هدایت شده از تأملات | تولايى
قیمت های جدید کتاب یه جوری شده که کاش سلطنت طلب بودم.
ساعت حدود یک ربع به ششِ عصره.
ما دوتا تازه از مامانامون فاصله گرفتیم و کم کم روزِ واقعیمون به عنوان دوتا دوست داشت شروع میشد.
روزِ آخر ماه رمضون بود، میشه گفت آخرین دقایق ماه رمضون.
سرِ فرش، داخلِ صف نماز نشسته بودیم. من داشتم زمزمه یاسین یاسین میکردم تا مثلاً زرنگی کنم و دقیقه های آخرِ ماه رمضون هم چند تا ختم قرآن جمع کنم.
اونم مثل همیشه داشت بهم میخندید، البته یجاهاییم ازم فیلم گرفت.
نماز خوندیم و مثل دوتا نوجوونِ بیکار اینطور بودیم که خب الان چیکار کنیم؟
رفتیم برنامههای امروز رو نگاه کردیم و دیدیم که چیییی؟ مهدی رسولی امشب ساعت ٠٠:۳٠ مراسم داررررره.
ساعت رو نگاه کردیم، تصمیم گرفتیم که پیاده بریم آخرین جلسهٔ همایش ِ قرآنی استادمون. (البته همش تو فکرِ این بودیم که زود به مراسم مهدی رسولی هم برسیم.)
اونجا همش داشتیم میگفتیم: یعنی بنظرت یادشه که اومده بود خونه ما؟ بنظرت یادشه که ما هموناییم؟
بعدش رفتیم به یکی از مربیهای قدیمیمون که اونجا بود سلام کردیم.
همایش شلوووغ بود و ما هم داشتیم از گرما میپختیم.
امداد الهی بهمون رسید، همایش تموم شد و ماهم برگشتیم که بریم مراسم آقای رسولی.
این چند روز زمزمهٔ توروخدا دعا کن ببینیمش از زبونم نمیافتاد.(منظورم آقای رسولی نیست.)
ما قبل از اینکه برسیم به مراسم، توی بازار دیدیمش، ولی من خجالت کشیدم برم سلام کنم و تا روز آخر اینطوری بودم که، جدی چرا نرفتم باهاش سلام کنم؟
اونم اینجوری بود که: جدی چرا نرفتی باهاش سلام کنی؟
خلاصه که رفتیم مراسم، بعدش بازم الکی چرخ میخوردیم، چای میخوردیم، راه میرفتیم، حرف میزدیم و ساعتا هم مثل همیشه میگذشتن.
ما اولش تصمیم گرفتیم که همونجا بخوابیم و فردا سریع پاشیم بریم نماز عید فطر بخونیم، ولی یهویی دیدیم که ای داد بیدااااد. حال نداریم بریم ثبت نام کنیم که بزارن همونجا بخوابیم.
اونجا بود که باباش مثل فرشته نجات به دادمون رسید و ساعت دویِ شب مارو برد خونه.
ساعت شش صبح، با هرچی خواب آلودگی بود، سریع پاشدیم که بریم واسه نماز.
آخه مگه جااااا پیدا میشه؟
_
و ما هشت صبح نمازمونو خوندیم، و برگشتیم خونه و یکی از بهترین روزهای ما در کنارِ هم، تمام شد.
خاطره شد، هربار که بهش فکر میکنیم توی ذهنمون این صدا میآد که: بازم میتونم تجربهاش کنم؟
من که امیدوارم، دنیا از این روزها زیاد به ما بدهکاره، مگه نه؟
__
۱۱ فروردین ۱۴٠۴/ بازه زمانی حدود یک ربع به شش عصر تا هشت صبح/بازه مکانی بین حرم مطهر رضوی و خیابانهای نواب صفوی.