اوفلیا چنان دلتنگ او بود که گاهی وقتها انگار قلبش جعبهای خالی بود که درونش چیزی جز پژواک دردش وجود نداشت.
کتاب هزار توی پن
برای آنان که زندگی خیلی زود سختیهایش را به رخشان کشید.
برای پروانهکوچولو
برای آنان که زندگی خیلی زود سختیهایش را به رخشان کشید.
برای پروانهکوچولو
برای Gray
با عجله به اتاقش برگشت و روی تختش ولو شد نمیتوانست دوباره با مادرش روبهرو شود چون واقعا دیگر توان شنیدن خرفهای نصیحت مانند مادرش را نداشت. این را میدانست که مادرش بیشتر از هر فرد دیگری صلاحش را میخواست ولی خب حالا فقط دلش خواستار یک خواب طولانی بود.
گاهی اوقات با خود فکر میکرد که بالاخره از شر صداهای زننده و پرحرف مغزش رها شده ولی طولی نمیکشید که دوباره میفهمید که در اشتباه بوده. به نوعی میتوان گفت مغز و ذهن شلوغی دارد. ذهن شلوغی که دارد توسط دیگران هدایت و کنترل میشود. و امکان دارد هر لحظه به او هجوم بیاورد. ذهنی که همه جای آن با تار عنکبوت محاصره شده است. البته به جز یک مکان و گوشهی خاص. در ذهنش گوشهای از مغزش را به فکر آن اختصاص داده بود. در میان تمام صداها و شلوغیها گوشه او خیلی ساکت و آرامش بخش بود. بعد از آن دعوای ریز که با مادرش داشت تنها فکر کردن به او برایش التیام بخش بود و همین کافی بود تا با خیال راحت به خواب برود. خوابی که با او آغاز میشد باید با او هم تمام میشد و خب این زیبا بود.