eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی اصلی نداره کلا با چند راوی و خطوط تقریبا موازی پیش می‌ره داستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نهم سعید: قطره های اشک، کل صورتم را خیس کرده اند. آنقدر که مطمئنم اگر نشورمشان، ریش هایم شوره می‌بندند. روضه ای که از موبایلم پخش می‌شد، قطع می‌شود. تماس است. چندبار پلک می‌زنم تا اشک ها کنار بروند و بتوانم صفحه را ببینم. احمد است. جواب می‌دهم. قبل از آن که چیزی بگویم، با عجله و شوق حرف می‌زند: + پیداشون کردیم حاجی. پیداشون کردیم! با اشک و بغض، می‌خندم. از ته دل. می‌گویم: - بیا دقیق بگو چه کردین. چشمی می‌گوید و تماس را قطع می‌کند. مستقیم سر به سجده می‌گذارم: - الحمدلله. الحمدلله. الحمدلله... خدایا دمت گرم. ممنونم مادرجان. واقعا ممنونم. بلند می‌شوم و دست و صورتم را زیر آب خنک می‌گیرم. شیر آب را که می‌بندم، احمد رسیده. نفس نفس می‌زند. معلوم است با تمام توانش دویده که زمان را از دست ندهیم. حتی صبر نمی‌کند نفسش جا بیاید: + قاچاقچیا. واقعا لطف خدا بود. باورت نمی‌شه. بازویش را فشار می‌دهم و می‌گویم: - یه ذره نفس بگیر درست حسابی بگو. این‌جوری که چیزی نمی‌فهمم! تلاش می‌کند نفسش را کمی تنظیم کند و بعد ادامه می‌دهد: + منبع تأمین سلاح اینا، یه قاچاقچی جدید بوده که با ما ارتباطی نداشته. دوتا دونه، فقط دوتا دونه، برا اینا اسلحه کم میاره و از یه قاچاقچی دیگه می‌خواد، که مخبر ما بوده. با همین دوتا دونه، ردشونو زدیم! دوباره از ته دل می‌گویم: - الحمدلله... واقعا الحمدلله... و رو به احمد ادامه می‌دهم: - سریع کل تیمو جمع کن. باید ردشونو بگیریم تا آخر. یکی هم بفرست سراغ این قاچاقچیه. واضح حالیش کنه که اگه درست حسابی هرچی می‌دونه تحویل نده، مطمئن باشه سر خودش زودتر از اونا بالای داره. سر تکان می‌دهد و دوباره می‌دود بیرون. صفحه موبایلم را باز می‌کنم و برای معصومه می‌نویسم: - می‌دونستی تو بهترین هدیه ای بودی که خدا می‌تونست بهم بده؟ فی الفور جواب می‌دهد: + تو این که من هدیه‌ی خدام که شکی نیست. ولی توانایی خدا رو دست کم نگیر ها! خدا خیلی بهترشم می‌تونه بده. می‌خندم و دوباره می‌نویسم: - خدا که خیلی لطفش زیاده. ولی مطمئن باش هر هدیه ای هم بخواد بده، برا من به خوبی تو نیست. قلب و خنده می‌فرستد. صفحه پیامک را می‌بندم و وارد پیام‌رسان می‌شوم. برای فادیا می‌نویسم: - موضوع حل شد. دیگه لازم نیست. منتظر جواب نمی‌مانم. موبایل را می‌بندم و می‌روم سراغ مرتب کردن وسایل روی زمین که تا بچه‌ها جمع شدند، بیشتر از این معطل نشویم. *** طبق اطلاعاتی که قاچاقچی داده، رد کسی که سلاح ها را تهیه کرده، زده ایم. و از او، رد تیم ها را هم. با پنج هسته‌ی مجزا مواجهیم. ساعت ۴ عصر است. و فردا روز عملیاتشان. می‌گویم: - نظر من اینه که باید همه رو همزمان ببریم زیر ضربه. تک به تک زدنشون هم زمان می‌خواد هم خطرناکه. اینا قطعا همین الآنم آماده عملیات هستن. اگه خبر بهشون برسه که یه تیمو زدیم، ممکنه بقیه شون زمان عملیاتشونو جلو بندازن. عقیل جواب می‌دهد: + ولی انقد نیرو نداریم که همزمان پنج تا هسته رو ببریم زیر ضربه. از انتظامی کمک گرفتن هم ریسک لو رفتن عملیات داره و ممکنه خرابکاری بشه. سر تکان می‌دهم: - تا جایی که ما می‌دونیم، هر هسته‌ی اینا، دو الی سه نفره. تیم ما هم یازده نفره سرجمع. احمد بمونه برا هماهنگی. بقیه مون به تیم های دو نفره تقسیم می‌شیم و می‌ریم سراغشون. حیدر اعتراض می‌کند: × دو نفره؟! این رسما خودکشیه! تیز نگاهش می‌کنم: - خودکشی ای که اگه انجام نشه، معلوم نیست عملیاتِ اینا جون چند نفرو بگیره. چاره‌ی دیگه ای نداریم حیدر. با غر زدن هم چیزی حل نمی‌شه. اگه می‌ترسی، جاتو با احمد عوض کن! با اخم نگاهم می‌کند: × داشتیم حاجی؟! تا حالا منو آدم ترسویی شناختی؟ نگرانم موفق نشیم و مردم بیفتن تو خطر. اگه بتونن هر دو نفرِ یه تیمو بزنن، همون لحظه می‌تونن پشت بندش راه بیفتن تو کوچه خیابون و رگبار بگیرن رو مردم یا هر حرکت خطرناک دیگه ای. این بار با تمام جدیتم می‌گویم: - برا همینه که حق ندارید به این راحتیا بمیرید. اگه دیدیم راهی نداریم، شده انتحاری می‌شیم و اونارو هم با خودمون می‌کشیم پایین. فقط هر طور شده باید جلوشون گرفته بشه. متوجهید؟ هر طور که شده. عقیل می‌گوید: + دو نفره چطوری زیر نظرشون بگیریم؟ اگه از در پشتی ای، پشت بومی، چیزی فرار کردن چی؟؟ جواب می‌دهم: - طبق نقشه هایی که از شهرداری گرفتیم، هیچ‌کدوم از این خونه ها امکان نداره در پشتی ای داشته باشن. مسیر رفت و آمدشون همون در جلوییه. مستقیم حمله نکنید سمتشون. بکشونیدشون جلو در؛ که فرصت فرار ندید. هیچ الزامی هم به زنده گرفتن اینا نداریم الآن. چیز جدیدی برامون ندارن. مهم توقف عملیاتشونه. اگه به هر شرایطی نتونستید زنده بگیرید، همون‌جا کارشونو تموم کنید. فقط به هیچ عنوان نذارید حتی یک نفر فرار کنه! ادامه دارد…
- خودشم می‌دونه. ولی خب چاره ای نیست. گاهی امکانات موجود، با استانداردها مطابقت نداره. - منم رد نکردم. گفتم مشخص می‌شه. الآنم مشخص شد🥸
- اصولاً قاچاقچی سلاح دوتا راه داره، یا منتظر گیر افتادن باشه، یا مخبری کنه. و آدم عاقل منطقا دومی رو ترجیح میده. - نه تنها شدنیه، بلکه عینا همین اتفاق افتاده چند سال پیش.
خب فکر کنم معمولا زیادی خشن با دوستان صحبت می‌کنم🥸 به این جمله (حق ندارید به این راحتیا بمیرید)، فرمودن تهدید بشریٰ گونه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دهم نرگس: از صبح دارم به هر بهانه ای از زیر صحبت کردن با مامان و بابا طفره می‌روم. می‌دانم می‌خواهند نظرم را درمورد پسر دیشبی بپرسند. نمی‌خواهم فعلا جواب بدهم. چون الآن، جوابم «نمی‌دانم» است. می‌خواهم اول تکلیفم با نظر خودم را روشن کنم، و بعد بهشان بگویم که می‌خواهم این خواستگاری به جلسه دوم برسد، یا نمی‌خواهم. مادر پسره، از صبح دو بار تماس گرفته. آنچه از خودش دیده ام، و آنچه فادیا برایم از او گفته، با این میزان از عجول بودن نمی‌خواند. این‌طور هم نیست که بگویم انقدر عاشق چشم و ابرویم شده که نمی‌تواند تحمل کند. چیزی که تا الآن از درس های اجباری فادیا یاد گرفته ام، می‌گوید این آدم نگران است. موضوعی هست که واقعا نگرانش کرده. و چون ناخودآگاهش تحمل یک دغدغه‌ی فکری مضاعف را ندارد، تماسش با ما سریع تر و بیشتر شده. حالا نگرانِ چه، نمی‌دانم. همین که می‌دانم مربوط به پسره نیست، کافی ست. این وسط دغدغه‌ی خودم برای روشن کردن تکلیف نظرم نسبت بهشان، آنقدری هست، که لازم نباشد دغدغه‌ی دلیل نگرانی او را هم داشته باشم. دفترم را جلویم پهن کرده ام و دارم جدول پر می‌کنم. نقاط مثبت قطعی، چالش های احتمالی که باید تکلیفشان روشن شود، نقاط منفی قطعی، و «نمی‌دانم» هایی که باید بعدا پرسیده و بررسی شوند. اما چیزی هست که نگرانم کرده. و آن هم این است که دو ساعت است که نشسته ام و هنوز هم ستون «نقاط منفی قطعی»، خالی مانده! این کاملا خالی ماندن را، تا به حال برای خواستگارهای قبلی تجربه نکرده ام. شاید اگر کسی این حرف هایم را بشنود، بگوید: + خالی موندن نقاط منفی که خیلی خوبه که. چرا باید همچین چیزی نگرانت کنه؟! واقعیت این است که؛ خودم هم نمی‌دانم چرا این خالی ماندن، دارد نگرانم می‌کند. نگرانِ این که این دفعه، جدی جدی قرار باشد بنشینم سر سفره‌ی عقد و پسرِ غریبه‌ی مردم، یکهو بشود محرم ترین آدم زندگی ام! پیشانی ام، بین دوتا چشمم، درد می‌کند. این یعنی خیلی به مغزم فشار آورده ام. سرم را بالا می‌گیرم و به سقف خیره می‌شوم. باید زنگ بزنم به فادیا. هرچند فکر کنم هر دفعه انقدر مغزش را خورده ام، که ته دلش بخواهد دیگر اسم خواستگار را اطراف من نشنود. تماس می‌گیرم. با همان شماره ای تماس می‌گیرم که شنیدن پیشوازش را دوست دارم. صدای آقای عزیزمان: • خدای متعال رو عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بایستید، و دشمن رو می‌توانید به عقب برانید. که این ترساننده‌ی از افراد ظالم، که انسان رو میگن بترسید از این و از اون، از این قدرت ها ملاحظه کنید، بترسید، خود این ترساننده، شیطان است. که ما مشاهده می‌کنیم در طول تاریخ هم، کسانی که از این قدرت ها ترسیدند، این ها هستند که دچار آزمون های سخت و تلخ زندگی شدند. امروز قدرت های اسلامی، دولت های اسلامی، ملاحظه‌ی قدرت های ظالم دنیا رو می‌کنند، از اون‌ها می‌ترسند، و قدرت خودشون رو ندیده می‌گیرند، نتیجه این می‌شه که تو سرشون می‌خوره! فادیا هم اخلاقم را خوب می‌شناسد. می‌داند که دوست دارم پیشوازش را کامل گوش کنم. صبر می‌کند تا پیشواز تمام شود و بعد با لحن خندانی جواب می‌دهد: + سلام. باز مشکل خواستگار داری یا موضوع دیگه ایه؟ خنده ام می‌گیرد: - همینه. نمی‌دونم چیکار کنم. گیرم. می‌گوید: + خب، وقتی بهم زنگ زدی یعنی جدولاتو کامل کردی. جواب خودت تا اینجا چیه؟ پوفی می‌کشم: - تو یه کلمه بخوای: نمی‌دونم! کسی اطرافم نیست. تلفن را روی بلندگو می‌گذارم تا با دست فارغ حرف بزنم. جواب می‌دهد: + پس در حال حاضر، جوابت یه «نه» قاطع نیست. درسته؟ بدون این که لب باز کنم، می‌گویم: - اوم! می‌خندد. احتمالا به اوضاع آشفته‌ی من: + بیخیال. چرا انقد سختش می‌کنی؟ الآن که ازت نخواستن مستقیم بله‌ی قطعی رو بگی و بری بشینی سر سفره که. کاربرد ادامه‌ی جلسات خواستگاری هم همینه. همین «نمی‌دونم». جلسات رو ادامه میدن، تا تکلیف همین «نمی‌دونم» روشن بشه. یا بره سمت «نه»، یا بره سمت «بله». مطمئن باش با ادامه دادن جلسات، به زور نمی‌برنت محضر. زیر لب می‌گویم: - خب اگه چند جلسه حرف زدیم و بعدش جوابم منفی بود چی؟ زشته! لحنش جدی تر می‌شود: + هیچی! یعنی چی که زشته؟! اگه از اول جوابت منفی بود و الکی ادامه می‌دادی، آره زشت بود. ولی وقتی نمی‌دونی، معلومه که باید ادامه بدی تا وقتی تکلیفت روشن بشه. طرف مقابلتم همینه. طولانی شدن فرآیند خواستگاری، تا وقتی کش دادن الکی نباشه یا احساساتی بینش ایجاد نشه، هیچ ایرادی نداره. اما نباید جلسه هارو هدر بدی. باید از هر کدومشون تا حد امکان استفاده کنی، هم واسه فهمیدن از طرف مقابلت، و هم واسه نشون دادن خودت به اونا. هر چی بیشتر هر دو طرف از هم بفهمین، رسیدنتون به جواب قطعی، سریع تر می‌شه. طاقباز دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم: - منطقیه. پس ادامه می‌دم. ادامه دارد…
مشکل بسیاری از دختران سرزمینم در زمان خواستگاری😂 پسرا نظری ندارن؟
همین الانشم خیلیا دارن همینطوری ازدواج می‌کنن و اصلا عجیب نیست اما مهم اینه که شما سراغ چطور آدمی می‌رید و چطور زندگی ای می‌خواید تشکیل بدید شما برای چی می‌خواید با یه نفر ازدواج کنید؟ و اون یه نفر برا چی باید ازدواج با شما رو بخواد؟ اگه خودتون آدمی باشید که درکش از زندگی، مادیات زندگیه؛ طبیعتا همسری هم باهاتون جور درمیاد که همون نگاه رو داشته باشه. دیگه جای گله کردن نداره. ببینید نگاه و اولویت خودتون برای زندگی چیه.
فکر نمی‌کنید ایراد از همین معیار و منطقتونه؟ کلا یه نفر باشه حالا ترجیحا مؤنث هم باشه؟ اگه سطح معیارتون اینه، حقیقتا توصیه شخصیم اینه که فعلا تو منزل پدری پفک میل بفرمایید تا وقتی معیار و منطق واقعی ای واسه زندگیتون پیدا کنید. چه حرفیه آخه؟😐 (مشخصه روانم درد گرفت از این حرف؟؟)