چشمانم دریاچه ای کوچک از آب است و قلبم ویرانه ای چو قبرستان.
نمی دانم در این میان، در این حال تهی و رنگ های خاکستری، لبانم چه اصراری بر لبخند دارند.
هیچوقت هیچکس به اندازه من دوستت نخواهد داشت این تو،این تمام آدمها؛
باید خندید و گریست، عشق ورزید، کار کرد، لذت برد و رنج کشید. با نوسانی بسیار در تمام طول حیات.
به گمان من، انسان یعنی همین.
زنده ایم، ولی هیچ کدوم هیچ ربطی به
آدم هایی که دوهفته پیش بودیم نداریم.
دلقکافسردهشهرقلبها🫀
او هم چشمهایش را میبندد و به من فکر میکند؟
او هم چشمهایش را میبندد و به
من فکر میکند؟