خدايا من به تو سپردهام هرآنچه هست،
هرآنچه نيست
ديگر نميپرسم چرا دير شد،
چرا نشد،
فقط آرام میگويم: ميدانم تو ميدانى
و همين دانستن تو،
براى آرام شدنِ من كافيست
من به وعدهى تو، به مهرتو، به زمان تو
اطمينان دارم..
در خیالم؛
تو با منی و من با تو
و در واقعیت؛
نه تو با منی
نه من با تو
دنیای خیال، دنیای زیباییست
که واقعیت تلخش میکند!
تلخ تر از تلخ ..
گفت،
فراموشم كن
من در هيچ خيابانی با تو قدم نزدم !
زبانم بند آمد كه بگويم
قدم نزدم
ولی در تمامِ كوچه های اين شهر
به تو فكر كردم ؛)