eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هجدهم حسنیٰ: هنوز کنج مبل کز کرده ام و دست و دلم به هیچ کار دیگری نمی‌رود. از گوشه‌ی چشم، حاج حسین را می‌بینم که در گوش أمل پچ پچ هایی می‌کند، او را به سمت من راهی می‌کند و خودش مشغول بازی با بچه‌ها می‌شود. سرم را بالا می‌آورم و لبخند گشاد أمل را می‌بینم: + فيكي تساعدني بالمطبخ؟ ناوي اعمل سلطة عالطريقة الإيرانية لعشا الليلة. احتاج مساعدتك. (می‌تونی تو آشپزخونه کمکم کنی؟ می‌خوام برا شام امشب، مدل ایرانی سالاد درست کنم. کمکتو لازم دارم.) می‌دانم بهانه است برای پرت کردن حواسم. أمل به عمرش آشپزی نکرده. ناز پرورده‌ی خانه‌ی حاج حسین است. مطمئن نیستم حتی بلد باشد نیمرو بپزد. چند ثانیه که جوابی نمی‌دهم و اقدامی نمی‌کنم، خودش دست به کار می‌شود و از زیر بازویم می‌گیرد که بلندم کند: + قومي عيني. يلا قومي. (پاشو عزیزم. یالا پاشو) مقاومت نمی‌کنم. بهتر است کمی حواسم را از این وضعیت پرت کنم تا کمتر فکر و خیال ببافم. بلند می‌شوم و همراهش به آشپزخانه می‌روم. پنج خیار عظیم الجثه و سه گوجه کوچک می‌آورد: + يكفي؟! (کافیه؟) از این‌همه نابلدی اش می‌زنم زیر خنده: - عيوني، لا متّي ولا شفتي اللي ماتو؟ (عزیزم، نمردی، آدمایی که مردن هم ندیدی؟! معادل فارسی ضرب المثل: نخوردی نون گندم، ولی ندیدی هم دست مردم؟!) لبخندش گشادتر می‌شود و انگشت اشاره اش را سمتم می‌گیرد: + شوفي! ضحكتي هلأ! (ببین. الآن خندیدی) نگاهش شیطنت آمیز است. دارد تلاش می‌کند با خنداندنم، حالم را بهتر کند. همراهش می‌شوم تا از این برزخ نگرانی بیرون کشیده شوم. با حوصله و بدون عجله، کنارش می‌نشینم و به اندازه‌ی تکه‌های گوجه و خیارش گیر می‌دهم. پیاز را خودم خرد می‌کنم؛ که این بچه‌ی ناز پرورده ابعاد نگینی ریز تکه هایش را بهم نریزد. کار خرد کردن که تمام می‌شود، دانه دانه سفارش می‌دهم که چه چیزهایی را برای ریختن توی سالاد بیاورد. آخر سر، با بطری روغن زیتون بالای سرم می‌ایستد. خنده ام می‌گیرد. می‌دانم أمل عاشق روغن زیتون است. شاید اگر دو دقیقه رهایش کنیم، روی سیب و پرتقالش هم روغن زیتون بریزد. دارم فکر می‌کنم چطور قانعش کنم این یک مورد را بیخیال شود، که صدای زنگ در می‌آید. حتما محسن است. سالاد را روی زمین رها می‌کنم و می‌دوم دم در. از در که وارد می‌شود، چشمش روی چهره‌ی نگران من، و نگاه های منتظر حاج حسین و فاطمه خانم و أمل، می‌چرخد. انگار توقع نداشته چنین آشفتگی ای را ببیند و به محض رسیدن، چهار جفت چشم این‌طور خیره اش شوند. و من، دارم با نگاه التماسش می‌کنم که بیا و بگو چه شده. أمل، اولین نفری می‌شود که سکوت را می‌شکند: + يا خي، خلّصنا بقا! قلّي شو صار و ريّحنا، هاي المسكينة قلبها واقف من القلق! (داداش، تمومش کن. بگو چی شده و راحتمون کن. این بیچاره قلبش از نگرانی وایساد!) توی نگاه محسن، بیشتر شرمندگی و خجالت می‌بینم تا غم. چند ثانیه ای من و من می‌کند. بعد بر می‌گردد رو به من و به فارسی می‌گوید: × باید خونه رو خالی کنیم. بعد از گفتن این جمله، سرش را پایین می‌اندازد. من اما؛ خیالم راحت می‌شود. خیالم راحت می‌شود که حال همه خوب است و مشکل، مشکل مالی ست، نه آن همه فکر و خیالی که من توی ذهنم بافته ام. أمل و فاطمه خانم به من خیره شده اند که بلکه بفهمند چه شده و محسن چه گفته. می‌فهمم که دلیل این فارسی حرف زدنش، این بوده که رویش نمی‌شده موضوع را مستقیم جلوی همه بگوید. از من به عنوان پناهگاه اول استفاده کرده. قبل از آن که من چیزی بگویم، حاج حسین با لحن ملایم و بی‌خیالی دست به کار می‌شود برای جمع کردن فضا: • الله يسمحك. منشان شغلة هالقد زغيرة خوّفتا هيك؟! (خدا ببخشدت. واسه همچین چیز کوچیکی این‌جوری ترسوندیش؟!) نگاه های فاطمه خانم و أمل، این بار بین هر سه‌ی ما سرگردان می‌شود که بلکه از موضوع سر در بیاورند. محسن آهی می‌کشد: × اليوم عنجد كان نهار بشع! خسرت شغلي مرة تانية، صاحب البيت بدو يطلّعنا، يعني ما عندي نفس والله. (امروز واقعا روز بدی بود. دوباره بیکار شدم، صاحب‌خونه می‌خواد بیرونمون کنه، یعنی به خدا حال ندارم اصلا) می‌خندم. آن‌قدر که می‌نشینم روی زمین از خنده. محسن گیج و ویج نگاهم می‌کند: × يا عمي. بعد ناقصني هيدا. هيدي المسكينة جنّت! (خدایا. همینو کم داشتم. این طفلک هم دیوونه شد!) بریده بریده می‌گویم: - دیوونه نشدم. ولی نمی‌دونی چقد ترسیده بودم. منتظر خبر مرگ بودم واقعا. پول که میاد و می‌ره. حاج حسین سریع فرصت نصیحت کردن را روی هوا می‌قاپد: • بالزبط! مش مهمة أصلا. خلو ثقتكن بِ الله كبيرة! وهاي البيت، بيتكن! تعالو لعنا. ونحنا منحطكن ع راسنا. (دقیقا. اصلا مهم نیست. اعتمادتون به خدا زیاد باشه. و این خونه هم، خونه‌ی شماست. بیاید پیش ما. ما هم می‌ذاریمتون رو چشممون) نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم. هم خوشحالم که کسی طوری اش نشده. و هم بابت این وضع سر در گمم. ادامه دارد…
امروز متوجه می‌شیم متأسفانه این خشونت یه چیز کاملا طبیعیه🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نوزدهم معصومه: بالأخره پلک هایش کم کم روی هم می‌افتند و خواب می‌رود. جرئت ندارم نفس راحت بکشم. هر لحظه ممکن است خوابش بپرد و باز روز از نو و روزی از نو! پاهایم تبدیل به ماشین حرکت دائمی شده اند. دیگر از من فرمان نمی‌گیرند. خودشان برای خودشان تاب می‌خورند. بیشتر از پاهایم، فک و زبانم خسته شده. انقدر که بالای سرش چیزهای آهنگین خوانده ام. دقیقا منظورم چیزهای آهنگین است. مگر چقدر می‌شود لالایی حفظ کرد و لالایی خواند؟ نهایتا برای پنج دقیقه، اصلا بگو ده دقیقه، جواب می‌دهد. باقی اش را دیگر باید خودت یک طوری سرهم کنی. مجبوری حرف های روزمره ات را با آهنگِ لالایی بگویی. یا قربان صدقه و کلمات بی ربط را به هم بچسبانی که فقط ریتم را حفظ کنی، تا حداقل فقط فک و زبانت باشد که از کار می‌افتد، نه مغزت! با سلام و صلوات، زمینش می‌گذارم و مثل دزدهای در حال فرار، وسایلم را بر می‌دارم و پاورچین می‌دوم سمت اتاق. اولین کاری که می‌کنم، کشیدن یک نفس عمیقِ غیر آهنگین است! نگاهی به ساعت می‌کنم. از نیمه شب گذشته. دوباره تلاش می‌کنم با سعید تماس بگیرم. از عصر تا حالا، سه بار تماس گرفته ام و جوابی، حتی در پیام، دریافت نکرده ام. اگر مشغول باشد و نخواهد جواب بدهد، معمولا تماس را قطع می‌کند که متوجه شوم الآن شرایط جواب دادنش را ندارد. نمی‌دانم الآن باید نگرانش بشوم یا نه. چهار بوق می‌خورد و بالأخره تماس وصل می‌شود. مثل همیشه، منتظر می‌مانم تا اول او حرف بزند. برای همه‌ی آدم ها همین‌طورم. ترجیح می‌دهم صبر کنم اول صدای طرف مقابلم را پشت تلفن بشنوم، و بعد حرف بزنم. این‌طور، هم مطمئن می‌شوم که طرف خودش است یا نه، و هم از لحنش متوجه حال کلی اش می‌شوم و طبق آن می‌توانم تصمیم بگیرم چه بگویم و با چه لحنی حرف بزنم. او هم چیزی نمی‌گوید. می‌شمارم؛ یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه، چهار ثانیه، بالأخره صدایی می‌شنوم. اما نه صدای سعید. صدایی که برایم غریبه است: + سلام؟! سلامش را با لحن پرسشی می‌گوید. یا مضطرب است، یا به خاطر این که صدایی از آن سمت خط نشنیده، با این لحن سلام می‌کند. نمی‌توانم از یک کلمه تشخیص بدهم. اما چیزی که این وسط مهم است، این است که سعید کجاست؟ و چرا کسی که نمی‌شناسم، جواب تلفنش را داده؟! لحن محتاط درونی ام را که می‌خواهد بیرون بزند، خاموش می‌کنم. لحن محکم و جدی ام را از توی پستو بیرون می‌کشم و وصلش می‌کنم به کلماتم: - وعلیکم السلام. شما؟! من با شماره‌ی همسرم تماس گرفتم! تلاش می‌کنم لحنم تند نباشد و خونسرد باشد. با ریتمی آهسته و آرام. وقتی کلماتت تند اند، اگر لحنت هم تند باشد، زیادی به هم ریخته به نظر می‌رسی. و این در برابر دشمن، نشان دادن نقطه‌ی ضعف است و در برابر دوست، غیر قابل اعتماد جلوه کردن. صدای پشت تلفن، کمی دیگر مکث می‌کند و با تن صدای پایینی جواب می‌دهد. قبل از شنیدن کلماتش، از لحنش مطمئن می‌شوم که همان اضطراب، تشخیص درست تری بوده. اضطراب از واکنش من! می‌گوید: + همسرتون براشون مشکلی پیش اومده. الآن بیمارستانن. این لحن، نگرانم می‌کند. نگران این که واقعا فقط در بیمارستان است، یا اتفاق بدتری افتاده و این لحن مضطرب، جرئت کامل گفتن حقیقت را ندارد؟ جدیت، خونسردی، و آرامش لحنم را غلیظ تر می‌کنم تا جواب صادقانه تری بگیرم: - کدوم بیمارستان؟ و چه مشکلی؟ خودتون رو هم معرفی نکردید! این بار، اضطراب لحنش کمتر می‌شود و ادب آن بیشتر: + من دوستشون هستم. احمد. نگران نباشید. حالشون خوبه و به زودی به هوش میان. فقط وظیفه داشتم بهتون اطلاع بدم که اگر خواستید و تونستید، بیاید پیششون. احمد. اگر درست گفته باشد، از همکاران است؛ اما مستقیم نمی‌شناسمش. طی همین دو ماه اخیر، از شهر دوری به اینجا منتقل شده. دقیقا در زمانی که من نبوده ام. همان لحن جدی را حفظ می‌کنم. چون هنوز هم این فرد برایم غریبه است. جدا از این که حتی هویتش برایم تأیید هم نشده: - باشه. ممنونم. اسم بیمارستان؟! نام بیمارستان را می‌گوید و تأکید می‌کند که وقتی رسیدم، دوباره با شماره‌ی سعید تماس بگیرم تا بگوید کجای بیمارستان بروم. قبل از این که تماس را قطع کند، می‌گویم: - فقط جسارتا لطف کنید و اگر کسی جز من با این شماره تماس گرفت، جواب ندید. ممکنه خانواده باشن، و نگران می‌شن. اگه لازم باشه، خودم بهشون خبر می‌دم! این ساعت شب، سر در گم مانده ام که رقیه را بردارم و با خودم ببرم، یا چطور کسی را پیدا کنم که به او بسپارمش. به خانواده هایمان نمی‌توانم چیزی بگویم. قطعا نگران می‌شوند که با یک بچه‌ی نوزاد، این ساعت شب، ناگهان کجا می‌خواهم بروم. جز پدر و مادر او و پدر من، باقی خانواده از وضعیت شغلی سعید بی خبرند. و در هر صورت، نگران کردن آن‌ها هم کار درستی نیست. با نهایت سرعتم، آماده می‌شوم و کالسکه‌ی رقیه را آماده می‌کنم. چاره ای جز همراه خودم بردنش ندارم. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیستم معصومه: با رقیه رانندگی کردن، برایم کار راحتی نیست. اگر آن وسط بیدار شود و گریه کند، پشت فرمان کاری از دستم بر نمی‌آید. از طرفی، دقیق نمی‌دانم چه شده و چقدر ممکن است بمانم و تکلیفم چیست. درخواست اسنپ می‌زنم و می‌دوم تا وسایل ضروری خودم و یک دست لباس اضافه هم بچپانم توی ساک بچه. وسایل خود رقیه همیشه توی ساک آماده اند. نیازی نیست چیز اضافه تری برایش بردارم. با خودم که فکر می‌کنم، کالسکه جاگیر است و برای سوار و پیاده شدن از ماشین هم، باید باز و بسته اش کنم. بار اضافه است. نگاهی به موبایلم می‌کنم. هنوز راننده ای پیدا نشده. پتو و وسایل توی کالسکه را بر می‌دارم و کریر را آماده می‌کنم. این‌طور راحت ترم. صدای دینگ موبایلم در می‌آید. خیلی خفیف. انقدر صدایش را کم کرده ام که مطمئن باشم رقیه را بیدار نمی‌کند. به صفحه نگاه می‌کنم. راننده ای که سفر را قبول کرده، سه دقیقه‌ی دیگر می‌رسد. شارژرم را هم بر می‌دارم و می‌چپانم توی جیب جلویی ساک. چند وسیله‌ی شخصی سعید را هم بر می‌دارم و داخل ساک جا می‌دهم. روی حساب این که شاید نیازشان داشته باشد. نگاهی به صفحه می‌کنم. یک دقیقه‌ی دیگر. رقیه را آرام بلند می‌کنم و توی کریر می‌گذارم. محتاطانه و همراه با پیش پیش کردن های مداوم، که بلکه لطف کند و وسط این وضعیت، بیدار نشود. توی ماشین که می‌نشینم و جوراب های رقیه را که می‌پوشانم، تازه یادم می‌افتد که برای سعید دعا کنم. انقدر تمرکزم روی این بود که چه کنم و چگونه بروم و با رقیه چه کنم و بیدار نشود و...، اصلا یادم رفته بود که نگران سعید هم باشم و برایش دعا کنم. دنیای عجیبی ست. دنیای مادر بودن را می‌گویم. قبلا، تصور متفاوتی از مادر شدن داشتم. تصوراتی شیرین و رنگ وارنگ. همه شان غلط نبودند. بوی نوزاد واقعا لذت بخش است. نفس کشیدنش، خمیازه کشیدنش، دست و پای کوچکش، همه چیزش شیرین است. اما کسی به من نگفته بود که اگر مادر بشوی، ممکن است بچه کاری کند که اسم خودت را هم از یاد ببری، چه برسد به نگرانی برای شوهرت! کسی نگفته بود بی‌خوابی کشیدن بالای سر بچه، از بی‌خوابی های عملیات سخت تر و سنگین تر است و ممکن است وقت هایی، بزرگترین آرزوی زندگی ات این باشد که فقط بچه بخوابد؛ تا بلکه خودت هم لحظاتی بتوانی چشم روی هم بگذاری. کسی نگفته بود مادر که بشوی، یک وقت هایی خودت را با ربات و دستگاه اشتباه می‌گیری و یادت می‌رود که جز کارهایت، احساسات و نیازهایی هم داری. هیچکس این چیز ها را به من نگفته بود. هرچند، فکر می‌کنم اگر هم می‌گفتند، احتمالا باز هم دوست داشتم که با هر سختی ای هم که شده، این دست های کوچک، دور انگشتم مشت بشوند و این لب های کوچک، مثل الآن، جلوی چشمانم با هر نفس حباب بسازند. باز هم یادم رفت که تازه یادم افتاده بود برای سعید دعا کنم. شروع می‌کنم به زیر لب صلوات فرستادن، که حالش خیلی بد نباشد و زود خوب شود. راننده، که پیرمرد مهربانی به نظر می‌رسد، از توی آینه نگاهی به من و رقیه می‌اندازد: + چیزی شده دخترم؟ بچه مریض شده که داری این ساعت شب تنهایی می‌ری بیمارستان؟ کمکی از ما برمیاد؟ بگم حاج خانم همراهت بیاد؟ اندک اثراتی از لهجه توی کلامش هست. اما نمی‌توانم تشخیص بدهم که لهجه‌ی کجا. مال هر روستایی می‌تواند باشد. لحن مهربان و مؤدبم را از پستو در می‌آورم و نصب می‌کنم: - ممنونم لطفتونه. نیازی به زحمت نیست. بچه هم حالش خوبه. همسرم تصادف کرده. دارم می‌رم پیش اون. در همین تاریک و روشن مسیر، از توی آینه، می‌توانم رد نگرانی و ترحم را در چهره اش ببینم: + خدا بد نده! چجوری تصادف کردن؟ حالشون خوبه ایشالا؟؟ با همان لحن مهربان و مؤدب نصب شده‌ی قبلی ام ادامه می‌دهم: - منم خبر ندارم. تازه دارم می‌رم پیشش. بازم ممنونم از لطفتون. دعا کنین دیگه. زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه می‌کند که واضح نمی‌شنوم. نمی‌فهمم که دعاست؟ غرهای پیرمردانه موقع شنیدن سختی آدم هاست؟ چیست؟ تلاش زیادی هم برای فهمیدنش نمی‌کنم. دست چپم روی کریر رقیه است و همان‌طور که نگاهم هم روی صورت کوچک اوست، زیر لب صلوات می‌فرستم و دعا می‌خوانم. به درب بیمارستان که می‌رسیم، راننده صدایم می‌زند: + دخترم! رسیدیم! شارژ کیف پول اسنپم را از قبل آنقدر زیاد کرده ام که حداقل برای دو سه بار ماشین گرفتن کافی باشد. نیازی نیست دغدغه‌ی پرداخت را داشته باشم. از راننده تشکر می‌کنم، کریر و ساک را بر می‌دارم، و پیاده می‌شوم. ساک را روی دوشم می‌اندازم و همان‌طور که کریر رقیه در یک دستم است، با دست دیگرم موبایل را از جیب جلویی ساک بر می‌دارم و تماس می‌گیرم تا بپرسم کجا باید بروم. به اتاق بستری که می‌رسم، با موبایلم چند تقه به در می‌زنم. صدای پا می‌آید. طبق عادت می‌شمارم؛ شش قدم. در باز می‌شود و چهره‌ی مرد جوانی در قاب در نمایان می‌شود. به نظر می‌آید به بیست و هشت سالگی نرسیده باشد: + سلام. احمدم. ادامه دارد…
دوستان عذر می‌خوام اگه پیامی تو ناشناس دادید و باز نکردم دو روزه ناشناس برام باز نمیشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و یکم معصومه: در باز می‌شود و چهره‌ی مرد جوانی در قاب در نمایان می‌شود. به نظر می‌آید به بیست و هشت سالگی نرسیده باشد: + سلام. احمدم. نگاهی به سر تا پایش می‌اندازم. متوجه آنالیز شدنش می‌شود و انگار کمی معذب می‌شود؛ که جلوی در را خالی می‌کند و می‌رود کنار. کریر رقیه را جلویم می‌گیرم که از در رد شود و می‌روم داخل. نگاهی به تخت بیمارستانی اتاق، که سمت چپ است، می‌اندازم. خود سعید است. با چشم های بسته. خواب است یا بیهوش، نمی‌دانم. خم می‌شوم که کریر رقیه را، کنار تخت، روی زمین بگذارم، و با چند ثانیه تأخیر جواب احمد را می‌دهم: - سلام. تازه واردید این سمت؟ قبلا ندیدمتون. عمدا به بهانه‌ی آرام زمین گذاشتن کریر و کمی تاب دادن رقیه بعدش که بیدار نشود، نگاهم را مشغول زمین می‌کنم. ترجیح می‌دهم به جای چشم های آدم ها، واکنش دست و پایشان را بسنجم. خیلی اوقات، دست و پای آدم از چشم هایش صادق تر اند. مخصوصا درمورد آدم هایی که قطعا خوب یاد گرفته اند چشم هایشان را چطور کنترل کنند. واکنش این جوان، طبیعی و بدون حاشیه به نظر می‌رسد. و نحوه‌ی راه رفتن و حرکاتش، چندان عملیاتی به نظر نمی‌آید. با لحن خیلی مؤدبانه ای جواب می‌دهد: + بله تازه منتقل شدم. درمورد شما هم زیاد شنیدم از دوستان. فقط اگه صلاح می‌دونید، اسکن منو متوقف کنید و اجازه بدید درمورد وضعیت همسرتون توضیح بدم. ته دلم، کمی خنده ام می‌گیرد. خدا می‌داند چه ها درمورد من به او گفته اند. یادم می‌افتد سعید روی تخت بیمارستان افتاده، و جمعش می‌کنم. الآن وقت خندیدن نیست. باید بفهمم حالش چطور است. احمد، از جواب ندادنم برداشت می‌کند که می‌تواند توضیحاتش را شروع کند: + گلوله توی شکمشون خورده. و ظاهراً بعدش با سر زمین خوردن. و دلیل بیهوشی، همین ضربه بوده. همون اول بردنشون اتاق عمل و گلوله رو خارج کردن. و این‌طور که به ما گفتن، آسیب چندانی به اندام ها وارد نشده و وضعشون از این نظر خطرناک نیست. اما خب، ضربه‌ی سرشون می‌تونست خطرناک باشه و گفتن باید منتظر بمونیم تا به هوش بیان. این بار مستقیم نگاهش می‌کنم: - "می‌تونست" خطرناک باشه، یعنی خطرش رفع شده الآن؟ و کل این اتفاقات، چه ساعتی افتاده؟ صندلی ای از آن سمت اتاق بر می‌دارد و برایم می‌آورد: + بله الآن خطرش رفع شده، چون یک ساعت پیش چند دقیقه ای به هوش اومدن و دکتر وضعیت هوشیاری و مغزی و این چیزاشونو بررسی کرد و گفت دیگه خطری نیست. بعد دوباره از هوش رفتن که ظاهراً دومی به علت خستگی بوده. آن بخش عمیق قلبم که نگران سعید بود، کمی آرام می‌گیرد. صندلی را از دستش می‌گیرم و این یکی سمت تخت می‌گذارم. می‌نشینم و کریر رقیه را می‌کشم کنار پایم: - هنوز نگفتید این اتفاقات چه ساعتی افتادن! صندلی دیگرِ آن سمت اتاق را بر می‌دارد و رویش می‌نشیند: + حدود ساعت هفت عصر. می‌شه بپرسم چطور؟ به خودم می‌آیم و می‌بینم ساک بچه را هنوز از دوشم پایین نگذاشته ام. می‌گذارمش زمین و این بار، اجازه می‌دهم اعتراضم خودش را توی لحنم هم نشان بدهد: - ساعت هفت این اتفاق افتاده. و شما تازه ساعت دوازده و نیم شب به من خبر دادید! سریع جواب می‌دهد: + خواستم کمتر نگران بشید و صبر کردم تا به هوش بیان. بعدش که تماس گرفتید، جواب دادم. این بار دیگر نمی‌توانم شدت لحنم را کنترل کنم و صدایم بالا می‌رود: - صبر کردید به هوش بیاد بعد خبر بدید؟! اگه فعلا بیدار نمی‌شد، می‌خواستید منو کلا تو بی خبری نگه دارید؟! یا می‌خواستید تو سردخونه بهم تحویلش بدید؟! بالا رفتن صدایم، خواب عمیق رقیه را سبک می‌کند و مجبور می‌شوم دوباره با پیش پیش کردن و تکان دادنش، وضعیت را جمع کنم. این پسر، احمد، واقعا آدم مؤدبی ست. حتی بعد از این که این‌طور سرش داد زدم، سرش را پایین می‌اندازد و با لحن عذرخواهانه ای می‌گوید: + حقیقتشو بخواین، دست من نبود. امروز همسرتون هماهنگی پنج تا تیم عملیاتی رو همزمان سپردن دست من. و اتفاقات غیر منتظره‌ی زیادی هم افتاد. از تحویل گرفتن جنازه‌ی تیکه تیکه‌ی چندتا از بچه‌ها گرفته، تا چندتا مجروح دیگه و گزارش عملیات و… همه چیز افتاد گردن من. برا همین، اصلا فرصت نکردم که به این موضوعات فکر کنم. کادر بیمارستان هم اجازه‌ی جواب دادن تماس هارو نداشتن. گوشی فائق کلا دست عقیل بود و اونم هم خودش وضعیت خیلی بهتری نداشت، و هم بابت اضطرار شرایط، فقط تماس های اداره رو جواب داده بود. جوری هم مؤدبانه و هم کامل و دقیق جواب می‌دهد، که بابت داد زدنم سرش، شرمنده می‌شوم. و می‌دانم که حق دارد. در چنین وضعیت به هم ریخته ای، این که توقع داشته باشم یادشان نرود جواب تماس مرا بدهند، بی انصافی ست. نگاهی به صورت رنگ پریده‌ی سعید می‌کنم. لب هایش، طوری سفید و خشک شده اند که باعث می‌شود گوشه ای از قلبم درد بگیرد. رو می‌کنم به احمد: - اگه کار دیگه ای این‌جا ندارید، خودم پیشش می‌مونم. بفرمایید. ادامه دارد…
امروز عید میلاده و دوباره دو قسمت تقدیمتون میشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا