هدایت شده از Rad!cal
۵۲
پزشک
به عنوان پزشک یک بیمارستان شناخته میشدی؛ کسی که هر روز زخمها و تصادفها رو از نزدیک میدید، اما بعد از یک حادثهی شدید که توش یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیت رو از دست دادی، دیدن خون برات تبدیل به کابوس شد. هر بار رنگ قرمز میدیدی، همون صحنه جلوی چشمت برمیگشت. آخرش، توی یک تصادف شبانه و بین صدای آدمهای وحشتزده، از شدت خونریزی از دنیا میری.
For: https://eitaa.com/blue_star_notes
هدایت شده از Rad!cal
87
موسیقیدان
به عنوان موسیقیدانی شناخته میشدی که همیشه وسط جمعیت و نور صحنه زندگی میکردی، اما بعد از اینکه گروهت از هم پاشید و کسی که دوستش داشتی ترکت کرد، کمکم از تنها موندن وحشت پیدا کردی. برای فرار از سکوت، خودتو توی اجراها و آدمها غرق میکردی، ولی آخر هر شب باز تنها برمیگشتی. آخرین سالهای عمرت رو توی آپارتمانی ساکت با صدای ضبطهای قدیمی گذروندی و همونجا، دور از همه، از دنیا میری
For: https://eitaa.com/lghostgirl