eitaa logo
حریم پاکدامنی
613 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
110 فایل
آنچه درباره حجاب و عفاف باید بدانیم. محتوای تبیینی ویژه جهادگران تبیین. @a_f_133 سیاست، سخنواره، پاسخ به شبهات، ضرورت و فلسفه، دلایل عقلی، روانشناسی، اهمیت و... در قالبهای پرده نگار، موشن، کلیپ https://eitaa.com/Chastity/3191
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
↯♥️📖﷽🦋↯ آیت‌الله‌ خامنه‌ای‌ : هر روز حتماً قرآن بخوانید. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند. 💠 امروز یه‌آیه خوندی؟ 👉 @yeayeh_app
🍃☀️ مقوله پوشش زن، از استقلال‌ فرهنگی گرفته تا امنیت روانی جامعه، و از تحکیم نهاد خانواده تا ارائه‌ی الگوی زن پیشرفته و مستقل، به هم گره خورده است و عقب‌نشینی در این جبهه، به معنای پذیرش استحاله و دست کشیدن تدریجی از کلیت ایده‌ی انقلاب اسلامی است. و این همان نقطه‌ای ‌است که دشمن به درستی آن را شناسایی کرده و تمام توان خود را بر آن متمرکز نموده است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍ با سلام و عرض ارادت عزیزی می گفت چه خوبه مسئولین بوم گردی ها به مهمانان شون اعلام کنند حجاب و رعایت کنند و بنر رعایت حجاب و در بوم گردی ها نصب کنند و طبق دستور صریح رهبر عزیزمون و عقبه کشف حجاب اسرائیل غاصب و حامیانش هستند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤 زینب کبری سلام‌الله‌علیها، نماد عقل و شجاعت 📝 زینب کبری برای زنان ما در طول تاریخ یک الگوست؛ عقل و متانت، قدرت و شجاعت، شور و احساس عاطفی، صراحت زبان، متانت دل، استواری روح؛ در عین‌حال، مادرانه، خواهرانه، با همه‌ی انسانها برخورد کردن، در محیط خانه شمع محبت را روشن نگه داشتن، همسر و فرزندان را بر سر سفره‌ی محبت و عاطفه‌ی خود دور هم جمع کردن؛ اینها خصوصیات زن مسلمان است. 🔰 رهبر انقلاب، ۱۳۸۴/۰۳/۲۵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴داستان شیرزنی که میان گرگها الله اکبر خواند ▪️ماجرای دکتر نعمتی‌زاده دختر نخبه جونقانی که یک‌تنه جلوی اغتشاش‌گران ایستاد؛ او چادر به سر به میدان آمده بود و یکه و تنها جلوی آشوب ایستاده بود. ایران کم از این شیرزنان ندارد؛ زنانی که شاید در سکوت، نخبه‌اند، اهل علم و اندیشه‌اند، دکترای فیزیک هسته‌ای دارند یا معلم و مادرند، اما وقتی پای کشور و باورشان وسط می‌آید، همان‌قدر محکم می‌ایستند که در آزمایشگاه و کلاس درس. از همان لحظه‌ای که خبر در کانال‌های محلی جوتقان پیچید، دل خانم نعمتی آشوب شد. پیام‌ها یکی‌یکی می‌آمدند؛ کوتاه، تکراری، اما با لحنی که ته‌دلش را می‌لرزاند. «همه ساعت ۳ میدان اصلی. اعتراض به گرانی‌ها.» ظاهر پیام ساده بود، شبیه ده‌ها پیام دیگر که این سال‌ها مردم برای اعتراض به مشکلات معیشتی می‌فرستادند؛ اما چیزی در میان کلمات، در نحوه تأکیدها، در عجله فرستادن، غیرعادی به نظر می‌رسید. انگار گرانی فقط بهانه بود، پوششی برای هدفی دیگر. خانم نعمتی آرام و قرار نداشت. در خانه قدم می‌زد. صدای تیک‌تاک ساعت با ضربان قلبش هماهنگ شده بود. بارها به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد؛ تصویر شهدای هسته‌ای. زیر لب گفت: «اگه شما بودید، چی کار می‌کردید؟» جلوی آینه ایستاد. روسری‌اش را مرتب کرد، چادر مشکی‌اش را برداشت و روی سر انداخت. نگاهش در آینه محکم‌تر از همیشه بود. تصمیمش را گرفته بود. دوباره گوشی را چک کرد. همان پیام، اما این بار با چند ایموجی آتش و مشت گره‌کرده. دلش لرزید. با خودش گفت: «می‌رم. اگر فقط اعتراض به گرانی بود، می‌ایستم. حق مردمه. ولی اگر دیدم بوی ناآرامی می‌ده، نمی‌تونم ساکت باشم.» بسم‌الله گفت و از خانه بیرون زد. هوای سرد صورتش را نیش زد. خیابان‌ها شلوغ‌تر از همیشه بود. هرچه به میدان نزدیک‌تر می‌شد، جمعیت بیشتر می‌شد؛ اما چیزی که آزارش می‌داد، چهره‌ها بود. خیلی‌ها را نمی‌شناخت. آدم‌هایی که نه لهجه‌شان شبیه مردم شهر بود و نه نگاهشان. بیشترشان ماسک به صورت داشتند، نه از سر سرما، بلکه برای پنهان شدن. جمعیت با لیدری یک جوان شروع به شعار دادن کرد. اول شعارها مبهم بود، اما خیلی زود رنگ عوض کرد: «رضاشاه، روحت شاد» «رضاشاه، جاوید شاه» قلبش فشرده شد. حدسش درست بود. این‌جا دیگر اعتراض معیشتی نبود؛ این‌جا صحنه‌ای طراحی‌شده برای اغتشاش بود. بغض راه گلویش را بست. چند لحظه خواست برگردد، اما یاد حرف خودش افتاد: نمی‌توانم ساکت باشم. آرام به پشت جمعیت رفت. کسی متوجه حضورش نشد. در میان آن همه لباس رنگی، کاپشن‌های تیره و صورت‌های پوشیده، چادر مشکی‌اش غریب بود. گلویش را صاف کرد. نفس عمیقی کشید. و ناگهان، با تمام توان فریاد زد: «الله‌اکبر، خامنه‌ای رهبر!» صدا مثل برق در میدان پیچید. برای لحظه‌ای، شعارهای دیگر قطع شد. همه برگشتند. نگاه‌ها روی یک نقطه ثابت ماند: یک زن چادری، تنها، ایستاده وسط میدان.دوباره فریاد زد، بلندتر: «الله‌اکبر، خامنه‌ای رهبر!» بهت جمعیت چند ثانیه طول کشید. بعد، زمزمه‌ها شروع شد. چند نفر فحاشی کردند. صدای ناسزاها بالا رفت. سعی می‌کردند صدایش را خفه کنند، اما او عقب ننشست. باز هم شعار داد. صدایش می‌لرزید، اما نمی‌شکست. اولین گلوله برفی به شانه‌اش خورد. بعد یکی دیگر به صورتش. سرما و درد را حس کرد، اما ایستاد. در دلش مدام حضرت زینب را صدا می‌زد؛ زینبی که در شام، میان جمعیتی نااهل، ایستاد و حرف حق را فریاد زد. با خودش گفت: «اگه ایشان تونست، من هم می‌تونم.» هر طرف که اغتشاشگران حرکت می‌کردند، او چند قدم عقب‌تر، با صدایی بلندتر، شعار می‌داد. این حضور، این ایستادگی، نظم ساختگی‌شان را به هم ریخته بود. چند نفر عصبانی شدند. یکی داد زد: «خفه‌ش کنین!» چند نفر به سمتش آمدند. ضربه‌ای به کمرش خورد. درد در تمام بدنش پیچید. اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما نیفتاد. یاد پهلوی شکسته حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها افتاد. همان فکر، همان داغ، او را سر پا نگه داشت. در ذهنش تاریخ مرور می‌شد؛ از کوچه‌های مدینه تا میدان این شهر کوچک. انگار صحنه‌ها تکرار می‌شدند. میدان همان میدان بود، فقط زمان عوض شده بود. لگد خوردن در حین روشنگری، فریاد زدن در میان توهین و سنگ، همه آشنا بود. بالاخره با ورود نیروهای انتظامی، جمعیت کم‌کم پراکنده شد. اغتشاشگران رفتند، با همان چهره‌های پوشیده. میدان آرام گرفت. خانم نعمتی‌زاده روی جدول کنار خیابان نشست. نفسش به شماره افتاده بود. کمرش درد می‌کرد، اما دلش آرام بود. احساس می‌کرد کاری را که باید، انجام داده است. ___________________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا