چه نجيب زادهايست اين حبهی قند!
كه تمام دارايیاش را به چای میبخشد و ناپديد میشود.
«كَيفَ اَرسِلْ لَكَ دَقاتُ قَلبي
حَتّيٰ تُصَدِقْ، اِنّي لا اَبرَعُ في نِسيانَكْ؟»
چگونه ضربان قلبم را برای تو بفرستم،
تا باور کنی من فراموش کردنت را بلد نیستم؟
گفت: چه زمانی همدیگر را خواهیم دید؟
گفتم: بعد از جنگ!
گفت: جنگ کی تمام خواهد شد؟
گفتم: همان وقتی که تو را ببینم...
دیگر چیزی نگفت!
گفتم : شباهت عشق و جنگ در یک چیز است!
هر دوشان مرد میخواهد...
برای شاعران یک روز هم عاشق شدن کافیست
که بنشینند و یک عمر از همان یک روز بنویسند...