eitaa logo
𝗖𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ 𝗡ilo✿⃘ٜܿ‌ٜ.
2.5هزار دنبال‌کننده
98 عکس
0 ویدیو
0 فایل
#بیو_چنل 𝐖elcome 𝐭o My 𝐜hanel💘𖧧𖥻 ִ ۫  ּ 𝐋eader𝟏: @Nilo21 🌟𖧧𖥻 ִ ۫  ּ 𝐎ur 𝐭ag: @ChannelNilo2 ♟𖧧𖥻 ִ ۫  ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
- ای‍‌ن‍‌م رض‍‌آی‍‌ت دون‍‌آتم🍩ꔫ ࣪ ֶָ  ׁ۪ - ب‍‌م‍‌ؤن‍‌ي برآمؤن دون‍‌آت🥛ꔫ ࣪ ֶָ  ׁ۪ - چ‍‌ن‍‌ل‍‌م‍‌ون دون‍‌آت🙌🏿ꔫ ࣪ ֶָ  ׁ۪ - @ChannelNilo2❕️ꔫ ࣪ ֶָ  ׁ۪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین می‌رساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشه‌ای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی می‌کرد. «هنوز نمی‌فهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...» آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خط‌خوردگی‌های ناخوانا. «شاید فکر می‌کرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر می‌کرد با داشتنش می‌تونه همه چیزو عوض کنه.» «ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟» سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟ «باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشه‌ای داره.» ناگهان، صدای قدم‌هایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا
دو پارت امروز+یک پارت سوپرایز🤎🤓