9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چای نوشیدن آقا موقع این شعر خیلی معنی داره، آرامش خانه و خانواده موج🌊 میزنه...🥰
#حریم_مهتاب
🌱
📌عطر حیات طیبه
قسمت هشتم:
برایم خبر آوردند که گروهی از پزشکان، ساعت سه بعد از ظهر برای معاینه و آخرین کمیسیون پزشکی برای درمان من، بالای سرم می آیند.
گفتند یک گروه ۱۶ نفره از پزشکان حاذق بیمارستان امام رضا(علیه السلام) قرار است امروز برای دیدنم بیایند. هم برای عیادت و هم این که ببینند زخم بستر چگونه در این مدت بهبوی پیدا نکرده است.
پزشکان که آمدند، خانم وحدتی، لباسم را بالا زد که زخمم را به پزشکم نشان بدهد.
یکی از پزشکان سرنگی باریک دستش بود تا به پشت من تزریق کنند. مرا با زحمت دمر کردند. همین که آن دکتر دستش برای تزریق جلو آمد، دکتر بنایی گفت: «صبر کن دکتر!»
دکتر با تعجب چندین ضربه روی زخم زد و گفت، یوسفیان چه کردی؟ زخمت نیست!
در حقیقت زخمی که ۲۰ سانت طول داشت به اندازهی دو یا سه سانت شده بود و خودش را جمع کرده بود. دکتر زخم مرا بررسی کرد و گفت: «درسته زخمش به اندازه یک بند انگشت قطر داره! ولی نیازی به این تزریق نیست! حتی نیاز به پیوند هم نداره!» به پرستارها هم گفت: « به پانسمان زخم ادامه بدین!»
یکی از پزشکان گفت: « دکتر پس برای استخوان کمرش اقدام کنیم؟ دکتر بنایی دوباره گفت: « نه! حالا زخمش را مداوا کنید تا ببینیم چی میشه!»
گفتم یادتان هست میخواستید مرا از بیمارستان بیرون کنید؟ حالا امام رضا(علیه السلام) شما را بیرون میاندازد؛ تا یاد بگیرید به مریض نگویید شما را بیرون میاندازم. همه خوشحال شدند و گفتند الهیشکر و رفتند.
این شد که روزی نبود که من چندین ملاقاتکننده نداشته باشم. از پرسنل بیمارستان، مردم عادی و از جانبازانی که در بیمارستان بستری بودند، همه میآمدند. آقای مسنی هم بود که میگفت از خادمین یکی از مساجد است. هر روز با دست پر به دیدنم میآمد؛ ده دقیقهای مینشست و میرفت.
مدتی مداوای زخم هایم طول کشید. بعد از آن فیزیوتراپی رفتم و یک سری ماساژ درمانی و سایر اقدامات پزشکی روی من انجام شد، اما هر چه اتفاق افتاد، تحت تاثیر همان توسل و خواب بود.
بعد از مدتی توانستم روی ویلچر بشینم اما از سال ۶۳ دیگر می توانستم با عصا حرکت کنم. البته مثل یک کودک نوپا قدم برمی داشتم.
من آخرین فرزند خانواده بودم و ازدواج هم نکرده بودم، ولی با شخصی نامزد کرده بودم که قرار بود اول ماه ربیع ازدواج کنیم. که این اتفاق برای من افتاد. هدایا و هرآنچه که برایم آورده بودند هم همانطور ماند.
بعد از بهبودی نسبی، مسئولان بیمارستان گفتند، دیگر نیاز به بستریشدن ندارید و میتوانید به شهرتان برگردید؛ اما اگر خانوادهتان بتوانند در این شهر خانهای برای شما بگیرند و به خوزستان نروید خیلی بهتر است. اما به دلیل شرایط برادرهایم و با وجود جنگ و بمباران شهرها بهناچار به دزفول برگشتیم.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 قرآن را نخوان! زندگی کن
📝 عزیزان من! قرآن را بخوانید و بخوانید؛ در قرآن تدبر کنید.
🔰 رهبر انقلاب، ١٣٧٠/١١/١٧
💠 امروز یهآیه خوندی؟
👉 @yeayeh_app
پیام رهبر معظم انقلاب به فرشته حسنزاده: سلام و تشکر مرا برسانید و بگویید: از طلا برتر، همت و تلاش و ایمان و اعتماد به نفس شماست دخترم
مویتایکار ایران پس از کسب مدال نقره بازیهای همبستگی اسلامی گفته بود دوست داشت مدال طلایش را تقدیم رهبر انقلاب کند، اما مدال نقرهای را تقدیم ایشان میکند.
#حریم_مهتاب
🖥 این روایت زندگی من است
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 من ربیع هستم، سوار ربیع الخزندر. مبتلا به دیابت نوع یک. برای من مرگ مفهومی است ورای آنچه دیگر کودکان تجربه میکنند. هر روز صبح با ترس از خواب بیدار میشوم و هر بار نگرانتر از خودم میپرسم: امروز انسولینی به دستم میرسد یا نه؟
صدای مهیب بمباران روزانه، پسزمینهای نامرئی شده که زندگیام را متوقف کرده. بمبها نه تنها خانه ویران میکنند که جانها را هم میشکافاند. مرگ، شانهبهشانهی من راه میرود و یادم میاندازد که نزدیک بود بمیرم. حالت تهوع همیشگیام بخاطر پانکراسی که نیاز به جراحی دارد سایهی مرگ را روز به روز بر سرم سنگینتر میکند.
قبل از جنگ درمانی بود، داروهایم به دستم میرسید، امیدهایی به آرامی در کنج دلم جا خوش کرده بودند ولی با شروع جنگ هیچچیز دیگری نیست، نه دارویی و نه حتی داروخانهای.
دیگر نه خانوادهای دارم تا کمکم کند و نه ساختاری وجود دارد تا حس امنیت را به قلبم ببخشد. تنها حقیقتی که به وضوح میبینم؛ زندگیام است که بر لبهی پرتگاه ایستاده. من رویای خاصی ندارم جز اینکه دلم میخواهد مانند دیگر بچههای دنیا زندگی کنم. آسوده بازی کنم، مدرسه بروم و شاد باشم. برای رسیدن به این رویا نیاز به کمک دارم. کمک نه فقط برای دارو بلکه فرصتی دوباره برای نفس کشیدن، برای جایی که صدای انفجار نباشد. نگرانی تمام شدن دارو نباشد.
من از نیاز عمیق انسانی به زندگی حرف میزنم. با وجودی که توی دلم ترس دارم، امید کوچکی هم دارم که هنوز خاموش نشده. امیدی که اگر دست حمایتی برسد شاید تبدیل به نوری شود و مرا از مرز مرگ برگرداند.
این روایت زندگی من است، روایت زندگی هزاران کودک دیگری که مانند من جنگ، فقر و نبود امکانات را تاب می آورند. روایتی از تحمل، نیاز و خواستن یک فرصت دوباره.
✍🏻مریم خداوردیفرد
#حریم_مهتاب