اولین رمان ِچنل : اعتراف در ساعت صفر .
ژانر: معمایی | دارک *
نویسنده : اتاق داستانها "
وضعیت : درحال ِانتشار "
﹎
هفت سال پیش ، دانشآموزی از مدرسهی شبانهروزی آوید ناپدید شد .
هیچکس چیزی ندید ، هیچکس چیزی نشنید و عجیبتر از همه ، هیچکس درباره ی او حرف نزد .
هفت سال بعد ، دختری به نام رها وارد همان مدرسه میشود ؛ مدرسهای که مادرش با شنیدن نام آن، رنگ از صورتش میپرد .
در نخستین شب اقامتش ، رأس ساعت دوازده ، نامهای زیر در اتاقش سُر میخورد .
داخل نامه فقط یک جمله نوشته شده :
- من میدونم تو باهاش چه کردی .
اما رها حتی نمیداند او کیست ..
و این تازه آغاز ماجراست .
باران از عصر شروع شده بود .
رها پشت شیشهی ماشین نشسته بود و به ساختمان بزرگی خیره شده بود که آرامآرام از میان مه ظاهر میشد .
مدرسهی شبانهروزی آوید .
ساختمانی قدیمی با پنجرههای بلند ، دیوارهای خاکستری و ساعتی بزرگ که درست بالای ورودی اصلی قرار داشت .
ساعت خراب بود .
عقربهها روی دوازده و هفده دقیقه متوقف شده بودند .
رها زیر لب گفت : چرا ساعتش خرابه ؟
مادرش دستش را محکم دور فرمان جمع کرد .
ـ مهم نیست ، بیا دیرت شده .
رها به او نگاه کرد .
ـ مامان ، تو قبلاً اینجا اومدی ؟
مادرش چند لحظه ساکت ماند .
ـ نه .
اما رها متوجه شد که دستهایش میلرزند .
ورودی مدرسه بوی چوب خیس و کاغذهای قدیمی میداد .
مردی بلندقد با کتوشلوار تیره پشت میز پذیرش ایستاده بود. خودش را آقای فرهمند، مدیر مدرسه، معرفی کرد .
وقتی اسم رها را در فهرست دید ، لبخندش برای لحظهای محو شد .
ـ رها نیکفر ؟
ـ بله .
مدیر به صورتش خیره شد ؛ انگار دنبال شباهتی میگشت که نباید وجود میداشت .
بعد دفتر را بست.
ـ اتاقت شمارهی ۲۱۳ است ..
یک بار ، دو بار ، سه بار .
با اینکه ساعت بزرگ ورودی هنوز روی دوازده و هفده دقیقه متوقف بود .
آوا به در خیره شد و با صدایی که بهسختی شنیده میشد، گفت :
ـ رها .. تو نباید به این مدرسه میاومدی .
رها : دختری که گذشتهی مادرش به مدرسهی آوید گره خورده .
آوا : هماتاقیای که ظاهراً چیزی دربارهی ناپدیدشدن دانشآموز میدونه .
مدیر فرهمند : مردی که با دیدن نام رها واکنش عجیبی نشون میده .
نفر پنجم : کسی که وجودش میتونه تمام روایت هفت سال گذشته رو زیرورو کنه .
' پارت اول .
قسمت دوم : اعتراف در ساعت صفر .
ژانر: معمایی | دارک *
نویسنده : اتاق داستانها "
وضعیت : درحال ِانتشار "
﹎
صدای زنگ هنوز در راهروهای مدرسه میپیچید .
رها وسط اتاق ایستاده بود و به آوا خیره شده بود .
ـ گفتی نباید به این مدرسه میاومدم . چرا ؟
آوا جواب نداد .
ـ آوا ، با توام !
دختر بالاخره سرش رو بلند کرد .
ـ اون نامه رو بنداز دور .
رها کاغذ رو محکم توی دستش گرفت .
ـ اول بهم بگو اینجا چه خبره !
آوا به سمت در رفت و قفلش کرد .
ـ هفت سال پیش ، یه دانشآموز به اسم آوین از این مدرسه ناپدید شد . بعد از اون اتفاق ، هر سال درست همین شب ، زنگ مدرسه بدون هیچ دلیلی به صدا درمیاد .
رها اخم کرد .
ـ خب ؟ این چه ربطی به من داره ؟
آوا چند لحظه سکوت کرد .
ـ چون آوین قبل از ناپدیدشدنش ، یه دوست صمیمی داشت که اسمش رها بود .
قلب رها برای لحظهای از حرکت ایستاد .
ـ این غیرممکنه ..
ـ چرا ؟
ـ چون من هفت سال پیش فقط هشت سالم بود ! اصلاً اینجا زندگی نمیکردم !
آوا آهسته گفت :
ـ شاید بهتره از مادرت بپرسی .
ساعت دوازده و هفده دقیقهی ظهر .
رها جلوی ساعت بزرگ مدرسه ایستاده بود .
دقیقاً همانطور که در پیام نوشته شده بود .
اطرافش خلوت بود . دانشآموزها داخل کلاسها بودند و صدای معلمها از پنجرههای باز به گوش میرسید .
رها گوشیاش را بیرون آورد و به شمارهی ناشناس پیام داد :
- من اینجام . حالا خودتو نشون بده .
چند ثانیه بعد ، جواب آمد .
- پشت سرت رو نگاه کن .
رها برگشت .
پسری با موهای تیره و لباس فرم مدرسه ، کنار ستون سنگی ایستاده بود . نگاهش سرد بود ؛ انگار از قبل منتظرش بود .
پسر جلو آمد .
ـ تو رهایی ؟
ـ بستگی داره کی بپرسه .
لبخند محوی روی لب پسر نشست .
ـ آراد .
ـ تو همونی هستی که پیام میدادی ؟
ـ آره .
رها دستبهسینه شد .
ـ خیلی خب ، آراد . آوین کیه و چرا همه فکر میکنن من باید چیزی دربارهش بدونم ؟
آراد به ساعت خراب نگاه کرد .
ـ چون آوین گم نشده .
رها نفسش را حبس کرد .
ـ پس کجاست ؟
آراد به چشمانش خیره شد .
ـ این سؤال اشتباهیه .
ـ سؤال درست چیه ؟
پسر کمی نزدیکتر شد و آهسته گفت :
ـ چه کسی باعث شد همه فکر کنن آوین هیچوقت وجود نداشته ؟
رها هنوز فرصت نکرده بود چیزی بپرسد که آراد پاکت کوچکی از جیبش بیرون آورد .
ـ این آخرین چیزیه که از اتاق آوین پیدا شده .
داخل پاکت ، یک عکس قدیمی بود .
عکس پنج دانشآموز جلوی ساختمان مدرسه .
چهار نفرشان برای رها غریبه بودند .
اما نفر پنجم ..
رها عکس را نزدیکتر آورد .
دختر وسط عکس ، چشمانی شبیه چشمهای خودش داشت .
موهایش، لبخندش و حتی خال کوچکی که کنار ابرویش بود ..
همهچیز عجیب بود .
رها با صدایی لرزان پرسید :
ـ این دختر کیه ؟
آراد جواب نداد .
ـ آراد ! این کیه ؟
پسر نگاهش را از عکس گرفت .
ـ آوین .
رها به عکس خیره ماند .
ـ ولی .. چرا شبیه منه ؟
آراد آرام گفت :
ـ چون شاید چیزی که تمام عمر دربارهی خانوادهات باور داشتی ، دروغ بوده .
همان لحظه ، گوشی رها زنگ خورد .
مامان .
رها فوراً جواب داد .
ـ مامان ، باید یه چیزی ازت بپرسم . تو آوین رو میشناسی؟
آن طرف خط سکوت شد .
طولانیتر از حد معمول .
بعد صدای مادرش را شنید :
ـ رها .. به حرفم گوش کن . همین الان از اون مدرسه بیا بیرون .
ـ چرا ؟
مادرش با صدایی که بهسختی شنیده میشد گفت :
ـ چون اگه آوین هنوز اونجاست، یعنی ..
صدای برخورد چیزی با زمین آمد .
بعد تماس قطع شد .
رها دوباره شماره گرفت .
خاموش بود .
آراد دستش را روی شانهی رها گذاشت .
ـ باید بریم .
رها دستش را کنار زد .
ـ تا وقتی بهم نگی چه خبره ، هیچجا نمیام !
آراد برای اولین بار ترسیده به نظر میرسید .
ـ رها ، تو هنوز نفهمیدی ؟
ـ چی رو ؟
پسر به پنجرهی طبقهی سوم اشاره کرد .
دختری پشت شیشه ایستاده بود .
با لباس فرم قدیمی مدرسه .
موهای بلند .
صورت رنگپریده .
و چشمانی که دقیقاً شبیه چشمهای رها بودند .
دختر دستش را بالا آورد و کف دستش را روی شیشه گذاشت .
بعد با انگشت روی بخار پنجره نوشت :
- خواهرت بهت دروغ گفته .
رها پلک زد .
دختر ناپدید شده بود .
آراد زیر لب گفت :
ـ لعنتی ..
رها به طرفش برگشت .
ـ گفتی خواهرم ؟ منظورت کیه ؟
آراد جواب نداد .
چون درست همان لحظه ، پیام تازهای روی گوشی رها ظاهر شد .
از همان شمارهی ناشناس .
- به آراد اعتماد نکن .
پیام دوم بلافاصله رسید :
- اون آخرین کسی بود که آوین رو زنده دید .
ادامه دارد ..