eitaa logo
رم‍‌ان ه‍‌ای ب‍‌ی ن‍‌ه‍‌ای‍‌ت𓍯.ּ ֶָ֢
128 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سلام! من [میلا] هستم، یک نویسنده با اشتیاق به داستان‌سرایی. دوست دارم جهان‌های جدیدی را خلق کنم و با خوانندگانم در این سفر شریک شوم. نظرات شما برایم ارزشمند است!"
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان(داستان) بعدی رو از پس فردا مینویسم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و اینکه اول از همه اینو بگم راضی نیستم اگر رمان هارو بخونید و جویین نباشید تو چنل😊😞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دؤمین رمآن نام رمان:ردِ تو در تاریکی💓🌱 تعداد پارت:15
شهر آن شب بوی باران می‌داد؛ بویی که با دود، چراغ‌های زرد خیابان و سکوت سنگین کوچه‌ی باریک قاطی شده بود و فضا را عجیب‌تر می‌کرد. آراد زیر نور چراغ پلیس ایستاده بود و به جسدی نگاه می‌کرد که در وسط حیاط خانه افتاده بود. هیچ‌چیز در این صحنه عادی نبود؛ نه درِ نیمه‌باز خانه، نه پنجره‌ی شکسته‌ی طبقه‌ی بالا، و نه آن سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود. یکی از مأموران گفت: «ساعت مرگ حدوداً بین ده تا یازده شب برآورد شده.» آراد سری تکان داد، اما نگاهش از جسد جدا نمی‌شد. مردی حدوداً چهل‌وچند ساله، با کت تیره و دست‌هایی که هنوز انگار چیزی را محکم گرفته بودند. «اسمش؟» «کاوه نوری. تاجر بود. همسایه‌ها می‌گن صدای دعوا شنیدن.» آراد نفس کوتاهی کشید و قدمی جلو رفت. عادت داشت در چنین صحنه‌هایی احساسش را پشت یک دیوار سرد پنهان کند، اما چیزی در این پرونده از همان لحظه‌ی اول به دلش چنگ می‌زد. روی زمین نزدیک جسد، یک تکه کاغذ خیس‌شده افتاده بود. خم شد، آن را برداشت و با دقت نگاه کرد. فقط یک جمله رویش نوشته شده بود: «او همه‌چیز را می‌دانست.» آراد اخم کرد. این دیگر یک قتل ساده نبود. این جمله بوی انتقام می‌داد. «کی اینو پیدا کرده؟» مأمور پاسخ داد: «دختر همسایه. هنوز توی اتاق اقمته. از شوک خارج نشده.» آراد سر بلند کرد. «اسمش چیه؟» «رها… رها سادات.» همان لحظه بود که نگاهش به سمت بالکن طبقه‌ی دوم کشیده شد. دختری با موهای خیس و چهره‌ای رنگ‌پریده پشت شیشه ایستاده بود و درست به او نگاه می‌کرد. نه مثل یک شاهد معمولی. نه مثل کسی که فقط ترسیده باشد. نگاهش چیزی بین وحشت و پنهان‌کاری داشت. چند ثانیه طول کشید تا آراد پلکان را بالا رفت و وارد اتاق شد. رها کنار پنجره ایستاده بود، دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده بود، انگار می‌خواست خودش را از هم نپاشد. آراد آرام گفت: «شما رها سادات هستید؟» سرش را تکان داد. صدایش می‌لرزید، اما تلاش می‌کرد محکم باشد: «من… فقط صدای دعوا رو شنیدم. بعدش یکی دوید. من چیزی ندیدم.» آراد نگاهش را از صورت او به لکه‌ی خیس کف زمین و دوباره به چهره‌اش برگرداند. دروغ می‌گفت. نه خیلی حرفه‌ای، نه خیلی آشکار. اما کافی بود که او بفهمد این دختر بیشتر از یک شاهد معمولی می‌داند. «اگه چیزی می‌دونید، بهتره همین الان بگید.» «من گفتم که… چیزی ندیدم.» آراد چند لحظه سکوت کرد. بعد کاغذ خیس را از جیبش بیرون آورد و جلوی او گرفت. «پس اینو چطور توضیح می‌دید؟» چشمان رها روی جمله‌ی کوتاه ثابت ماند. رنگ از صورتش پرید. انگار نه از کاغذ، بلکه از خود جمله ترسیده باشد. آراد این واکنش را دید. و همان‌جا فهمید که این پرونده، تازه شروع شده است. و شاید این دختر، کلید تمام ماجرا باشد.
آراد هنوز در اتاق رها ایستاده بود. سکوت سنگینی بین آن‌ها حاکم شده بود؛ سکوتی که با صدای قطرات باران که به شیشه‌ی پنجره می‌خوردند، شکسته می‌شد. رها هنوز به آن تکه کاغذ خیره شده بود و آراد، با نگاهی که مثل عقاب هر حرکت کوچکی را زیر نظر داشت، منتظر بود تا در این سکوت، حقیقتی بیرون کشیده شود. رها بالاخره نگاهش را از کاغذ گرفت. چشمانش سرخ شده بود، اما دیگر آن لرزشِ وحشت‌آلودِ چند لحظه پیش را نداشت. انگار یک لایه‌ی دفاعی در ذهنش شکل گرفته بود. «من چیزی ندیدم، بازرس. واقعاً.» صدایش این بار صاف‌تر بود، اما آراد می‌دانست که این صافی، نتیجه‌ی ترس است، نه لزوماً حقیقت. آراد کاغذ را به سمت او گرفت تا بردارد. «پس چرا وقتی این جمله رو دیدید، طوری نگاه کردید که انگار خودِ اون جمله شما رو صدا می‌زنه؟» رها مکث کرد. دست‌هایش را که دور خودش حلقه کرده بود، شل کرد. «چون... چون شبیه نوشته‌های پدرمه.» آراد بلافاصله واکنش نشان داد. قدمی جلوتر آمد. «پدرت؟ کاوه نوری رو می‌شناختی؟» رها سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد، اما نگاهش را دزدید. «اون دوستِ قدیمی پدرم بود. سال‌ها بود که با هم در ارتباط نبودن، اما پدرم همیشه می‌گفت کاوه آدم پیچیده‌ایه. آدم‌هایی که بیش از حد باهوش هستن، معمولاً چیزی رو پنهان می‌کنن.» آراد در ذهنش پرونده را بازسازی کرد. کاوه نوری، تاجر موفق، همسایه‌ی رها، و حالا یک قاتل که نامه‌ای برای او (یا شاید برای کسی دیگر) گذاشته است. «پدرت الان کجاست؟» آراد پرسید. «اون... اون فوت کرده.» رها با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد، گفت. «دو سال پیش. برای همین هم بود که من تنها شدم و اومدم اینجا.» آراد شک کرد. او در کارش یاد گرفته بود که وقتی کسی اطلاعاتی را خیلی سریع و خیلی "تمیز" ارائه می‌دهد، یعنی دارد نقاب می‌زند. «اون جمله... "او همه‌چه‌چیز را می‌دانست"... به نظر تو کی می‌تونه باشه؟» رها به بیرون، به تاریکیِ کوچه‌ی بارانی نگاه کرد. «کسی که از حقیقت می‌ترسه. یا کسی که می‌خواد حقیقت رو به قیمت خون بخره.» آراد بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد. او می‌دانست که نمی‌تواند رها را همین‌طوری رها کند. او یا اولین شاهد بود، یا اولین متهم. وقتی آراد به ماشینش رسید، باران شدت گرفته بود. او برگ به پرونده‌ی کاوه نوری در دفترچه‌اش انداخت و شروع کرد به فکر کردن. او باید به خانه‌ی کاوه می‌رفت؛ به دنبال چیزهایی که در نگاه اول دیده نمی‌شدند. در همان حال، در طبقه دوم، رها پشت پنجره ایستاده بود و رفتن آراد را تماشا می‌کرد. او دستش را روی شیشه‌ی سرد گذاشت و نفس عمیقی کشید. او نمی‌توانست به آراد بگوید که آن کاغذ، فقط یک نوشته نبود؛ آن کاغذ، یک هشدار بود. هشدار برای خودش. چون او هم،...
رها وقتی دستش را از شیشه‌ی سرد برداشت، لرزش خفیفی در انگشتانش حس کرد. او می‌دانست که اگر آراد، آن بازرسِ باهوش، کمی بیشتر جست‌وجو کند، نه تنها به حقیقت می‌رسید، بلکه ریشه‌های تاریک گذشته‌ی خانواده‌ی خودش را هم از خاک بیرون می‌کشید. او به آرامی از پنجره فاصله گرفت و به سمت میز قدیمی‌اش رفت. در کشوی زیر میز، جعبه‌ای کوچک از چوب گردو قرار داشت که سال‌ها بود به آن دست نزده بود. با قلبی که مثل طبل می‌کوبید، جعبه را باز کرد. زیر یک لایه‌ی نازک از کاغذهای قدیمی، نامه‌ای قرار داشت که مهر و موم شده بود؛ نامه‌ای که تاریخ آن دقیقاً با سالِ ناپدید شدن کاوه نوری همخوانی داشت. در سمت دیگر شهر، آراد در حالی که برف‌پاک‌کن‌های ماشین با صدای ریتمیک و آزاردهنده‌ای از روی شیشه‌ی خیس حرکت می‌کردند، به مسیر خانه‌ی کاوه نوری می‌رفت. ذهن او مانند یک ماشین حسابِ بی‌پایان، اعداد و اسامی را جابه‌جا می‌کرد. *کاوه نوری... تاجر... همسایه... دوستِ پدرِ رها...* آراد با خودش فکر کرد: «اگر کاوه قاتل باشد، چرا باید نامه‌ای بگذارد که دقیقاً در دسترس کسی باشد که به او مشکوک است؟» این یک اشتباه بود یا یک تله؟ او به خانه‌ی کاوه رسید؛ یک ویلای بزرگ و نیمه‌ویران که در انتهای کوچه‌ای بن‌بست قرار داشت. درِ اصلی نیمه‌باز بود، انگار که صاحب‌خانه عجله‌ای برای رفتن یا آمدن داشته است. آراد با دسته‌ی اسلحه‌اش، با احتیاط وارد شد. بوی گرد و غبار و چیزی شبیه به بوی کاغذهای کهنه، فضای خانه را پر کرده بود. او با چراغ‌قوه‌ی کوچکی که روی کمربندش داشت، مسیر را روشن کرد. ناگهان نور چراغ‌قوه روی یک شیء براق در وسط سالن افتاد. یک ساعت جیبی نقره‌ای که روی زمین افتاده بود و باز هم باز بود. آراد خم شد تا آن را بردارد، اما با حرکت دادن نور، چیزی را دید که باعث شد خون در رگ‌هایش منجمد شود. روی دیوار سالن، با استفاده از خونِ خشک شده، یک علامت کشیده شده بود؛ همان علامت کوچکی که در گوشه‌ی کاغذِ رها دیده بود. آراد زیر لب زمزمه کرد: «این یک قتل ساده نیست... این یک مراسم است.» در همان لحظه، صدای خش‌خشی از طبقه بالا آمد. صدای قدم‌هایی سنگین که انگار سعی می‌کردند پنهان باشند، اما با هر قدم، صدای جیرجیرِ چوبیِ پله‌ها تمام سکوتِ خانه را می‌شکافت. آراد سریع چراغ‌قوه را خاموش کرد و پشت یک ستون بزرگ پناه گرفت. ضربان قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید. او می‌دانست که تنها نیست. سایه‌ای بلند از بالای پله‌ها پایین آمد. سایه‌ای که نه برای جست‌وجو، بلکه برای چیزی بسیار تاریک‌تر در این خانه بود. در حالی که آراد نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که سایه به سمت همان جایی می‌رود که ساعت جیبی افتاده بود. اما چیزی که آراد را بیشتر از هر چیز ترساند، این بود که سایه، در حالی که با احتیاط حرکت می‌کرد، داشت با خود چیزی را می‌کشید... چیزی که صدای کشیده شدنِ فلز روی سنگ را در سکوت شب می‌داد.
صدای کشیده شدنِ فلز روی سنگ، حالا به یک ریتم ترسناک تبدیل شده بود. آراد، در حالی که نفس‌هایش را در سینه حبس کرده بود، احساس می‌کرد دیوارها به او نزدیک‌تر می‌شوند. سایه‌ی غول‌آسا در نور ضعیفی که از پشت ابرهای بارانی به داخل خانه نفوذ می‌کرد، بر روی دیوارهای سالن می‌رقصید. سایه به نزدیکی ساعت جیبی رسید. آراد متوجه شد که آن شیء فلزی که کشیده می‌شد، یک «بیلچه» یا شاید یک «کره‌ی فلزی بزرگ» بود که برای جابه‌جا کردن سنگ‌ها استفاده می‌شد. مهاجم با دقت، روی زمین را می‌کاوید. آراد تصمیم گرفت. او نمی‌توانست فقط یک تماشاچی باشد. با حرکتی سریع و بی‌صدا، از پشت ستون خارج شد و در حالی که در دستش داشت، با صدایی رسا فریاد زد: «دست‌ها بالا! تکون نخور!» سایه با تکان شدیدی خشک شد. اما برخلاف انتظار آراد که انتظار یک فرار یا حمله داشت، مهاجم نچرخید. او فقط ایستاد و یک خنده‌ی کوتاه، خشک و بی‌روح از گلویش خارج شد. آراد قدم به قدم نزدیک شد. نور چراغ‌قوه‌ی کوچک خود را مستقیم به سمت صورت او گرفت. لرزش دست آراد، نشان از شدت تنش داشت. وقتی نور روی صورت فرد نشست، آراد برای لحظه‌ای فکر کرد که قلبش از جای خود کنده شده است. مهاجم، مردی میان‌سال با چهره‌ای که انگار سال‌ها زیر نور خورشید خشک شده بود، اما چشمانی که از شدت هیجان و جنون می‌درخشید، بود. او نه یک غریبه، بلکه کسی بود که آراد در عکس‌های قدیمی پرونده‌ی کاوه نوری دیده بود؛ دستیار قدیمی و وفادار کاوه، "منصور". «بازرس...» منصور با صدایی که مثل کشیدن سنگ روی شیشه بود، گفت. «خیلی دیر اومدی. مراسم تقریباً تموم شده.» آراد با احتیاط بیشتر گفت: «مراسم؟ داری درباره‌ی چی حرف می‌زنی منصور؟ و اون علامت روی دیوار... اون یعنی چی؟» منصور با بی‌تفاوتی به دیوار اشاره کرد. «اون علامت، امضای اونیه که همه ازش می‌ترسن. اونی که فکر می‌کنید مرده، ولی در واقع داره همه رو تماشا می‌کنه. کاوه فکر می‌کرد می‌تونه از اون چیزی که دیدیم فرار کنه، اما حقیقت مثل بارونِ امشب، بالاخره همه جا رو می‌گیره.» ناگهان، منصور با سرعتی غیرمنتظره، آن شیء فلزی را به سمت آراد پرتاب کرد. آراد به سرعت کنار کشید، اما برخورد فلز با ستون صدای مهیبی ایجاد کرد. منصور از جا پرید و به سمت درِ خروجی دوید. آراد دنبال او افتاد. باران بیرون، دید را کور کننده کرده بود. منصور در تاریکی کوچه، مثل روح در میان سایه‌ها حرکت می‌کرد. آراد در حالی که می‌دوید، فکر کرد: *او چه چیزی را می‌کاوید؟ چه چیزی را در این خانه پنهان کرده بود که این‌طور از ترسِ آن "علامت" می‌دوید؟* در همین لحظه، در حالی که آراد در حال تعقیب منصور بود، گوشی موبایلش در جیبش لرزید. یک پیام از شماره‌ای ناشناس بود که تنها یک کلمه در آن نوشته شده بود: «فرار کن. اون تو نیست، اون پشت سرته!»** آراد در جای خود خشک شد. سرمای باران را حس نمی‌کرد، بلکه سرمای وحشتی را حس می‌کرد که از پشت گردنش بالا می‌آمد. او به آرامی، با تمام توانِ بدنش، سرش را به سمت عقب چرخاند...
آراد با تمام وجود، گویی بدن خود را در یخ فرو برده باشد، سرش را به عقب چرخاند. باران به صورتش می‌خورد و چشمانش را می‌سوزاند، اما او نمی‌توانست پلک بزند. در فاصله‌ی تنها دو قدمی او، زیر سایه‌ی یک درخت چنار که از شدت باد در حال تاب خوردن بود، کسی ایستاده بود. کسی که آراد با او قهوه‌ها می‌خورد، کسی که در شب‌های سخت پرونده‌ها به او اعتماد می‌کرد و کسی که همیشه می‌گفت: «قانون، تنها چیزی است که ما را از وحشی‌ها متمایز می‌کند.» «سارا...» نام این زن در دهان آراد خشک شد. سارا، همکار نزدیک او در اداره‌ی پلیس، با همان بارانی تیره و همیشگی‌اش، ایستاده بود. اما نگاهش دیگر آن نگاه مهربان و حمایتی نبود؛ چشمانش سرد و بی‌روح بود، درست مثل سطح دریاچه‌ای که یخ زده باشد. در دست او، یک اسلحه با صداخت خفه‌ای به سمت آراد نشانه رفته بود. آراد با ناباوری گفت: «سارا؟ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اون پیام... اون پیام رو تو فرستادی؟» سارا یک قدم جلو آمد. صدای برخورد چکمه‌هایش با چاله‌های آب، مثل شمارش معکوس برای یک انفجار بود. «اون پیام رو برای خودت فرستادی آراد. من فقط می‌خواستم مطمئن شم که اون لحظه‌ی درست، وقتی که کاملاً بی‌دفاع هستی، اتفاق می‌افته. تو همیشه زیادی کنجکاوی. زیادی می‌خوای حقیقت رو بدونی، در حالی که حقیقت... یه بارِ سنگینه که نه تو و نه من، توان حمل شدنش رو نداریم.» آراد در حالی که سعی می‌کرد از وضعیت دفاعی خارج شود، پرسید: «یعنی تو با منصور در ارتباط بودی؟ تو هم بخشی از اون "مراسم" هستی؟» سارا لبخند تلخی زد. «منصور فقط یه مهره بود که داشت می‌کاوید تا چیزی که ما سال‌ها پیش دفن کردیم، دوباره پیدا نشه. کاوه نوری فکر می‌کرد با کشیدن اون علامت روی دیوار، می‌تونه ما رو بترسونه. اون نمی‌فهمید که ما هم بخشی از اون سایه‌ها هستیم.» ناگهان، صدای جیغِ ممتد و بلندی از سمت خانه‌ی کاوه نوری بلند شد. صدای رها بود! او انگار در خانه‌ی کاوه چیزی را پیدا کرده بود که حتی از مرگ هم ترسناک‌تر بود. سارا برای لحظه‌ای از صدای رها مبهوت شد و نگاهش را به سمت خانه چرخاند. این همان فرصت طلایی بود که آراد منتظرش بود. او با تمام توان به سمت سارا هجوم برد تا اسلحه را منحرف کند. در میانه‌ی درگیری، در زیر باران تند، صدای شلیک گلوله‌ای بلند شد. اما صدای شلیک از سمت سارا نبود... آراد در حالی که روی زمین غلت می‌زد، به بالا نگاه کرد. روی لبه‌ی دیوارِ خانه‌ی کاوه، سایه‌ای دیده می‌شد که با یک اسلحه، آراد و سارا را هدف گرفته بود. کسی که از تاریکیِ طبقه دوم بیرون آمده بود.
صدای شلیک گلوله در سکوت بارانی شب، مثل برخورد پتک به زنگوله‌ای بزرگ بود. اما گلوله به هدف نخورد. گلوله با صدای فلزیِ گوش‌خراشی به لبه‌ی ستونی که آراد پشت آن پناه گرفته بود، برخورد کرد و جرقه زد. آراد، سارا و حتی منصور که در نزدیکی آن‌ها بود، همگی با وحشت به سمت منبع شلیک نگاه کردند. سایه روی لبه‌ی دیوار، دیگر فرار نمی‌کرد. او با آرامشی ترسناک، از ارتفاع پایین پرید و با حرکاتی نرم و بی‌صدا، درست وسط میدانِ جنگ میان آراد و سارا ایستاد. وقتی او از تاریکی خارج شد، نور ضعیف چراغ‌های خیابان بر چهره‌اش افتاد. آراد نفسش را در سینه حبس کرد. او با خود فکر کرد: «این غیرممکن است... او سال‌ها پیش در آن حادثه‌ی بزرگ از بین رفته بود.» او مردی بود با پوششی کاملاً سیاه، که صورتش نیمی در سایه و نیمی در نور قرار داشت. اما چیزی که باعث شد لرزه بر تن آراد بیفتد، چشم‌های او بود؛ چشم‌هایی که نه از خشم، و نه از ترس، بلکه با یک آرامشِ سرد و ابدی به همه‌ی آن‌ها خیره شده بود. او کسی بود که کاوه نوری در آخرین نامه‌هایش از او با وحشت یاد کرده بود: «سایه». سارا، که تا چند لحظه پیش با اعتمادبه‌نفس اسلحه را نشانه رفته بود، ناگهان اسلحه را پایین آورد. لرزش دستانش دیگر از باران نبود، از وحشتِ مطلق بود. با صدایی که تقریباً شنیده نمی‌شد، زمزمه کرد: «تو... تو چطور زنده‌ای؟» مرد مرموز، بدون اینکه حتی نگاهی به سارا بیندازد، نگاهش را به آراد دوخت. صدایش آرام، بم و با صلابتی بود که انگار از اعماق زمین می‌آمد: «مرگ فقط برای کسانی است که از حقیقت می‌ترسند، بازرس. من فقط برگشته‌ام تا چیزی را که شما زیر خاک پنهان کردید، از خاک بیرون بکشم.» او به سمت خانه‌ی کاوه نوری اشاره کرد. «رها چیزی را پیدا کرده که نباید می‌دید. و شما... شما همگی در یک حلقه گیر افتاده‌اید. حلقه‌ای که با خونِ پدرِ رها و کاوه نوری شروع شد و حالا قرار است با خونِ شما تمام شود.» در همین لحظه، رها که از طبقه دوم خانه بیرون آمده بود، با چشمانی وحشت‌زده و لباسی که از باران خیس شده بود، در حالی که یک دفترچه‌ی قدیمی و کوچک را به سینه‌اش فشار می‌داد، به سمت آن‌ها دوید. او بین آراد و آن مرد مرموز قرار گرفت، انگار می‌خواست سپرِ انسانی باشد. «بس کنید!» رها فریاد زد. صدای او در میان صدای رعد و برق گم شد، اما پیامش را رساند. «این‌ها همه‌اش دروغ است! کاوه نوری قاتل نبود، او فقط می‌خواست از این راز محافظت کند! این دفترچه... این دفترچه ثابت می‌کند که شما... شما همگی بخشی از یک جنایت بزرگ هستید!» منصور، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان با فریادی جنون‌آمیز به سمت رها و دفترچه حمله کرد. او دیگر نه به دنبال فرار بود، بلکه در جستجوی آن راز بود که زندگی‌اش را ویران کرده بود. آراد در میان این آشوب، احساس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. او بین یک همکار خائن (سارا)، یک متهمِ دیوانه (منصور)، یک شاهدِ آسیب‌دیده (رها) و یک موجودِ ماوراءطبیعی یا شاید یک قاتلِ افسانه‌ای (سایه) گیر افتاده بود. او به آرامی دستش را به سمت اسلحه‌اش برد، اما قبل از اینکه بتواند تصمیم بگیرد، صدای مهیبی از داخل خانه‌ی کاه نوری بلند شد؛ صدای فرو ریختنِ سقف یا شاید... صدای انفجاری که قرار بود همه‌چیز را تغییر دهد.
درؤد🤓 یه سوپرایز دارم برآتؤن قراره امرؤز زیآد پارت بزآرم