eitaa logo
دانلود
هدایت شده از Rad!cal
۶۷ ناخدا به عنوان ناخدای یکی از کشتی‌های اکتشافی شناخته میشدی، اما بعد از گیر افتادن وسط طوفان و گم شدن تمام خدمه‌ات، دچار وسواس پیدا کردن راه نجات میشی. سال‌ها بعد، توی آخرین سفر دریایی‌ات، کشتی‌ات وسط اقیانوس ناپدید میشه و هیچوقت اثری ازت پیدا نمیشه For: @xxunblivexxable
هدایت شده از Rad!cal
۳۴ دامپزشک به عنوان دامپزشکی شناخته میشدی که توی مزرعه‌ای دورافتاده زندگی میکرد، اما بعد از گیر افتادن وسط طوفانی شدید، صدای حیوانات وحشت‌زده و آسمونِ پر از رعد برات تبدیل به کابوس شد. توی آخرین طوفان، وقتی برای نجات اسب‌هات وارد اصطبل شدی، صاعقه به همونجا برخورد کرد و هیچکدومتون زنده بیرون نیومدین. For: https://eitaa.com/iAmour
هدایت شده از Rad!cal
۳۱ نوازنده ویالون به عنوان یه نوازنده‌ی مشهور شناخته میشدی، اما بعد از سال‌ها زندگی زیر نور صحنه، کم‌کم نسبت به آدم‌ها، عشق و حتی موسیقی بی‌حس میشی. خودتو ماه‌ها داخل خونه حبس میکنی و ارتباطت رو با همه قطع میکنی، تا اینکه یه روز وسط سکوت کامل اتاقت، تنهایی از دنیا میری و چند هفته بعد پیدات میکنن For: https://eitaa.com/flyhann
هدایت شده از Rad!cal
۶۲ کلکسیونر به عنوان کلکسیونری شناخته میشدی که تمام زندگیش رو صرف جمع‌کردن آدم‌ها، خاطره‌ها و چیزهای ارزشمند کرده بود، اما هرچیزی که بهش وابسته میشدی یه‌جوری از دستت میرفت. آخر سر، وقتی خونه‌ات خالی‌تر از همیشه شده بود و هیچکس کنارت نمونده بود، بین وسایلی که از گذشته باقی مونده بودن، تنها میمیری. For: https://eitaa.com/chexryx
هدایت شده از Rad!cal
۲۹ عکاس جنایی به عنوان عکاسی شناخته میشدی که لحظه‌های آدم‌ها رو قبل از رفتنشون ثبت میکرد، اما بعد از مرگ ناگهانی برادرت، دیگه هر خداحافظی برات شبیه آخرین دیدار شد. کم‌کم از نزدیک شدن به آدم‌ها فرار کردی، چون مطمئن بودی دیر یا زود از دستشون میدی. آخرین سال‌های عمرت رو تنها گذروندی و آخر سر، توی خونه‌ای پر از عکس آدم‌هایی که دیگه زنده نبودن، از غم و انزوا میمیری. For: https://eitaa.com/joinchat/2964325151C1ec9f880d0
هدایت شده از Rad!cal
۲۵ کتاب‌فروش به عنوان فروشنده‌ی یه کتاب‌فروشی کوچیک شناخته میشدی؛ آدمی آروم که تمام دنیایش توی حرف‌ها و آدم‌ها خلاصه میشد. اما وقتی فهمیدی کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتی، مدت‌هاست پشت سرت بهت خیانت میکرده، کم‌کم از همه فاصله گرفتی. یه شب بعد از بستن مغازه، بین قفسه‌های کتاب‌ها، خودکشی میکنی و چند ساعت بعد تازه پیدات میکنن. For: https://eitaa.com/bluememoriess
هدایت شده از Rad!cal
۴۹ جراح به عنوان یکی از جراح‌های معروف شناخته میشدی، تا اینکه توی یه تصادف شدید دست‌هات فلج میشن و دیگه نمیتونی حتی ساده‌ترین کارهاتو بدون کمک انجام بدی. بعد از ماه‌ها تحمل وابستگی و تحقیر، یه شب وسط خونه‌ات سکته میکنی و کنار دستگاه‌هایی که کمکت میکردن میمیری. For: https://eitaa.com/varyanc
هدایت شده از Rad!cal
۷۰ تاجر به عنوان تاجری ثروتمند و خوشبخت شناخته میشدی، تا اینکه توی یک شب، هم خونه‌ات توی آتش میسوزه و هم خانواده‌ات رو از دست میدی. بعد از اون سال‌ها بین شهرها آواره میشی و هرچیزی که دوباره میسازی، یه‌جوری از دستت میره. آخر سر توی اتاق کوچیکی که فقط چند وسیله‌ی باقی‌مونده از گذشته‌ات توش بود، تنها میمیری. For: https://eitaa.com/lightestt
هدایت شده از Rad!cal
۱۹ گلفروش به عنوان صاحب یه گل‌فروشی کوچیک شناخته میشدی، اما بعد از فوت ناگهانی خواهرت، دیگه نتونستی با آدم‌ها مثل قبل حرف بزنی. هرروز فقط بین گل‌هایی که برای مراسم‌های خداحافظی فروخته میشدن زندگی کردی، تا اینکه یه صبح زمستونی، تنها داخل مغازه‌ی سردت از فرسودگی میمیری. For: https://eitaa.com/hchjczp
هدایت شده از Rad!cal
۲۴ نویسنده به عنوان یه نویسنده‌ی بااستعداد شناخته میشدی، اما تمام عمرت رو صرف کامل‌کردن کتابی کردی که هیچوقت تمومش نکردی. وقتی بالاخره فهمیدی جوونی، عشق و سال‌هات رو پای ترس و تعلل از دست دادی، توی اتاقی پر از دست‌نوشته‌های نصفه، از غم و فرسودگی میمیری. For: https://eitaa.com/Sadness_26
هدایت شده از Rad!cal
۲۴ گیاه‌شناس به عنوان گیاه‌شناس معروفی شناخته میشدی که ماه‌ها توی جنگل‌های استوایی تحقیق میکرد، اما بعد از آلوده شدن اردوگاهت به حشرات سمی، کم‌کم دچار وحشتی دائمی از خزیدن موجودات روی بدنت میشی. آخرین بار وقتی برای جمع‌آوری نمونه وارد جنگل شدی، دیگه برنگشتی؛ فقط لباس پاره‌ات وسط انبوهی از حشرات پیدا شد. For: http://eitaa.com/saghxr
هدایت شده از Rad!cal
۵۲ گارسون به عنوان گارسونِ یه کافه‌ی شلوغ شناخته میشدی؛ آدمی که اسم و سفارش همیشگی همه رو یادش میموند، اما کم‌کم هیچ‌کس اسم تو رو یادش نموند. سال‌ها دیدی آدم‌ها میان، میخندن، عاشق میشن و میرن، بدون اینکه کسی واقعا به حضورت توجه کنه. آخرین روز، بعد از بسته شدن کافه، تنها پشت یکی از میزها میشینی و همون‌جا بی‌صدا از دنیا میری؛ چند روزی طول میکشه تا کسی نبودنت رو بفهمه. For: https://eitaa.com/hidefromlife