eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
"نمی‌دانم به این حس که توی قلب آدم یک طوری می‌شود، چه می‌گویند. ولی قلبم همان‌طوری می‌شود. انگار وسط سرمای یخبندان، یک استکان چای داغ خورده باشم. به نیشم اجازه می‌دهم هرچقدر دلش می‌خواهد باز شود: - پس حالا که اینطوره، مراقب هر سه تامون باش تا من برگردم." شروع انتشار: ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
هدایت شده از روزمَرْگی!
ترجمه در تلاش بوده نقل به مضمون باشه چون جمله بندی رو اگه بخوام دقیق توضیح بدم خیلی طولانی میشه جميع من أحبهم لكربلا مضىٰ همه کسایی که دوستشون دارم، به کربلا رفتن و پر کشیدن ولم أزل أعد عمري الذي انقضىٰ و من همچنان در حال شمردن سال‌های گذشته‌ی عمرم هستم. (هنوز سالها می‌گذرن و این عدد اضافه میشه...) فكيف يصبر الذي بقومه غريب؟! چطور صبر کنه کسی که توی قومش غریبه؟! بكل شعرةٍ تشيب يطبق الفضا با هر تار مویی که خاکستری میشه (بر اثر سن)، غم دنیای منو فرا می‌گیره وما تبقّى من أحبتي سوى الذكر و از عزیزانم جز یاد و خاطره چیزی باقی نمونده بكل حائطٍ أعلّق لهم صور روی هر دیواری، عکس‌هایی ازشون آویزون می‌کنم يعود منهم الشهيد كي نزفّه از اون‌ها (عزیزانم) یکیشون شهید برمی‌گرده تا ما براش خون گریه کنیم ولا يعود الفاطمي مفقود الأثر و یکی دیگه شون فاطمیه (منسوب به حضرت فاطمه. گمنام مثل ایشون)، مفقود الأثره و برنمی‌گرده مضى البدور والظلام دامسٌ هنا ماه های کامل رفتن و اینجا تاریکی مطلق شده أنا قتيل شوقهم ولم أعد أنا من کشته‌ی شوق و دلتنگی اون‌هام و دیگه خودم نیستم... لئن أتوني زائرين أرضىٰ بالمنام اگه به دیدارم بیان، به توی خواب دیدنشون هم راضی می‌شم. سأفرش الدروب في المنام سوسنا راه های خوابم رو براشون با سوسن فرش می‌کنم:) هي الشهادة التي تعمّد الحياة این همان شهادتیه که زندگی رو استوار تر می‌کنه (نه تنها مرگ نیست. که حتی زنده بودن رو محکم تر می‌کنه) هي الدواء لمن يخاف علّة الممات این (شهادت) داروی کسیه که از بیماریِ مرگ می‌ترسه! عقيدة يحيكها بخيط فاطمة این اعتقادیه که اونو با نخ فاطمه می‌بافه (ایمانی که تار و پودش حضرت فاطمه ست) ليرتدي عباءة الإمام في الصلاة برای این که (بتونه) عبای امام رو در نماز بپوشه (اشاره به جایگاه بالا داره) سأقسم بفاطمة وضلعها علىٰ النبي والوصي والطريح بالفلا به فاطمه و پهلوی شکسته او قسم می‌دم پیامبر و وصی (حضرت امیرالمومنین) و رها شده در بیابان (امام حسین) رو بأن أسجل بدفتر الهدى شهيد که توی دفتر هدایت، شهید ثبت بشم! وأعبر الحدود من هنا لكربلا و از مرزهای اینجا (این دنیا) به سوی کربلا بگذرم وأشتر الوليّ عاد والمهندسُ و مالک اشتر ولیّ (حاج قاسم) و ابومهدی المهندس، برگشتن وصحبهم بحِلّة الجلالة اكتسوا و یارانشون جامه و لباسِ جلال و عظمت پوشیدن ورددت عيونهم لتدركوا النجاة و مدام نگاه و نظر کردن به سمت شما، که نجات رو پیدا و درک کنید! تنفسوا بحب فاطمة! تنفسوا! (پس) نفس بکشید به عشق فاطمه (س)! نفس بکشید! وآخر الوفاء يا قِلادة الجهاد و ای افتخارِ جهاد، نهایت وفاداری اینه که تذكروا جميلنا محرِّر البلاد (عزیز) زیبامون رو در حال آزاد کردن سرزمین ها به یاد بیارید ورددو على مدى الزمان والمكان: و در طول زمان و مکان (مدام) تکرار کنید عماد يا عماد يا عماد يا عماد:)
تار و پود
بالاخره #آینه_مقعر کامل
برای کسانی که رمان قبلی را نخوانده اند فعلا اینو بخونید تا زمان انتشار رمان جدید😄
من تکه ای از بادم. تمام عمرم همین‌طور بوده ام. گاهی طوفانم. گاهی نسیمم. گاهی گردبادم. گاهی شاخه‌ی درختان را نوازش می‌کنم. گاهی دانه های گیاهان را به خاک حاصلخیزی می‌رسانم. گاهی پنکه‌ی توربین بادی را می‌چرخانم. گاهی گونه های کودکی را قلقلک می‌دهم. گاهی خانه ای را بر سر اهالی اش آوار می‌کنم. گاهی در دل دریا موج می‌اندازم. گاهی لباس های خیس پهن شده روی بند را خشک می‌کنم. گاهی قایق کوچک ماهیگیری را به دام دریا می‌اندازم. گاهی ابرها را به خاک خشکی می‌رسانم تا ببارند. گاهی پرچمی را به اهتزاز در می‌آورم. گاهی دانه های خاک را در چشم انسان ها فرو می‌کنم. و در تمام این احوال، همیشه در گذرم. نمی‌توانم بمانم. نمی‌توانم ساکن شوم. فقط می‌توانم بگذرم و بروم. و تلخ ترین راز مگوی زندگی من این است که؛ در اعماق قلبم، دلم می‌خواست روزی بتوانم باد نباشم، درخت باشم! به درخت ها حسودی ام می‌شود. به این که خاکی دارند که در آن ریشه کنند، و زمینی دارند که به آن متعلق اند. مجبور نیستند بگذرند و بروند. می‌توانند بمانند. می‌توانند ساکن شوند. بدون آن که بمیرند... شروع انتشار: ۲۳ اردیبهشت
داستان، در مراحل تولدش است... هنوز قلبش کامل نشده اما قرار است ۲۳م اردیبهشت ماه، متولد شود.
هدایت شده از روزمَرْگی!
چندروزه که خیلی این‌جا متنی ننوشتم. و خب دلیلش اینه که درگیر رمانم. بعضی روزا حدود بیست سی صفحه حتی دارم می‌نویسم. تقریبا تمام باطری نوشتنم، همون‌جا صرف می‌شه. این رمان، با رمان قبلیم متفاوته. رمان قبلی رو برای شما نوشتم. برای کسی که می‌خونه. و برای چیزی که اون قراره دریافت کنه. اما این یکی، یه جورایی نصف نصفه. خیلی چیزا رو نوشتم برای این که مخاطب بخونه و مخاطب بدونه. اما یه جاهایی شو برا خودم نوشتم. برا دل خودم. برا سبک کردن سینه خودم. شاید برای همینه که انقد سریع داره پیش می‌ره. این که توش، خود خودمم. و راستش، هنوز نمی‌دونم این نقطه ضعف این نوشته ست، یا نقطه قوتش:)
تار و پود، در انتظار آن است که متولد شود و با خوانندگانش دوست شود...