتن از محل پروژه، توی مسیر خونه زیر بارون شدید و توی تنهایی، توی یه تصادف ناگهانی از دنیا میری.
For: https://eitaa.com/emptyl "قلبم"
هدایت شده از Rad!cal
۶۷
ناخدا
به عنوان ناخدای یکی از کشتیهای اکتشافی شناخته میشدی، اما بعد از گیر افتادن وسط طوفان و گم شدن تمام خدمهات، دچار وسواس پیدا کردن راه نجات میشی. سالها بعد، توی آخرین سفر دریاییات، کشتیات وسط اقیانوس ناپدید میشه و هیچوقت اثری ازت پیدا نمیشه
For: @xxunblivexxable
هدایت شده از Rad!cal
۳۴
دامپزشک
به عنوان دامپزشکی شناخته میشدی که توی مزرعهای دورافتاده زندگی میکرد، اما بعد از گیر افتادن وسط طوفانی شدید، صدای حیوانات وحشتزده و آسمونِ پر از رعد برات تبدیل به کابوس شد. توی آخرین طوفان، وقتی برای نجات اسبهات وارد اصطبل شدی، صاعقه به همونجا برخورد کرد و هیچکدومتون زنده بیرون نیومدین.
For: https://eitaa.com/iAmour
هدایت شده از Rad!cal
۳۱
نوازنده ویالون
به عنوان یه نوازندهی مشهور شناخته میشدی، اما بعد از سالها زندگی زیر نور صحنه، کمکم نسبت به آدمها، عشق و حتی موسیقی بیحس میشی. خودتو ماهها داخل خونه حبس میکنی و ارتباطت رو با همه قطع میکنی، تا اینکه یه روز وسط سکوت کامل اتاقت، تنهایی از دنیا میری و چند هفته بعد پیدات میکنن
For: https://eitaa.com/flyhann
هدایت شده از Rad!cal
۶۲
کلکسیونر
به عنوان کلکسیونری شناخته میشدی که تمام زندگیش رو صرف جمعکردن آدمها، خاطرهها و چیزهای ارزشمند کرده بود، اما هرچیزی که بهش وابسته میشدی یهجوری از دستت میرفت. آخر سر، وقتی خونهات خالیتر از همیشه شده بود و هیچکس کنارت نمونده بود، بین وسایلی که از گذشته باقی مونده بودن، تنها میمیری.
For: https://eitaa.com/chexryx
هدایت شده از Rad!cal
۲۹
عکاس جنایی
به عنوان عکاسی شناخته میشدی که لحظههای آدمها رو قبل از رفتنشون ثبت میکرد، اما بعد از مرگ ناگهانی برادرت، دیگه هر خداحافظی برات شبیه آخرین دیدار شد. کمکم از نزدیک شدن به آدمها فرار کردی، چون مطمئن بودی دیر یا زود از دستشون میدی. آخرین سالهای عمرت رو تنها گذروندی و آخر سر، توی خونهای پر از عکس آدمهایی که دیگه زنده نبودن، از غم و انزوا میمیری.
For: https://eitaa.com/joinchat/2964325151C1ec9f880d0