eitaa logo
- اتاقك ِداستان‌ها .
574 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- 📜 / اتاق داستان‌ها . اینجا هیچرازی برای ِهمیشهٔپنهان نمیمونه . رمان‌های عاشقانه و تاریکو مافیایی/ معماهای حل‌نشده * هر فصل ؟ یک راز | هر راز ، یك حقیقت .
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین رمان ِچنل : اعتراف در ساعت صفر . ژانر: معمایی | دارک * نویسنده : اتاق داستان‌ها " وضعیت : درحال ِانتشار " ﹎ هفت سال پیش ، دانش‌آموزی از مدرسه‌ی شبانه‌روزی آوید ناپدید شد . هیچ‌کس چیزی ندید ، هیچ‌کس چیزی نشنید و عجیب‌تر از همه ، هیچ‌کس درباره‌ ی او حرف نزد . هفت سال بعد ، دختری به نام رها وارد همان مدرسه می‌شود ؛ مدرسه‌ای که مادرش با شنیدن نام آن، رنگ از صورتش می‌پرد . در نخستین شب اقامتش ، رأس ساعت دوازده ، نامه‌ای زیر در اتاقش سُر می‌خورد . داخل نامه فقط یک جمله نوشته شده : - من می‌دونم تو باهاش چه کردی . اما رها حتی نمی‌داند او کیست .. و این تازه آغاز ماجراست . باران از عصر شروع شده بود . رها پشت شیشه‌ی ماشین نشسته بود و به ساختمان بزرگی خیره شده بود که آرام‌آرام از میان مه ظاهر می‌شد . مدرسه‌ی شبانه‌روزی آوید . ساختمانی قدیمی با پنجره‌های بلند ، دیوارهای خاکستری و ساعتی بزرگ که درست بالای ورودی اصلی قرار داشت . ساعت خراب بود . عقربه‌ها روی دوازده و هفده دقیقه متوقف شده بودند . رها زیر لب گفت : چرا ساعتش خرابه ؟ مادرش دستش را محکم دور فرمان جمع کرد . ـ مهم نیست ، بیا دیرت شده . رها به او نگاه کرد . ـ مامان ، تو قبلاً اینجا اومدی ؟ مادرش چند لحظه ساکت ماند . ـ نه . اما رها متوجه شد که دست‌هایش می‌لرزند . ورودی مدرسه بوی چوب خیس و کاغذهای قدیمی می‌داد . مردی بلندقد با کت‌وشلوار تیره پشت میز پذیرش ایستاده بود. خودش را آقای فرهمند، مدیر مدرسه، معرفی کرد . وقتی اسم رها را در فهرست دید ، لبخندش برای لحظه‌ای محو شد . ـ رها نیک‌فر ؟ ـ  بله . مدیر به صورتش خیره شد ؛ انگار دنبال شباهتی می‌گشت که نباید وجود می‌داشت . بعد دفتر را بست. ـ اتاقت شماره‌ی ۲۱۳ است .. یک بار ، دو بار ، سه بار . با اینکه ساعت بزرگ ورودی هنوز روی دوازده و هفده دقیقه متوقف بود . آوا به در خیره شد و با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، گفت : ـ  رها .. تو نباید به این مدرسه می‌اومدی . رها : دختری که گذشته‌ی مادرش به مدرسه‌ی آوید گره خورده . آوا : هم‌اتاقی‌ای که ظاهراً چیزی درباره‌ی ناپدیدشدن دانش‌آموز می‌دونه . مدیر فرهمند : مردی که با دیدن نام رها واکنش عجیبی نشون می‌ده . نفر پنجم : کسی که وجودش می‌تونه تمام روایت هفت سال گذشته رو زیرورو کنه . ' پارت اول  .
ممنونم از سین هاتون واقعا
قسمت دوم : اعتراف در ساعت صفر . ژانر: معمایی | دارک * نویسنده : اتاق داستان‌ها " وضعیت : درحال ِانتشار " ﹎ صدای زنگ هنوز در راهروهای مدرسه می‌پیچید . رها وسط اتاق ایستاده بود و به آوا خیره شده بود . ـ گفتی نباید به این مدرسه می‌اومدم . چرا ؟ آوا جواب نداد . ـ آوا ، با توام ! دختر بالاخره سرش رو بلند کرد . ـ اون نامه رو بنداز دور . رها کاغذ رو محکم توی دستش گرفت . ـ اول بهم بگو اینجا چه خبره ! آوا به سمت در رفت و قفلش کرد . ـ هفت سال پیش ، یه دانش‌آموز به اسم آوین از این مدرسه ناپدید شد . بعد از اون اتفاق ، هر سال درست همین شب ، زنگ مدرسه بدون هیچ دلیلی به صدا درمیاد . رها اخم کرد . ـ خب ؟ این چه ربطی به من داره ؟ آوا چند لحظه سکوت کرد . ـ چون آوین قبل از ناپدیدشدنش ، یه دوست صمیمی داشت که اسمش رها بود . قلب رها برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد . ـ این غیرممکنه .. ـ چرا ؟ ـ چون من هفت سال پیش فقط هشت سالم بود ! اصلاً اینجا زندگی نمی‌کردم ! آوا آهسته گفت : ـ شاید بهتره از مادرت بپرسی . ساعت دوازده و هفده دقیقه‌ی ظهر . رها جلوی ساعت بزرگ مدرسه ایستاده بود . دقیقاً همان‌طور که در پیام نوشته شده بود . اطرافش خلوت بود . دانش‌آموزها داخل کلاس‌ها بودند و صدای معلم‌ها از پنجره‌های باز به گوش می‌رسید . رها گوشی‌اش را بیرون آورد و به شماره‌ی ناشناس پیام داد : - من اینجام . حالا خودتو نشون بده . چند ثانیه بعد ، جواب آمد . - پشت سرت رو نگاه کن . رها برگشت . پسری با موهای تیره و لباس فرم مدرسه ، کنار ستون سنگی ایستاده بود . نگاهش سرد بود ؛ انگار از قبل منتظرش بود . پسر جلو آمد . ـ تو رهایی ؟ ـ بستگی داره کی بپرسه . لبخند محوی روی لب پسر نشست . ـ آراد . ـ تو همونی هستی که پیام می‌دادی ؟ ـ آره . رها دست‌به‌سینه شد . ـ خیلی خب ، آراد . آوین کیه و چرا همه فکر می‌کنن من باید چیزی درباره‌ش بدونم ؟ آراد به ساعت خراب نگاه کرد . ـ چون آوین گم نشده . رها نفسش را حبس کرد . ـ پس کجاست ؟ آراد به چشمانش خیره شد . ـ این سؤال اشتباهیه . ـ سؤال درست چیه ؟ پسر کمی نزدیک‌تر شد و آهسته گفت : ـ چه کسی باعث شد همه فکر کنن آوین هیچ‌وقت وجود نداشته ؟ رها هنوز فرصت نکرده بود چیزی بپرسد که آراد پاکت کوچکی از جیبش بیرون آورد . ـ این آخرین چیزیه که از اتاق آوین پیدا شده . داخل پاکت ، یک عکس قدیمی بود . عکس پنج دانش‌آموز جلوی ساختمان مدرسه . چهار نفرشان برای رها غریبه بودند . اما نفر پنجم .. رها عکس را نزدیک‌تر آورد . دختر وسط عکس ، چشمانی شبیه چشم‌های خودش داشت . موهایش، لبخندش و حتی خال کوچکی که کنار ابرویش بود .. همه‌چیز عجیب بود . رها با صدایی لرزان پرسید : ـ این دختر کیه ؟ آراد جواب نداد . ـ آراد ! این کیه ؟ پسر نگاهش را از عکس گرفت . ـ آوین . رها به عکس خیره ماند . ـ ولی .. چرا شبیه منه ؟ آراد آرام گفت : ـ چون شاید چیزی که تمام عمر درباره‌ی خانواده‌ات باور داشتی ، دروغ بوده . همان لحظه ، گوشی رها زنگ خورد . مامان . رها فوراً جواب داد . ـ مامان ، باید یه چیزی ازت بپرسم . تو آوین رو می‌شناسی؟ آن طرف خط سکوت شد . طولانی‌تر از حد معمول . بعد صدای مادرش را شنید : ـ رها .. به حرفم گوش کن . همین الان از اون مدرسه بیا بیرون . ـ چرا ؟ مادرش با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد گفت : ـ چون اگه آوین هنوز اونجاست، یعنی .. صدای برخورد چیزی با زمین آمد . بعد تماس قطع شد . رها دوباره شماره گرفت . خاموش بود . آراد دستش را روی شانه‌ی رها گذاشت . ـ باید بریم . رها دستش را کنار زد . ـ تا وقتی بهم نگی چه خبره ، هیچ‌جا نمیام ! آراد برای اولین بار ترسیده به نظر می‌رسید . ـ رها ، تو هنوز نفهمیدی ؟ ـ چی رو ؟ پسر به پنجره‌ی طبقه‌ی سوم اشاره کرد . دختری پشت شیشه ایستاده بود . با لباس فرم قدیمی مدرسه . موهای بلند . صورت رنگ‌پریده . و چشمانی که دقیقاً شبیه چشم‌های رها بودند . دختر دستش را بالا آورد و کف دستش را روی شیشه گذاشت . بعد با انگشت روی بخار پنجره نوشت : - خواهرت بهت دروغ گفته . رها پلک زد . دختر ناپدید شده بود . آراد زیر لب گفت : ـ لعنتی .. رها به طرفش برگشت . ـ گفتی خواهرم ؟ منظورت کیه ؟ آراد جواب نداد . چون درست همان لحظه ، پیام تازه‌ای روی گوشی رها ظاهر شد . از همان شماره‌ی ناشناس . - به آراد اعتماد نکن . پیام دوم بلافاصله رسید : - اون آخرین کسی بود که آوین رو زنده دید . ادامه دارد ..