eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز متوجه می‌شیم متأسفانه این خشونت یه چیز کاملا طبیعیه🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نوزدهم معصومه: بالأخره پلک هایش کم کم روی هم می‌افتند و خواب می‌رود. جرئت ندارم نفس راحت بکشم. هر لحظه ممکن است خوابش بپرد و باز روز از نو و روزی از نو! پاهایم تبدیل به ماشین حرکت دائمی شده اند. دیگر از من فرمان نمی‌گیرند. خودشان برای خودشان تاب می‌خورند. بیشتر از پاهایم، فک و زبانم خسته شده. انقدر که بالای سرش چیزهای آهنگین خوانده ام. دقیقا منظورم چیزهای آهنگین است. مگر چقدر می‌شود لالایی حفظ کرد و لالایی خواند؟ نهایتا برای پنج دقیقه، اصلا بگو ده دقیقه، جواب می‌دهد. باقی اش را دیگر باید خودت یک طوری سرهم کنی. مجبوری حرف های روزمره ات را با آهنگِ لالایی بگویی. یا قربان صدقه و کلمات بی ربط را به هم بچسبانی که فقط ریتم را حفظ کنی، تا حداقل فقط فک و زبانت باشد که از کار می‌افتد، نه مغزت! با سلام و صلوات، زمینش می‌گذارم و مثل دزدهای در حال فرار، وسایلم را بر می‌دارم و پاورچین می‌دوم سمت اتاق. اولین کاری که می‌کنم، کشیدن یک نفس عمیقِ غیر آهنگین است! نگاهی به ساعت می‌کنم. از نیمه شب گذشته. دوباره تلاش می‌کنم با سعید تماس بگیرم. از عصر تا حالا، سه بار تماس گرفته ام و جوابی، حتی در پیام، دریافت نکرده ام. اگر مشغول باشد و نخواهد جواب بدهد، معمولا تماس را قطع می‌کند که متوجه شوم الآن شرایط جواب دادنش را ندارد. نمی‌دانم الآن باید نگرانش بشوم یا نه. چهار بوق می‌خورد و بالأخره تماس وصل می‌شود. مثل همیشه، منتظر می‌مانم تا اول او حرف بزند. برای همه‌ی آدم ها همین‌طورم. ترجیح می‌دهم صبر کنم اول صدای طرف مقابلم را پشت تلفن بشنوم، و بعد حرف بزنم. این‌طور، هم مطمئن می‌شوم که طرف خودش است یا نه، و هم از لحنش متوجه حال کلی اش می‌شوم و طبق آن می‌توانم تصمیم بگیرم چه بگویم و با چه لحنی حرف بزنم. او هم چیزی نمی‌گوید. می‌شمارم؛ یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه، چهار ثانیه، بالأخره صدایی می‌شنوم. اما نه صدای سعید. صدایی که برایم غریبه است: + سلام؟! سلامش را با لحن پرسشی می‌گوید. یا مضطرب است، یا به خاطر این که صدایی از آن سمت خط نشنیده، با این لحن سلام می‌کند. نمی‌توانم از یک کلمه تشخیص بدهم. اما چیزی که این وسط مهم است، این است که سعید کجاست؟ و چرا کسی که نمی‌شناسم، جواب تلفنش را داده؟! لحن محتاط درونی ام را که می‌خواهد بیرون بزند، خاموش می‌کنم. لحن محکم و جدی ام را از توی پستو بیرون می‌کشم و وصلش می‌کنم به کلماتم: - وعلیکم السلام. شما؟! من با شماره‌ی همسرم تماس گرفتم! تلاش می‌کنم لحنم تند نباشد و خونسرد باشد. با ریتمی آهسته و آرام. وقتی کلماتت تند اند، اگر لحنت هم تند باشد، زیادی به هم ریخته به نظر می‌رسی. و این در برابر دشمن، نشان دادن نقطه‌ی ضعف است و در برابر دوست، غیر قابل اعتماد جلوه کردن. صدای پشت تلفن، کمی دیگر مکث می‌کند و با تن صدای پایینی جواب می‌دهد. قبل از شنیدن کلماتش، از لحنش مطمئن می‌شوم که همان اضطراب، تشخیص درست تری بوده. اضطراب از واکنش من! می‌گوید: + همسرتون براشون مشکلی پیش اومده. الآن بیمارستانن. این لحن، نگرانم می‌کند. نگران این که واقعا فقط در بیمارستان است، یا اتفاق بدتری افتاده و این لحن مضطرب، جرئت کامل گفتن حقیقت را ندارد؟ جدیت، خونسردی، و آرامش لحنم را غلیظ تر می‌کنم تا جواب صادقانه تری بگیرم: - کدوم بیمارستان؟ و چه مشکلی؟ خودتون رو هم معرفی نکردید! این بار، اضطراب لحنش کمتر می‌شود و ادب آن بیشتر: + من دوستشون هستم. احمد. نگران نباشید. حالشون خوبه و به زودی به هوش میان. فقط وظیفه داشتم بهتون اطلاع بدم که اگر خواستید و تونستید، بیاید پیششون. احمد. اگر درست گفته باشد، از همکاران است؛ اما مستقیم نمی‌شناسمش. طی همین دو ماه اخیر، از شهر دوری به اینجا منتقل شده. دقیقا در زمانی که من نبوده ام. همان لحن جدی را حفظ می‌کنم. چون هنوز هم این فرد برایم غریبه است. جدا از این که حتی هویتش برایم تأیید هم نشده: - باشه. ممنونم. اسم بیمارستان؟! نام بیمارستان را می‌گوید و تأکید می‌کند که وقتی رسیدم، دوباره با شماره‌ی سعید تماس بگیرم تا بگوید کجای بیمارستان بروم. قبل از این که تماس را قطع کند، می‌گویم: - فقط جسارتا لطف کنید و اگر کسی جز من با این شماره تماس گرفت، جواب ندید. ممکنه خانواده باشن، و نگران می‌شن. اگه لازم باشه، خودم بهشون خبر می‌دم! این ساعت شب، سر در گم مانده ام که رقیه را بردارم و با خودم ببرم، یا چطور کسی را پیدا کنم که به او بسپارمش. به خانواده هایمان نمی‌توانم چیزی بگویم. قطعا نگران می‌شوند که با یک بچه‌ی نوزاد، این ساعت شب، ناگهان کجا می‌خواهم بروم. جز پدر و مادر او و پدر من، باقی خانواده از وضعیت شغلی سعید بی خبرند. و در هر صورت، نگران کردن آن‌ها هم کار درستی نیست. با نهایت سرعتم، آماده می‌شوم و کالسکه‌ی رقیه را آماده می‌کنم. چاره ای جز همراه خودم بردنش ندارم. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیستم معصومه: با رقیه رانندگی کردن، برایم کار راحتی نیست. اگر آن وسط بیدار شود و گریه کند، پشت فرمان کاری از دستم بر نمی‌آید. از طرفی، دقیق نمی‌دانم چه شده و چقدر ممکن است بمانم و تکلیفم چیست. درخواست اسنپ می‌زنم و می‌دوم تا وسایل ضروری خودم و یک دست لباس اضافه هم بچپانم توی ساک بچه. وسایل خود رقیه همیشه توی ساک آماده اند. نیازی نیست چیز اضافه تری برایش بردارم. با خودم که فکر می‌کنم، کالسکه جاگیر است و برای سوار و پیاده شدن از ماشین هم، باید باز و بسته اش کنم. بار اضافه است. نگاهی به موبایلم می‌کنم. هنوز راننده ای پیدا نشده. پتو و وسایل توی کالسکه را بر می‌دارم و کریر را آماده می‌کنم. این‌طور راحت ترم. صدای دینگ موبایلم در می‌آید. خیلی خفیف. انقدر صدایش را کم کرده ام که مطمئن باشم رقیه را بیدار نمی‌کند. به صفحه نگاه می‌کنم. راننده ای که سفر را قبول کرده، سه دقیقه‌ی دیگر می‌رسد. شارژرم را هم بر می‌دارم و می‌چپانم توی جیب جلویی ساک. چند وسیله‌ی شخصی سعید را هم بر می‌دارم و داخل ساک جا می‌دهم. روی حساب این که شاید نیازشان داشته باشد. نگاهی به صفحه می‌کنم. یک دقیقه‌ی دیگر. رقیه را آرام بلند می‌کنم و توی کریر می‌گذارم. محتاطانه و همراه با پیش پیش کردن های مداوم، که بلکه لطف کند و وسط این وضعیت، بیدار نشود. توی ماشین که می‌نشینم و جوراب های رقیه را که می‌پوشانم، تازه یادم می‌افتد که برای سعید دعا کنم. انقدر تمرکزم روی این بود که چه کنم و چگونه بروم و با رقیه چه کنم و بیدار نشود و...، اصلا یادم رفته بود که نگران سعید هم باشم و برایش دعا کنم. دنیای عجیبی ست. دنیای مادر بودن را می‌گویم. قبلا، تصور متفاوتی از مادر شدن داشتم. تصوراتی شیرین و رنگ وارنگ. همه شان غلط نبودند. بوی نوزاد واقعا لذت بخش است. نفس کشیدنش، خمیازه کشیدنش، دست و پای کوچکش، همه چیزش شیرین است. اما کسی به من نگفته بود که اگر مادر بشوی، ممکن است بچه کاری کند که اسم خودت را هم از یاد ببری، چه برسد به نگرانی برای شوهرت! کسی نگفته بود بی‌خوابی کشیدن بالای سر بچه، از بی‌خوابی های عملیات سخت تر و سنگین تر است و ممکن است وقت هایی، بزرگترین آرزوی زندگی ات این باشد که فقط بچه بخوابد؛ تا بلکه خودت هم لحظاتی بتوانی چشم روی هم بگذاری. کسی نگفته بود مادر که بشوی، یک وقت هایی خودت را با ربات و دستگاه اشتباه می‌گیری و یادت می‌رود که جز کارهایت، احساسات و نیازهایی هم داری. هیچکس این چیز ها را به من نگفته بود. هرچند، فکر می‌کنم اگر هم می‌گفتند، احتمالا باز هم دوست داشتم که با هر سختی ای هم که شده، این دست های کوچک، دور انگشتم مشت بشوند و این لب های کوچک، مثل الآن، جلوی چشمانم با هر نفس حباب بسازند. باز هم یادم رفت که تازه یادم افتاده بود برای سعید دعا کنم. شروع می‌کنم به زیر لب صلوات فرستادن، که حالش خیلی بد نباشد و زود خوب شود. راننده، که پیرمرد مهربانی به نظر می‌رسد، از توی آینه نگاهی به من و رقیه می‌اندازد: + چیزی شده دخترم؟ بچه مریض شده که داری این ساعت شب تنهایی می‌ری بیمارستان؟ کمکی از ما برمیاد؟ بگم حاج خانم همراهت بیاد؟ اندک اثراتی از لهجه توی کلامش هست. اما نمی‌توانم تشخیص بدهم که لهجه‌ی کجا. مال هر روستایی می‌تواند باشد. لحن مهربان و مؤدبم را از پستو در می‌آورم و نصب می‌کنم: - ممنونم لطفتونه. نیازی به زحمت نیست. بچه هم حالش خوبه. همسرم تصادف کرده. دارم می‌رم پیش اون. در همین تاریک و روشن مسیر، از توی آینه، می‌توانم رد نگرانی و ترحم را در چهره اش ببینم: + خدا بد نده! چجوری تصادف کردن؟ حالشون خوبه ایشالا؟؟ با همان لحن مهربان و مؤدب نصب شده‌ی قبلی ام ادامه می‌دهم: - منم خبر ندارم. تازه دارم می‌رم پیشش. بازم ممنونم از لطفتون. دعا کنین دیگه. زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه می‌کند که واضح نمی‌شنوم. نمی‌فهمم که دعاست؟ غرهای پیرمردانه موقع شنیدن سختی آدم هاست؟ چیست؟ تلاش زیادی هم برای فهمیدنش نمی‌کنم. دست چپم روی کریر رقیه است و همان‌طور که نگاهم هم روی صورت کوچک اوست، زیر لب صلوات می‌فرستم و دعا می‌خوانم. به درب بیمارستان که می‌رسیم، راننده صدایم می‌زند: + دخترم! رسیدیم! شارژ کیف پول اسنپم را از قبل آنقدر زیاد کرده ام که حداقل برای دو سه بار ماشین گرفتن کافی باشد. نیازی نیست دغدغه‌ی پرداخت را داشته باشم. از راننده تشکر می‌کنم، کریر و ساک را بر می‌دارم، و پیاده می‌شوم. ساک را روی دوشم می‌اندازم و همان‌طور که کریر رقیه در یک دستم است، با دست دیگرم موبایل را از جیب جلویی ساک بر می‌دارم و تماس می‌گیرم تا بپرسم کجا باید بروم. به اتاق بستری که می‌رسم، با موبایلم چند تقه به در می‌زنم. صدای پا می‌آید. طبق عادت می‌شمارم؛ شش قدم. در باز می‌شود و چهره‌ی مرد جوانی در قاب در نمایان می‌شود. به نظر می‌آید به بیست و هشت سالگی نرسیده باشد: + سلام. احمدم. ادامه دارد…
دوستان عذر می‌خوام اگه پیامی تو ناشناس دادید و باز نکردم دو روزه ناشناس برام باز نمیشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و یکم معصومه: در باز می‌شود و چهره‌ی مرد جوانی در قاب در نمایان می‌شود. به نظر می‌آید به بیست و هشت سالگی نرسیده باشد: + سلام. احمدم. نگاهی به سر تا پایش می‌اندازم. متوجه آنالیز شدنش می‌شود و انگار کمی معذب می‌شود؛ که جلوی در را خالی می‌کند و می‌رود کنار. کریر رقیه را جلویم می‌گیرم که از در رد شود و می‌روم داخل. نگاهی به تخت بیمارستانی اتاق، که سمت چپ است، می‌اندازم. خود سعید است. با چشم های بسته. خواب است یا بیهوش، نمی‌دانم. خم می‌شوم که کریر رقیه را، کنار تخت، روی زمین بگذارم، و با چند ثانیه تأخیر جواب احمد را می‌دهم: - سلام. تازه واردید این سمت؟ قبلا ندیدمتون. عمدا به بهانه‌ی آرام زمین گذاشتن کریر و کمی تاب دادن رقیه بعدش که بیدار نشود، نگاهم را مشغول زمین می‌کنم. ترجیح می‌دهم به جای چشم های آدم ها، واکنش دست و پایشان را بسنجم. خیلی اوقات، دست و پای آدم از چشم هایش صادق تر اند. مخصوصا درمورد آدم هایی که قطعا خوب یاد گرفته اند چشم هایشان را چطور کنترل کنند. واکنش این جوان، طبیعی و بدون حاشیه به نظر می‌رسد. و نحوه‌ی راه رفتن و حرکاتش، چندان عملیاتی به نظر نمی‌آید. با لحن خیلی مؤدبانه ای جواب می‌دهد: + بله تازه منتقل شدم. درمورد شما هم زیاد شنیدم از دوستان. فقط اگه صلاح می‌دونید، اسکن منو متوقف کنید و اجازه بدید درمورد وضعیت همسرتون توضیح بدم. ته دلم، کمی خنده ام می‌گیرد. خدا می‌داند چه ها درمورد من به او گفته اند. یادم می‌افتد سعید روی تخت بیمارستان افتاده، و جمعش می‌کنم. الآن وقت خندیدن نیست. باید بفهمم حالش چطور است. احمد، از جواب ندادنم برداشت می‌کند که می‌تواند توضیحاتش را شروع کند: + گلوله توی شکمشون خورده. و ظاهراً بعدش با سر زمین خوردن. و دلیل بیهوشی، همین ضربه بوده. همون اول بردنشون اتاق عمل و گلوله رو خارج کردن. و این‌طور که به ما گفتن، آسیب چندانی به اندام ها وارد نشده و وضعشون از این نظر خطرناک نیست. اما خب، ضربه‌ی سرشون می‌تونست خطرناک باشه و گفتن باید منتظر بمونیم تا به هوش بیان. این بار مستقیم نگاهش می‌کنم: - "می‌تونست" خطرناک باشه، یعنی خطرش رفع شده الآن؟ و کل این اتفاقات، چه ساعتی افتاده؟ صندلی ای از آن سمت اتاق بر می‌دارد و برایم می‌آورد: + بله الآن خطرش رفع شده، چون یک ساعت پیش چند دقیقه ای به هوش اومدن و دکتر وضعیت هوشیاری و مغزی و این چیزاشونو بررسی کرد و گفت دیگه خطری نیست. بعد دوباره از هوش رفتن که ظاهراً دومی به علت خستگی بوده. آن بخش عمیق قلبم که نگران سعید بود، کمی آرام می‌گیرد. صندلی را از دستش می‌گیرم و این یکی سمت تخت می‌گذارم. می‌نشینم و کریر رقیه را می‌کشم کنار پایم: - هنوز نگفتید این اتفاقات چه ساعتی افتادن! صندلی دیگرِ آن سمت اتاق را بر می‌دارد و رویش می‌نشیند: + حدود ساعت هفت عصر. می‌شه بپرسم چطور؟ به خودم می‌آیم و می‌بینم ساک بچه را هنوز از دوشم پایین نگذاشته ام. می‌گذارمش زمین و این بار، اجازه می‌دهم اعتراضم خودش را توی لحنم هم نشان بدهد: - ساعت هفت این اتفاق افتاده. و شما تازه ساعت دوازده و نیم شب به من خبر دادید! سریع جواب می‌دهد: + خواستم کمتر نگران بشید و صبر کردم تا به هوش بیان. بعدش که تماس گرفتید، جواب دادم. این بار دیگر نمی‌توانم شدت لحنم را کنترل کنم و صدایم بالا می‌رود: - صبر کردید به هوش بیاد بعد خبر بدید؟! اگه فعلا بیدار نمی‌شد، می‌خواستید منو کلا تو بی خبری نگه دارید؟! یا می‌خواستید تو سردخونه بهم تحویلش بدید؟! بالا رفتن صدایم، خواب عمیق رقیه را سبک می‌کند و مجبور می‌شوم دوباره با پیش پیش کردن و تکان دادنش، وضعیت را جمع کنم. این پسر، احمد، واقعا آدم مؤدبی ست. حتی بعد از این که این‌طور سرش داد زدم، سرش را پایین می‌اندازد و با لحن عذرخواهانه ای می‌گوید: + حقیقتشو بخواین، دست من نبود. امروز همسرتون هماهنگی پنج تا تیم عملیاتی رو همزمان سپردن دست من. و اتفاقات غیر منتظره‌ی زیادی هم افتاد. از تحویل گرفتن جنازه‌ی تیکه تیکه‌ی چندتا از بچه‌ها گرفته، تا چندتا مجروح دیگه و گزارش عملیات و… همه چیز افتاد گردن من. برا همین، اصلا فرصت نکردم که به این موضوعات فکر کنم. کادر بیمارستان هم اجازه‌ی جواب دادن تماس هارو نداشتن. گوشی فائق کلا دست عقیل بود و اونم هم خودش وضعیت خیلی بهتری نداشت، و هم بابت اضطرار شرایط، فقط تماس های اداره رو جواب داده بود. جوری هم مؤدبانه و هم کامل و دقیق جواب می‌دهد، که بابت داد زدنم سرش، شرمنده می‌شوم. و می‌دانم که حق دارد. در چنین وضعیت به هم ریخته ای، این که توقع داشته باشم یادشان نرود جواب تماس مرا بدهند، بی انصافی ست. نگاهی به صورت رنگ پریده‌ی سعید می‌کنم. لب هایش، طوری سفید و خشک شده اند که باعث می‌شود گوشه ای از قلبم درد بگیرد. رو می‌کنم به احمد: - اگه کار دیگه ای این‌جا ندارید، خودم پیشش می‌مونم. بفرمایید. ادامه دارد…
امروز عید میلاده و دوباره دو قسمت تقدیمتون میشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و دوم مسعود: نمی‌دانم این حجم از استرس برای خواستگاری، کلا طبیعی است، یا به خاطر این است که اولین بارم است. ولی در هر صورت، گیجم. نمی‌دانم چه باید بپرسم، چه باید بگویم، چطور باید تحقیق کنم، اگر آن‌ها تحقیق کنند، درمورد من به چه نتیجه ای می‌رسند؟ اصلا خودم واقعا دختره را می‌خواهم که نگران رد شدن یا نشدن توسط آن‌ها باشم یا نه؟ نمی‌دانم. بلد هم نیستم که چطور باید بدانم. مامان، معلوم است ازشان خوشش آمده که پیگیر جلسه‌ی دوم است. من اما، شاید احساسم خوشش آمده باشد؛ ولی منطق و عقلم را نمی‌دانم. چون نمی‌دانم معیارم چیست که طبق آن بسنجم. و معلوم است که بدون ترازو نمی‌شود اندازه گرفت. با خودم فکر می‌کنم، بروم و از مهدی بپرسم که سلطان خواستگاری غرب آسیا شده. اما دوباره خودم جواب خودم را می‌دهم: - آخه بری از مهدی بپرسی که چی بشه؟ اون اگه بیل زن بود؛ که باغچه‌ی خودشو بیل می‌زد! حقیقتش، آنقدر گیج شده ام که حتی نمی‌دانم دلم چطور همسری می‌خواهد و چطور همسری نمی‌خواهد. جز ویژگی های کلی ای مثل اعتقاد مذهبی و این که سنش از خودم بالاتر نباشد و اهل دعوا و جیغ داد نباشد و این ها، واقعا چیز دیگری از خواست خودم نمی‌دانم! از مامان و بابا هم اگر بپرسم، احتمالش هست که مامان دمپایی را بردارد و دنبالم بیفتد، که؛ اگر حتی معیاری توی ذهنت نیست، پس بیجا کرده ای رفته ای خواستگاری. سعید هم تجربه‌ی خواستگاری سنتی را ندارد. اول انتخابش را کرده و تصمیمش قطعی شده، و بعد رفته خواستگاری که فقط کار را تمام کند. تنها کسی که الآن می‌توانم سراغش بروم و این سر در گمی را سرش تلنبار کنم، زهراست. اگر سر قل خودم نتوانم کلاف سر در گمی ام را بریزم، سر هیچکس دیگری هم نمی‌توانم! زنگ می‌زنم و قرار یک جلسه‌ی حضوری برای عصر امروز را، توی خانه شان می‌گذارم. **** ساعت پنج عصر است. ساعت قرارمان با زهرا را می‌گویم. نگاهی به ساعت مچی ام می‌کنم. ساعت چهار و پنج دقیقه. اگر بخواهم به موقع برسم، باید همین الان راه بیفتم. کتاب ها و وسایلم را جمع و جور می‌کنم و می‌گذارم کنار دیوار حجره. پیراهن و شلوار دم دستی ام را می‌پوشم و می‌روم سمت ایستگاه اتوبوس. **** از پیش دستی پر از میوه ای که زهرا جلویم گذاشته، پرتقال را انتخاب می‌کنم و شروع می‌کنم به پوست کندنش: - خلاصه این که، نمی‌دونم واقعا که چجور آدمی رو می‌خوام. و تا پای خواستگاری رفتن واقعی نرسیده بود، انقد جدی بهش فکر نکرده بودم که چقد مهمه. کلا فکر می‌کردم همون کلیات تو ذهنم کافی ان! می‌خندد: + خب با خودت فکر نکردی که همون کلیات تو ذهنت، یه جزئیات عملی ای هم دارن؟ با اخمی ساختگی نگاهش می‌کنم: - اذیتم نکن دیگه! جدی بگو چجوری باید بفهمم خودم چی می‌خوام و اصلا چجور آدمی برام مناسبه؟ به چیا اگه دقت نکنم ممکنه بعدش به فنا برم؟ تکه ای از موهایش را که ریخته جلوی صورتش، می‌دهد پشت گوشش و تکیه می‌دهد به پشتی مبل: + خب، اگه نظر منو بخوای، به نظرم مهم ترین چیز اینه که هدف و مسیر زندگی تون هم جهت باشه. که دست انداز همدیگه نشین. شتاب دهنده‌ی همدیگه بشین. بعضی اوقات یادم می‌رود که زهرا دانشجوی فیزیک است. پری از پرتقال را توی دهانم می‌گذارم و به ادامه‌ی حرف هایش گوش می‌دهم: + یعنی به نظرم حتی مهم تر از تناسب اخلاقی، تناسب اهداف و عقایده. چیزی که از زندگی می‌خواین، چیزی که می‌خواین برا رسیدن بهش تلاش کنین، اگه اینا یکی باشه، بخش خیلی مهمی از تناسب رد شده. یک پر از پرتقال توی دستم می‌کند و می‌گذارد توی دهانش. قورتش که می‌دهد، دوباره ادامه می‌دهد: + اگه خواسته و مسیرتون از زندگی متفاوت باشه، حاصلش فقط دورتر شدن از همه یا نرسیدن به خواسته هاتون. که همین نرسیدن هم باعث می‌شه اون زندگی و اون همسر، تو ذهن آدم مقصر نرسیدن دیده بشن و بازم حاصلش دور شدن دل آدما از همه. می‌پرسم: - خب چطوری اینو بفهمم؟ که یکی هست یا نه؟ شانه بالا می‌اندازد: + تنها راهش صحبت کردنه و تحقیق درمورد این که چجور فعالیت هایی طرف مقابلت تو زندگیش داشته و می‌خواد داشته باشه. از خودش بپرس. که چجور زندگی ای می‌خواد. اولویت های زندگیش چی ان؟ تو هم مال خودتو بهش بگو. که چه کارایی می‌کنی و چه کارایی می‌خوای که بکنی. هرچی اینا به هم نزدیک تر باشن، همراه بهتری برا زندگی هم می‌شین. چایی می‌خوری؟! سر تکان می‌دهم که نه: - خب یعنی اگه مدل زندگی ای که می‌خوایم، شبیه همدیگه باشه، به قول تو هم جهت می‌شیم؟ چند ثانیه ای به سمت دیگری خیره می‌شود و بعد می‌گوید: + همراه بودن و هم جهت بودن، همزمان لازمه. مثلا من و علی، هردومون خادم الشهداییم. ولی مثلا اگه یکیمون می‌گفت خوشم میاد خودم برم ولی تو نرو، جور در نمیومد دیگه. ما با همدیگه همراهی می‌کنیم. به خواسته های همدیگه احترام می‌ذاریم. چون از ته قلبمون، خودمونم قبولش داریم. ادامه دارد…
قسمت بیست و سوم مسعود: می‌گویم: - خب… مثلا برا منی که دوست دارم زمان زیادی از سال رو اردو جهادی و تبلیغ و اینا برم، همین موضوع مهمه؟ انگشت اشاره اش را سمتم می‌گیرد: + دقیقا همین یکی از موضوعات مهمه. دوست داری با آدمی زندگی کنی که هر وقت بشه پا به پات میاد توی این اردوها و تبلیغ و...، و هر وقتم نشه، حمایتت می‌کنه که فعالیتتو انجام بدی، یا آدمی که می‌شینه تو خونه و هر بار که بری، غر می‌زنه که بشین و به زندگی خودمون برس؟ حالا که فکرش را می‌کنم، واقعا راست می‌گوید. زندگی کردن با آدمی که خواسته ها و اهدافت را درک نکند، رسما عذاب کشیدن است، نه زندگی کردن! زهرا که سکوتم را می‌بیند، ادامه می‌دهد: + برای طرف مقابلت هم همین طوره. اگه تو همراه خواسته ها و اهدافش نباشی، اونم همین قدر زجر می‌کشه. پس باید مطمئن بشید که همراه مسیر همدیگه هستید و مانع زندگیِ هم نمی‌شید. می‌پرسم: - پس تناسب اخلاقی چی؟ اونو چطوری بفهمیم؟ سیبی بر می‌دارد و پرت می‌کند توی دستم: + این دیگه اون جاییه که مشاور و روانشناس وارد می‌شه. اون موقعی که من داشتم ازدواج می‌کردم، تو کدوم هپروت بودی که به هیچ‌کدوم از مراحل دقت نکردی؟ لب و لوچه آویزان می‌کنم: - خب چون برا خودم نبود، خیلی دقت نکردم بهش. فقط برام مهم بود پسره بداخلاق نباشه و باهات درست رفتار کنه. می‌خندد: + می‌دونستی خیلی بامزه ای؟ چپ چپ نگاهش می‌کنم: - خودتی! بلندتر می‌خندد: + جدی گفتم! واقعا خیلی با نمکی. کوسن کنارم را بر می‌دارم و پرت می‌کنم سمتش. روی هوا می‌گیردش و دوباره می‌خندد: + خب با نمکی دیگه! بعد خنده اش را جمع می‌کند و ادامه می‌دهد: + ولی حالا جدی، آدمی رو انتخاب کن که فکر کنی می‌تونی یه عمر کنارش زندگی کنی و محرم ترین و نزدیک ترین آدمت بشه و کل زندگی‌تو باهاش شریک بشی. وقتی هم می‌تونی ازدواج کنی؛ که حاضر باشی تمام زندگی‌تو با یه نفر دیگه شریک شی. یه شراکت ابدی. و بتونی تمام زندگی‌تو تا آخر عمر بهش گره بزنی. آدمی که بتونه همزمان، هم صمیمی ترین رفیقت باشه و هم نزدیک ترین خانواده ت. الآنم، اگه این خانواده قبول کردن که جلسه ها ادامه پیدا کنه، تو جلسه های بعدی به همین دقت کن؛ که می‌تونین شریک ابدی زندگی همدیگه بشین یا نه. شریک ابدی. خیلی سنگین به نظر می‌رسد. آدمی که با او زندگی کنم، با او بچه دار شوم، با او پیر شوم، با او نوه دار شوم، و حتی کنار او بمیرم. کمی فکر می‌کنم و می‌گویم: - تا الآن که نمی‌دونم. یعنی طوری نیست که بگم نمی‌تونیم. ولی از الآنم نمی‌تونم بگم که می‌تونیم. عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند: + کی توقع داره تو جلسه‌ی اول بتونی اینو بگی؟ مثلا صاف تا چشمتون به هم بیفته، یه نور عجیبی فضا رو در بر بگیره و در نگاه اول عاشق هم بشین و بفهمین می‌خواین کل زندگی‌تونو با هم بگذرونین؟؟ دوباره چپ چپ نگاهش می‌کنم: - الله وکیلی، شد من یه بار سعی کنم با تو مثل آدم حرف بزنم و مسخره م نکنی؟؟ سیخ می‌نشیند و با نگاهی خشک و جدیِ نمایشی به من خیره می‌شود و با صدا و لحنی رسمی می‌گوید: + تمسخر شما، وظیفه‌ی ماست. برای دریافت تمسخر های بیشتر، عدد یک را به شماره‌ی … سیبی که برایم انداخته را پرت می‌کنم سمتش. دوباره روی هوا می‌گیردش و شروع می‌کند به گاز زدن: + سیب خوشمزه ایه. خودت نخواستیا. از ظرف میوه، خیاری بر می‌دارم و شروع می‌کنم به گاز زدنش. از عمد با دهان باز و صدای بلند می‌جوم. می‌دانم روی این حرکت حساس است. هنوز یک تکه را هم کامل نجویده ام؛ که این بار او کوسن به دست می‌شود. و این یعنی، عملیات تلافی، موفقیت آمیز سپری شده. جا خالی می‌دهم و می‌خندم: - زهرا! می‌نشیند سر جایش: + جان؟ مصمم نگاهش می‌کنم: - می‌شه هرچیزی که ازشون می‌دونین، بهم بگین؟ می‌دونم که تو و حسنیٰ بیشتر دختره رو می‌شناسین. هرچی می‌دونین بهم بگین. می‌خوام بیشتر بشناسمشون. سری تکان می‌دهد: + مام مستقیم نمی‌شناسیمش خیلی. با واسطه ست. ولی باشه. سر تمرکز برات می‌نویسم و می‌فرستم. فقط حواستو جمع کن مسعود! هروقت قرار شد دوباره باهاش حرف بزنی، سعی کن تو هم همه چیزو درمورد خودت بگی. وقت تلف نکنید که زودتر تکلیفتون با هم روشن بشه و چه مثبت چه منفی، زودتر به یه جواب قطعی برسید. با تأکید نگاهم می‌کند: + منظورم اصلا این نیست که برا جواب دادن عجله کنید. فقط دارم میگم سعی کنید تو هر جلسه، تا جایی که راه داره، شناختتونو از هم بیشتر کنید. و اینم یادتون باشه؛ هیچکس قرار نیست مجبورتون کنه که چون جلسه های زیادی گذشته، حتما باید جوابتون مثبت باشه. هر موقعی هم متوجه شدید که این انتخاب براتون درست نیست، حتی اگه بعد از عقد بود، جلوی ضررو باید گرفت! ادامه دارد…