اون دختر به تمام حرفای بقیه گوش میکرد
اما کسی رو نداشت که به حرفاش گوش کنه
محبوب من، نمیدانم چرا اینقدر صبر کردم تا به شما بگویم دوستتاندارم!میخواستم مطمئن باشم و کلماتم پوچ نباشند. اکنون به نظر میرسد که احساسم از ابتدا عشق بوده است.
به هر حال این عشق است و قلب من رنج میکشد.
-یکشنبه، 18 می 1947؛
از نامهی سیمون دوبووار به نلسون آلگرن.
چشمانم دریاچه ای کوچک از آب است و قلبم ویرانه ای چو قبرستان.
نمی دانم در این میان، در این حال تهی و رنگ های خاکستری، لبانم چه اصراری بر لبخند دارند.
هیچوقت هیچکس به اندازه من دوستت نخواهد داشت این تو،این تمام آدمها؛
باید خندید و گریست، عشق ورزید، کار کرد، لذت برد و رنج کشید. با نوسانی بسیار در تمام طول حیات.
به گمان من، انسان یعنی همین.
زنده ایم، ولی هیچ کدوم هیچ ربطی به
آدم هایی که دوهفته پیش بودیم نداریم.