هدایت شده از Rad!cal
۱۹
گلفروش
به عنوان صاحب یه گلفروشی کوچیک شناخته میشدی، اما بعد از فوت ناگهانی خواهرت، دیگه نتونستی با آدمها مثل قبل حرف بزنی. هرروز فقط بین گلهایی که برای مراسمهای خداحافظی فروخته میشدن زندگی کردی، تا اینکه یه صبح زمستونی، تنها داخل مغازهی سردت از فرسودگی میمیری.
For: https://eitaa.com/hchjczp
هدایت شده از Rad!cal
۲۴
نویسنده
به عنوان یه نویسندهی بااستعداد شناخته میشدی، اما تمام عمرت رو صرف کاملکردن کتابی کردی که هیچوقت تمومش نکردی. وقتی بالاخره فهمیدی جوونی، عشق و سالهات رو پای ترس و تعلل از دست دادی، توی اتاقی پر از دستنوشتههای نصفه، از غم و فرسودگی میمیری.
For: https://eitaa.com/Sadness_26
هدایت شده از Rad!cal
۲۴
گیاهشناس
به عنوان گیاهشناس معروفی شناخته میشدی که ماهها توی جنگلهای استوایی تحقیق میکرد، اما بعد از آلوده شدن اردوگاهت به حشرات سمی، کمکم دچار وحشتی دائمی از خزیدن موجودات روی بدنت میشی. آخرین بار وقتی برای جمعآوری نمونه وارد جنگل شدی، دیگه برنگشتی؛ فقط لباس پارهات وسط انبوهی از حشرات پیدا شد.
For: http://eitaa.com/saghxr
هدایت شده از Rad!cal
۵۲
گارسون
به عنوان گارسونِ یه کافهی شلوغ شناخته میشدی؛ آدمی که اسم و سفارش همیشگی همه رو یادش میموند، اما کمکم هیچکس اسم تو رو یادش نموند. سالها دیدی آدمها میان، میخندن، عاشق میشن و میرن، بدون اینکه کسی واقعا به حضورت توجه کنه. آخرین روز، بعد از بسته شدن کافه، تنها پشت یکی از میزها میشینی و همونجا بیصدا از دنیا میری؛ چند روزی طول میکشه تا کسی نبودنت رو بفهمه.
For: https://eitaa.com/hidefromlife
هدایت شده از Rad!cal
۳۸
برقکار
به عنوان برقکار یکی از تونلهای زیرزمینی شناخته میشدی، اما بعد از ریزش ناگهانی تونل، ساعتها زیر آوار توی تاریکی مطلق گیر میفتی. صدای آدمها کمکم قطع میشه و آخرین چیزی که قبل از مرگت میشنوی، نفسهای خودته که توی سیاهی میپیچه.
For: https://eitaa.com/locum_tutum
هدایت شده از Rad!cal
۷۶
عکاس
به عنوان یه عکاس شناخته میشدی؛ کسی که هر روز فقط لحظههای کوتاه و بیاحساس آدمها رو ثبت میکرد. کمکم خودت هم حس کردی هیچ تصویری از زندگی واقعی نداری؛ فقط چهرههایی که میان، ثبت میشن و میرن. آخرین روز، بعد از خاموش شدن چراغهای آتلیه، تنها پشت دوربین میمونی و همونجا بیصدا از دنیا میری.
For: https://eitaa.com/joinchat/2600994246Cef8f1056be
هدایت شده از Rad!cal
۲۰
بازیگر
به عنوان بازیگر تئاتری شناخته میشدی که تمام زندگیش روی صحنه گذشته بود، اما بعد از اجرای ناموفقی که باعث شد جلوی صدها نفر تحقیر و تمسخر بشی، کمکم از دیده شدن فرار کردی. سالها خودتو توی خونه پنهان کردی و آخر سر، همونجا دور از چشم همه، فراموششده میمیری.
For: https://eitaa.com/Solitudxe
هدایت شده از Rad!cal
۸۰
کارمند
به عنوان کارمند سادهی یه ادارهی معمولی شناخته میشدی؛ کسی که سالها پشت میزت نشست، بدون اینکه جرأت کنی چیزی رو تغییر بدی یا از حد امن خودت بیرون بیای. کمکم ترس از اشتباه کردن تبدیل شد به سبک زندگیات و هر روزت فقط تکرار دیروز بود. وقتی به خودت اومدی، دیدی سالها گذشته و هیچ چیز ازت باقی نمونده جز حسِ هدر رفتن. آخرین شب، تنها توی آپارتمان کوچیکت از فرسودگی و تنهایی میمیری.
For: https://eitaa.com/star436
هدایت شده از Rad!cal
۲۸
خواننده
به عنوان خوانندهای شناخته میشدی که هزاران نفر اسمش رو فریاد میزدن، اما بعد از سقوط ناگهانی شهرتت، کمکم همه ازت فاصله گرفتن و جای تو رو آدمهای جدید گرفتن. سالها تلاش کردی دوباره دیده بشی، ولی آخرین روزهای عمرت رو توی آپارتمانی ساکت گذروندی؛ جایی که چند روز بعد از مرگت تازه فهمیدن دیگه زنده نیستی.
For: https://eitaa.com/idontknowmyself
هدایت شده از Rad!cal
۳۰
ماهیگیر
به عنوان ماهیگیری شناخته میشدی که سالها از دریا زندگی میگرفتی و بهش عادت کرده بودی. یه روز وسط دریا هوا خراب شد و طوفان شروع شد و قایقت از مسیر خارج شد. هرچی تلاش کردی برگردی، موجها قویتر شدن و مسیر رو گم کردی. آخرش توی همون دریا موندی و دیگه برنگشتی.
For: https://eitaa.com/Lyklyo1
هدایت شده از Rad!cal
۲۲
غواص
به عنوان غواصی شناخته میشدی که برای پیدا کردن کشتیهای غرقشده به عمیقترین نقطههای دریا میرفت، اما توی یکی از ماموریتها راه برگشتت رو گم میکنی و ساعتها زیر آب سرگردون میمونی. بعد از اون، حتی صدای موجها هم نفست رو بند میاورد، تا اینکه سالها بعد، توی سفری که قرار بود آخرین بار دریا رو ببینی، وسط آب ناپدید میشی و فقط لباس خالیت روی عرشه پیدا میشه.
For: https://eitaa.com/panahmp
هدایت شده از Rad!cal
۴۱
ارایشگر
به عنوان آرایشگر شناخته میشدی که همیشه آدمها رو برای قرارها و عشقهاشون آماده میکردی، اما خودت بعد از یک رابطهی شدید و ناگهانی، ضربهی سنگینی خوردی. همون کسی که بهش اعتماد کرده بودی، بدون هیچ توضیحی رفت و همه چیزو نیمهکاره گذاشت. از اون به بعد هر بار که کسی بهت نزدیک میشد، ترس از تکرار همون درد باعث میشد عقب بکشی. سالها بین آینهها و صندلیهای خالی گذشت تا اینکه توی همون سالن، بعد از یک روز کاری معمولی، از خستگی و فشار روحی از پا افتادی.
For: https://eitaa.com/joinchat/1667696165C71423ce4ca