eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت دهم نرگس: از صبح دارم به هر بهانه ای از زیر صحبت کردن با مامان و بابا طفره می‌روم. می‌دانم می‌خواهند نظرم را درمورد پسر دیشبی بپرسند. نمی‌خواهم فعلا جواب بدهم. چون الآن، جوابم «نمی‌دانم» است. می‌خواهم اول تکلیفم با نظر خودم را روشن کنم، و بعد بهشان بگویم که می‌خواهم این خواستگاری به جلسه دوم برسد، یا نمی‌خواهم. مادر پسره، از صبح دو بار تماس گرفته. آنچه از خودش دیده ام، و آنچه فادیا برایم از او گفته، با این میزان از عجول بودن نمی‌خواند. این‌طور هم نیست که بگویم انقدر عاشق چشم و ابرویم شده که نمی‌تواند تحمل کند. چیزی که تا الآن از درس های اجباری فادیا یاد گرفته ام، می‌گوید این آدم نگران است. موضوعی هست که واقعا نگرانش کرده. و چون ناخودآگاهش تحمل یک دغدغه‌ی فکری مضاعف را ندارد، تماسش با ما سریع تر و بیشتر شده. حالا نگرانِ چه، نمی‌دانم. همین که می‌دانم مربوط به پسره نیست، کافی ست. این وسط دغدغه‌ی خودم برای روشن کردن تکلیف نظرم نسبت بهشان، آنقدری هست، که لازم نباشد دغدغه‌ی دلیل نگرانی او را هم داشته باشم. دفترم را جلویم پهن کرده ام و دارم جدول پر می‌کنم. نقاط مثبت قطعی، چالش های احتمالی که باید تکلیفشان روشن شود، نقاط منفی قطعی، و «نمی‌دانم» هایی که باید بعدا پرسیده و بررسی شوند. اما چیزی هست که نگرانم کرده. و آن هم این است که دو ساعت است که نشسته ام و هنوز هم ستون «نقاط منفی قطعی»، خالی مانده! این کاملا خالی ماندن را، تا به حال برای خواستگارهای قبلی تجربه نکرده ام. شاید اگر کسی این حرف هایم را بشنود، بگوید: + خالی موندن نقاط منفی که خیلی خوبه که. چرا باید همچین چیزی نگرانت کنه؟! واقعیت این است که؛ خودم هم نمی‌دانم چرا این خالی ماندن، دارد نگرانم می‌کند. نگرانِ این که این دفعه، جدی جدی قرار باشد بنشینم سر سفره‌ی عقد و پسرِ غریبه‌ی مردم، یکهو بشود محرم ترین آدم زندگی ام! پیشانی ام، بین دوتا چشمم، درد می‌کند. این یعنی خیلی به مغزم فشار آورده ام. سرم را بالا می‌گیرم و به سقف خیره می‌شوم. باید زنگ بزنم به فادیا. هرچند فکر کنم هر دفعه انقدر مغزش را خورده ام، که ته دلش بخواهد دیگر اسم خواستگار را اطراف من نشنود. تماس می‌گیرم. با همان شماره ای تماس می‌گیرم که شنیدن پیشوازش را دوست دارم. صدای آقای عزیزمان: • خدای متعال رو عبادت بکنید، اعتماد به خدا بکنید، در مقابل دشمن محکم بایستید، و دشمن رو می‌توانید به عقب برانید. که این ترساننده‌ی از افراد ظالم، که انسان رو میگن بترسید از این و از اون، از این قدرت ها ملاحظه کنید، بترسید، خود این ترساننده، شیطان است. که ما مشاهده می‌کنیم در طول تاریخ هم، کسانی که از این قدرت ها ترسیدند، این ها هستند که دچار آزمون های سخت و تلخ زندگی شدند. امروز قدرت های اسلامی، دولت های اسلامی، ملاحظه‌ی قدرت های ظالم دنیا رو می‌کنند، از اون‌ها می‌ترسند، و قدرت خودشون رو ندیده می‌گیرند، نتیجه این می‌شه که تو سرشون می‌خوره! فادیا هم اخلاقم را خوب می‌شناسد. می‌داند که دوست دارم پیشوازش را کامل گوش کنم. صبر می‌کند تا پیشواز تمام شود و بعد با لحن خندانی جواب می‌دهد: + سلام. باز مشکل خواستگار داری یا موضوع دیگه ایه؟ خنده ام می‌گیرد: - همینه. نمی‌دونم چیکار کنم. گیرم. می‌گوید: + خب، وقتی بهم زنگ زدی یعنی جدولاتو کامل کردی. جواب خودت تا اینجا چیه؟ پوفی می‌کشم: - تو یه کلمه بخوای: نمی‌دونم! کسی اطرافم نیست. تلفن را روی بلندگو می‌گذارم تا با دست فارغ حرف بزنم. جواب می‌دهد: + پس در حال حاضر، جوابت یه «نه» قاطع نیست. درسته؟ بدون این که لب باز کنم، می‌گویم: - اوم! می‌خندد. احتمالا به اوضاع آشفته‌ی من: + بیخیال. چرا انقد سختش می‌کنی؟ الآن که ازت نخواستن مستقیم بله‌ی قطعی رو بگی و بری بشینی سر سفره که. کاربرد ادامه‌ی جلسات خواستگاری هم همینه. همین «نمی‌دونم». جلسات رو ادامه میدن، تا تکلیف همین «نمی‌دونم» روشن بشه. یا بره سمت «نه»، یا بره سمت «بله». مطمئن باش با ادامه دادن جلسات، به زور نمی‌برنت محضر. زیر لب می‌گویم: - خب اگه چند جلسه حرف زدیم و بعدش جوابم منفی بود چی؟ زشته! لحنش جدی تر می‌شود: + هیچی! یعنی چی که زشته؟! اگه از اول جوابت منفی بود و الکی ادامه می‌دادی، آره زشت بود. ولی وقتی نمی‌دونی، معلومه که باید ادامه بدی تا وقتی تکلیفت روشن بشه. طرف مقابلتم همینه. طولانی شدن فرآیند خواستگاری، تا وقتی کش دادن الکی نباشه یا احساساتی بینش ایجاد نشه، هیچ ایرادی نداره. اما نباید جلسه هارو هدر بدی. باید از هر کدومشون تا حد امکان استفاده کنی، هم واسه فهمیدن از طرف مقابلت، و هم واسه نشون دادن خودت به اونا. هر چی بیشتر هر دو طرف از هم بفهمین، رسیدنتون به جواب قطعی، سریع تر می‌شه. طاقباز دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم: - منطقیه. پس ادامه می‌دم. ادامه دارد…
مشکل بسیاری از دختران سرزمینم در زمان خواستگاری😂 پسرا نظری ندارن؟
همین الانشم خیلیا دارن همینطوری ازدواج می‌کنن و اصلا عجیب نیست اما مهم اینه که شما سراغ چطور آدمی می‌رید و چطور زندگی ای می‌خواید تشکیل بدید شما برای چی می‌خواید با یه نفر ازدواج کنید؟ و اون یه نفر برا چی باید ازدواج با شما رو بخواد؟ اگه خودتون آدمی باشید که درکش از زندگی، مادیات زندگیه؛ طبیعتا همسری هم باهاتون جور درمیاد که همون نگاه رو داشته باشه. دیگه جای گله کردن نداره. ببینید نگاه و اولویت خودتون برای زندگی چیه.
فکر نمی‌کنید ایراد از همین معیار و منطقتونه؟ کلا یه نفر باشه حالا ترجیحا مؤنث هم باشه؟ اگه سطح معیارتون اینه، حقیقتا توصیه شخصیم اینه که فعلا تو منزل پدری پفک میل بفرمایید تا وقتی معیار و منطق واقعی ای واسه زندگیتون پیدا کنید. چه حرفیه آخه؟😐 (مشخصه روانم درد گرفت از این حرف؟؟)
همه شونو نمی‌دونم. ولی نسخه های کچل کننده شونو هم زیاد دیدم. نگران نباش😂
خب من نمی‌دونم شما دنبال چطور آدمی می‌گردید و معیارهاتون تا چه حد واقع بینانه و منطقیه اما اگر باشه، بالأخره پیدا می‌شه بیشتر رو خود معیارهاتون تمرکز کنید و اگر مطمئن شدید که معیارهای درست و متناسبی انتخاب کردید و معیارهاتون با واقعیت وجود خودتون سازگاره، ببینید کجا بیشتر ممکنه آدمی که مطابق اون معیارها باشه رو پیدا کرد
بله دوست صمیمی نرگسه و با خانواده سعید، حسنی، مسعود، زهرا و... دوست خانوادگی هستن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت یازدهم حیدر: از این پنج خانه‌ای که قرار است ببریم زیر ضربه، سه خانه، دو نفره اند، و دو خانه، سه نفره. تصمیم گرفتیم خانه های سه نفره را تیم های قوی تر بردارند. برای همین، یکی شان سهم سعید و عقیل شد، و دیگری، سهم من و مجتبی. نشسته ام توی ماشین. مجتبی هم آن طرف تر منتظر است. داریم چهار چشمی در خانه را می‌پاییم، به امید این که زودتر از زمان دستور عملیات، کسی از خانه خارج نشود و به چالش نخوریم. کمی دلم از حرف امروز سعید گرفته. می‌دانم منظوری نداشته و نمی‌خواهم مثل بچه‌های بهانه گیر به نظر برسم. به رو هم نمی‌آورم. اما ته دلم، بهم برخورده. سعید را از دوران مدرسه‌ی راهنمایی می‌شناسم. از همان زمانی که با هم توی مدرسه آشوب به پا می‌کردیم و غروب هایمان توی حیاط مسجد می‌گذشت. برای همین هم، تنها کسی که در اداره او را به اسم حقیقی اش می‌شناسد، منم. فکر نمی‌کردم بعد از این‌همه سال دوستی، این‌طور بخواهد متوجه حرفم نشود و به غر زدن و ترسو بودن تعبیرش کند. مطمئنم اگر بخواهم به خودش این‌ها را بگویم، بیشتر از دستم کفری می‌شود که؛ تو هم وقت گیر آورده ای این وسط؟! شاید هم حق با او باشد و این من هستم که الکی حساسیت به خرج می‌دهم. به هرحال، ته دلم از او عصبانی یا ناراحت نیستم. فقط احساس می‌کنم بهم برخورده و دلم گرفته. ارزش گفتن ندارد. مجتبی آن‌قدر عمیق کنار تیر برق جلوی خانه‌ی هدف نشسته و ادای معتادها را در آورده، که حس می‌کنم اگر تا ده دقیقه‌ی دیگر عملیات را اعلام نکنند، گشت پلیس می‌بردش و تحویل کمپ می‌دهد! من هم جوری به درِ خانه‌ی هدف خیره شده ام، که انگار سوژه ها پشه ای چیزی اند و می‌توانند از لای در ناپدید شوند و از دستم در بروند. صدای پیامکی توجهم را جلب می‌کند. موبایل را در زاویه ای می‌گیرم که درِ خانه را از دامنه‌ی دیدم خارج نکند. مجتباست: + بیکار نمون. چشمت به دره، زبونت که بند نیست. یه ذکری صلواتی چیزی بگو. نمی‌دانم چطور وسط آن نمایش مفنگی بازی اش، برایم پیام تایپ کرده. موبایل را می‌بندم و پایین می‌گذارم. راست می‌گوید. بگذار تا لحظه‌ی دستور عملیات، حداقل فرصت ذکر را از دست ندهم. شروع می‌کنم به صلوات فرستادن. کمی بعد از اعلام آمادگی، صدای احمد را پشت بیسیم می‌شنوم: × بچه‌ها بسم الله. برین جلو. با آرامش از ماشین پیاده می‌شوم و می‌روم آن سمت کوچه. ممکن است حواسشان به توی کوچه و جلوی در باشد. نمی‌خواهم هنوز نرسیده، هوشیارشان کنیم. طوری راه می‌روم که انگار مقصدم دو خانه آن طرف تر است و ربطی به آن خانه ندارد. با چشم به مجتبی اشاره می‌کنم. طبق برنامه‌ی قبلی، در ادامه‌ی نمایش مفنگی اش، غش می‌کند کنار تیر برق. من هم مثل آدمی که ناگهان متوجه بیهوش شدن یک نفر شده، می‌دوم سمتش و چند تایی محکم می‌کوبم توی صورتش. زیر لب و نیمه نامفهوم می‌گوید: + خدا لعنتت نکنه! یواش تر! موبایلم را بر می‌دارم و وانمود به شماره گرفتن و حرف زدن با اورژانس فرضی می‌کنم. راستش اصلا مطمئن نیستم در حال چک کردن دوربین یا نگاه به بیرون از خانه باشند یا نه؛ اما عقل می‌گوید اگر قرار است یک نمایش را بازی کنی، باید کامل اجرایش کنی. بعد، با حالت آدمی که هول شده و عجله دارد، می‌روم در خانه‌ی هدف. زنگ را می‌زنم. چند بار پشت سر هم. بالأخره یکی می‌آید پشت در. بدون این که در را باز کند، می‌گوید: × بله؟! طوری به مجتبای مثلا بیهوشِ روی زمین اشاره می‌کنم، که انگار از پشت در می‌تواند ببیند: - یه نفر اینجا غش کرده. زنگ زدم اورژانس بیاد. ولی اگه آبی، آب قندی، چیزی برسونین، خدا خیرتون بده. من تا حالا آدم بیهوش ندیدم. بلد نیستم. می‌ترسم چیزیش بشه. گوشه‌ی در را با احتیاط باز می‌کند. یک دستش هنوز پشت کمرش است. نیاز نیست حدس بزنم که اسلحه را محض احتیاط، آن پشت پنهان کرده. کمی سرک می‌کشد به بیرون. انگار از تهدید آمیز نبودن ظاهر من و مجتبی خیالش راحت تر می‌شود، که اسلحه ای که خودش در زاویه‌ی دید من نیست را، می‌چپاند توی شلوارش. جلو می‌آید و نگاهی به مجتبی، که ولو شده کف زمین، می‌اندازد. بعد صدا بلند می‌کند سمت خانه: × هاشم! هاشم! یه لیوان آب بیار اینجا. سی ثانیه ای طول می‌کشد تا هاشمِ مذکور، با لیوان آبی پیدایش شود. از چشم هایش مشخص است که اصلا دلش نمی‌خواسته درگیر اهمیت دادن به یک آدم مدهوشِ دم در خانه شود. حالا بحث، بحث لحظه هاست. باید بتوانیم هر دو نفرشان را یک جا ناکار کنیم؛ که نفر سوم هم فرصت زیادی برای فرار پیدا نکند. می‌روم سمت هاشم، که لیوان را از دستش بگیرم. حواس نفر اول، هنوز پرت مجتبی ست و نگاهش به من نیست. دستم را به سمت لیوان دراز می‌کنم و می‌گویم: - دمت گرم! طوری که مجتبی هم بشنود. این جمله، رمز عملیات است. در یک صدم ثانیه، دستم به جای این که برود سمت لیوان، می‌رود سمت گردن و یقه‌ی هاشم. و دست دیگرم، اسلحه را به قفسه سینه اش می‌رساند. ادامه دارد…
این بنده خدا هم آدمیزاده دیگه😂💔 آدمیزاد خیلی وقتا ممکنه چیزی بهش بر بخوره دیگه نمایش مفنگی بازی هم بعضی وقتا لازمه😂
نه باید می‌گفت «بسم الله القاصم الجبارین. آغاز عملیات، با رمز یا زهرا»🥸 خب باید یه چیزی بگه که مجتبی متوجه بشه و حریفش نه دیگه