eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و یکم معصومه: در باز می‌شود و چهره‌ی مرد جوانی در قاب در نمایان می‌شود. به نظر می‌آید به بیست و هشت سالگی نرسیده باشد: + سلام. احمدم. نگاهی به سر تا پایش می‌اندازم. متوجه آنالیز شدنش می‌شود و انگار کمی معذب می‌شود؛ که جلوی در را خالی می‌کند و می‌رود کنار. کریر رقیه را جلویم می‌گیرم که از در رد شود و می‌روم داخل. نگاهی به تخت بیمارستانی اتاق، که سمت چپ است، می‌اندازم. خود سعید است. با چشم های بسته. خواب است یا بیهوش، نمی‌دانم. خم می‌شوم که کریر رقیه را، کنار تخت، روی زمین بگذارم، و با چند ثانیه تأخیر جواب احمد را می‌دهم: - سلام. تازه واردید این سمت؟ قبلا ندیدمتون. عمدا به بهانه‌ی آرام زمین گذاشتن کریر و کمی تاب دادن رقیه بعدش که بیدار نشود، نگاهم را مشغول زمین می‌کنم. ترجیح می‌دهم به جای چشم های آدم ها، واکنش دست و پایشان را بسنجم. خیلی اوقات، دست و پای آدم از چشم هایش صادق تر اند. مخصوصا درمورد آدم هایی که قطعا خوب یاد گرفته اند چشم هایشان را چطور کنترل کنند. واکنش این جوان، طبیعی و بدون حاشیه به نظر می‌رسد. و نحوه‌ی راه رفتن و حرکاتش، چندان عملیاتی به نظر نمی‌آید. با لحن خیلی مؤدبانه ای جواب می‌دهد: + بله تازه منتقل شدم. درمورد شما هم زیاد شنیدم از دوستان. فقط اگه صلاح می‌دونید، اسکن منو متوقف کنید و اجازه بدید درمورد وضعیت همسرتون توضیح بدم. ته دلم، کمی خنده ام می‌گیرد. خدا می‌داند چه ها درمورد من به او گفته اند. یادم می‌افتد سعید روی تخت بیمارستان افتاده، و جمعش می‌کنم. الآن وقت خندیدن نیست. باید بفهمم حالش چطور است. احمد، از جواب ندادنم برداشت می‌کند که می‌تواند توضیحاتش را شروع کند: + گلوله توی شکمشون خورده. و ظاهراً بعدش با سر زمین خوردن. و دلیل بیهوشی، همین ضربه بوده. همون اول بردنشون اتاق عمل و گلوله رو خارج کردن. و این‌طور که به ما گفتن، آسیب چندانی به اندام ها وارد نشده و وضعشون از این نظر خطرناک نیست. اما خب، ضربه‌ی سرشون می‌تونست خطرناک باشه و گفتن باید منتظر بمونیم تا به هوش بیان. این بار مستقیم نگاهش می‌کنم: - "می‌تونست" خطرناک باشه، یعنی خطرش رفع شده الآن؟ و کل این اتفاقات، چه ساعتی افتاده؟ صندلی ای از آن سمت اتاق بر می‌دارد و برایم می‌آورد: + بله الآن خطرش رفع شده، چون یک ساعت پیش چند دقیقه ای به هوش اومدن و دکتر وضعیت هوشیاری و مغزی و این چیزاشونو بررسی کرد و گفت دیگه خطری نیست. بعد دوباره از هوش رفتن که ظاهراً دومی به علت خستگی بوده. آن بخش عمیق قلبم که نگران سعید بود، کمی آرام می‌گیرد. صندلی را از دستش می‌گیرم و این یکی سمت تخت می‌گذارم. می‌نشینم و کریر رقیه را می‌کشم کنار پایم: - هنوز نگفتید این اتفاقات چه ساعتی افتادن! صندلی دیگرِ آن سمت اتاق را بر می‌دارد و رویش می‌نشیند: + حدود ساعت هفت عصر. می‌شه بپرسم چطور؟ به خودم می‌آیم و می‌بینم ساک بچه را هنوز از دوشم پایین نگذاشته ام. می‌گذارمش زمین و این بار، اجازه می‌دهم اعتراضم خودش را توی لحنم هم نشان بدهد: - ساعت هفت این اتفاق افتاده. و شما تازه ساعت دوازده و نیم شب به من خبر دادید! سریع جواب می‌دهد: + خواستم کمتر نگران بشید و صبر کردم تا به هوش بیان. بعدش که تماس گرفتید، جواب دادم. این بار دیگر نمی‌توانم شدت لحنم را کنترل کنم و صدایم بالا می‌رود: - صبر کردید به هوش بیاد بعد خبر بدید؟! اگه فعلا بیدار نمی‌شد، می‌خواستید منو کلا تو بی خبری نگه دارید؟! یا می‌خواستید تو سردخونه بهم تحویلش بدید؟! بالا رفتن صدایم، خواب عمیق رقیه را سبک می‌کند و مجبور می‌شوم دوباره با پیش پیش کردن و تکان دادنش، وضعیت را جمع کنم. این پسر، احمد، واقعا آدم مؤدبی ست. حتی بعد از این که این‌طور سرش داد زدم، سرش را پایین می‌اندازد و با لحن عذرخواهانه ای می‌گوید: + حقیقتشو بخواین، دست من نبود. امروز همسرتون هماهنگی پنج تا تیم عملیاتی رو همزمان سپردن دست من. و اتفاقات غیر منتظره‌ی زیادی هم افتاد. از تحویل گرفتن جنازه‌ی تیکه تیکه‌ی چندتا از بچه‌ها گرفته، تا چندتا مجروح دیگه و گزارش عملیات و… همه چیز افتاد گردن من. برا همین، اصلا فرصت نکردم که به این موضوعات فکر کنم. کادر بیمارستان هم اجازه‌ی جواب دادن تماس هارو نداشتن. گوشی فائق کلا دست عقیل بود و اونم هم خودش وضعیت خیلی بهتری نداشت، و هم بابت اضطرار شرایط، فقط تماس های اداره رو جواب داده بود. جوری هم مؤدبانه و هم کامل و دقیق جواب می‌دهد، که بابت داد زدنم سرش، شرمنده می‌شوم. و می‌دانم که حق دارد. در چنین وضعیت به هم ریخته ای، این که توقع داشته باشم یادشان نرود جواب تماس مرا بدهند، بی انصافی ست. نگاهی به صورت رنگ پریده‌ی سعید می‌کنم. لب هایش، طوری سفید و خشک شده اند که باعث می‌شود گوشه ای از قلبم درد بگیرد. رو می‌کنم به احمد: - اگه کار دیگه ای این‌جا ندارید، خودم پیشش می‌مونم. بفرمایید. ادامه دارد…
امروز عید میلاده و دوباره دو قسمت تقدیمتون میشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و دوم مسعود: نمی‌دانم این حجم از استرس برای خواستگاری، کلا طبیعی است، یا به خاطر این است که اولین بارم است. ولی در هر صورت، گیجم. نمی‌دانم چه باید بپرسم، چه باید بگویم، چطور باید تحقیق کنم، اگر آن‌ها تحقیق کنند، درمورد من به چه نتیجه ای می‌رسند؟ اصلا خودم واقعا دختره را می‌خواهم که نگران رد شدن یا نشدن توسط آن‌ها باشم یا نه؟ نمی‌دانم. بلد هم نیستم که چطور باید بدانم. مامان، معلوم است ازشان خوشش آمده که پیگیر جلسه‌ی دوم است. من اما، شاید احساسم خوشش آمده باشد؛ ولی منطق و عقلم را نمی‌دانم. چون نمی‌دانم معیارم چیست که طبق آن بسنجم. و معلوم است که بدون ترازو نمی‌شود اندازه گرفت. با خودم فکر می‌کنم، بروم و از مهدی بپرسم که سلطان خواستگاری غرب آسیا شده. اما دوباره خودم جواب خودم را می‌دهم: - آخه بری از مهدی بپرسی که چی بشه؟ اون اگه بیل زن بود؛ که باغچه‌ی خودشو بیل می‌زد! حقیقتش، آنقدر گیج شده ام که حتی نمی‌دانم دلم چطور همسری می‌خواهد و چطور همسری نمی‌خواهد. جز ویژگی های کلی ای مثل اعتقاد مذهبی و این که سنش از خودم بالاتر نباشد و اهل دعوا و جیغ داد نباشد و این ها، واقعا چیز دیگری از خواست خودم نمی‌دانم! از مامان و بابا هم اگر بپرسم، احتمالش هست که مامان دمپایی را بردارد و دنبالم بیفتد، که؛ اگر حتی معیاری توی ذهنت نیست، پس بیجا کرده ای رفته ای خواستگاری. سعید هم تجربه‌ی خواستگاری سنتی را ندارد. اول انتخابش را کرده و تصمیمش قطعی شده، و بعد رفته خواستگاری که فقط کار را تمام کند. تنها کسی که الآن می‌توانم سراغش بروم و این سر در گمی را سرش تلنبار کنم، زهراست. اگر سر قل خودم نتوانم کلاف سر در گمی ام را بریزم، سر هیچکس دیگری هم نمی‌توانم! زنگ می‌زنم و قرار یک جلسه‌ی حضوری برای عصر امروز را، توی خانه شان می‌گذارم. **** ساعت پنج عصر است. ساعت قرارمان با زهرا را می‌گویم. نگاهی به ساعت مچی ام می‌کنم. ساعت چهار و پنج دقیقه. اگر بخواهم به موقع برسم، باید همین الان راه بیفتم. کتاب ها و وسایلم را جمع و جور می‌کنم و می‌گذارم کنار دیوار حجره. پیراهن و شلوار دم دستی ام را می‌پوشم و می‌روم سمت ایستگاه اتوبوس. **** از پیش دستی پر از میوه ای که زهرا جلویم گذاشته، پرتقال را انتخاب می‌کنم و شروع می‌کنم به پوست کندنش: - خلاصه این که، نمی‌دونم واقعا که چجور آدمی رو می‌خوام. و تا پای خواستگاری رفتن واقعی نرسیده بود، انقد جدی بهش فکر نکرده بودم که چقد مهمه. کلا فکر می‌کردم همون کلیات تو ذهنم کافی ان! می‌خندد: + خب با خودت فکر نکردی که همون کلیات تو ذهنت، یه جزئیات عملی ای هم دارن؟ با اخمی ساختگی نگاهش می‌کنم: - اذیتم نکن دیگه! جدی بگو چجوری باید بفهمم خودم چی می‌خوام و اصلا چجور آدمی برام مناسبه؟ به چیا اگه دقت نکنم ممکنه بعدش به فنا برم؟ تکه ای از موهایش را که ریخته جلوی صورتش، می‌دهد پشت گوشش و تکیه می‌دهد به پشتی مبل: + خب، اگه نظر منو بخوای، به نظرم مهم ترین چیز اینه که هدف و مسیر زندگی تون هم جهت باشه. که دست انداز همدیگه نشین. شتاب دهنده‌ی همدیگه بشین. بعضی اوقات یادم می‌رود که زهرا دانشجوی فیزیک است. پری از پرتقال را توی دهانم می‌گذارم و به ادامه‌ی حرف هایش گوش می‌دهم: + یعنی به نظرم حتی مهم تر از تناسب اخلاقی، تناسب اهداف و عقایده. چیزی که از زندگی می‌خواین، چیزی که می‌خواین برا رسیدن بهش تلاش کنین، اگه اینا یکی باشه، بخش خیلی مهمی از تناسب رد شده. یک پر از پرتقال توی دستم می‌کند و می‌گذارد توی دهانش. قورتش که می‌دهد، دوباره ادامه می‌دهد: + اگه خواسته و مسیرتون از زندگی متفاوت باشه، حاصلش فقط دورتر شدن از همه یا نرسیدن به خواسته هاتون. که همین نرسیدن هم باعث می‌شه اون زندگی و اون همسر، تو ذهن آدم مقصر نرسیدن دیده بشن و بازم حاصلش دور شدن دل آدما از همه. می‌پرسم: - خب چطوری اینو بفهمم؟ که یکی هست یا نه؟ شانه بالا می‌اندازد: + تنها راهش صحبت کردنه و تحقیق درمورد این که چجور فعالیت هایی طرف مقابلت تو زندگیش داشته و می‌خواد داشته باشه. از خودش بپرس. که چجور زندگی ای می‌خواد. اولویت های زندگیش چی ان؟ تو هم مال خودتو بهش بگو. که چه کارایی می‌کنی و چه کارایی می‌خوای که بکنی. هرچی اینا به هم نزدیک تر باشن، همراه بهتری برا زندگی هم می‌شین. چایی می‌خوری؟! سر تکان می‌دهم که نه: - خب یعنی اگه مدل زندگی ای که می‌خوایم، شبیه همدیگه باشه، به قول تو هم جهت می‌شیم؟ چند ثانیه ای به سمت دیگری خیره می‌شود و بعد می‌گوید: + همراه بودن و هم جهت بودن، همزمان لازمه. مثلا من و علی، هردومون خادم الشهداییم. ولی مثلا اگه یکیمون می‌گفت خوشم میاد خودم برم ولی تو نرو، جور در نمیومد دیگه. ما با همدیگه همراهی می‌کنیم. به خواسته های همدیگه احترام می‌ذاریم. چون از ته قلبمون، خودمونم قبولش داریم. ادامه دارد…
قسمت بیست و سوم مسعود: می‌گویم: - خب… مثلا برا منی که دوست دارم زمان زیادی از سال رو اردو جهادی و تبلیغ و اینا برم، همین موضوع مهمه؟ انگشت اشاره اش را سمتم می‌گیرد: + دقیقا همین یکی از موضوعات مهمه. دوست داری با آدمی زندگی کنی که هر وقت بشه پا به پات میاد توی این اردوها و تبلیغ و...، و هر وقتم نشه، حمایتت می‌کنه که فعالیتتو انجام بدی، یا آدمی که می‌شینه تو خونه و هر بار که بری، غر می‌زنه که بشین و به زندگی خودمون برس؟ حالا که فکرش را می‌کنم، واقعا راست می‌گوید. زندگی کردن با آدمی که خواسته ها و اهدافت را درک نکند، رسما عذاب کشیدن است، نه زندگی کردن! زهرا که سکوتم را می‌بیند، ادامه می‌دهد: + برای طرف مقابلت هم همین طوره. اگه تو همراه خواسته ها و اهدافش نباشی، اونم همین قدر زجر می‌کشه. پس باید مطمئن بشید که همراه مسیر همدیگه هستید و مانع زندگیِ هم نمی‌شید. می‌پرسم: - پس تناسب اخلاقی چی؟ اونو چطوری بفهمیم؟ سیبی بر می‌دارد و پرت می‌کند توی دستم: + این دیگه اون جاییه که مشاور و روانشناس وارد می‌شه. اون موقعی که من داشتم ازدواج می‌کردم، تو کدوم هپروت بودی که به هیچ‌کدوم از مراحل دقت نکردی؟ لب و لوچه آویزان می‌کنم: - خب چون برا خودم نبود، خیلی دقت نکردم بهش. فقط برام مهم بود پسره بداخلاق نباشه و باهات درست رفتار کنه. می‌خندد: + می‌دونستی خیلی بامزه ای؟ چپ چپ نگاهش می‌کنم: - خودتی! بلندتر می‌خندد: + جدی گفتم! واقعا خیلی با نمکی. کوسن کنارم را بر می‌دارم و پرت می‌کنم سمتش. روی هوا می‌گیردش و دوباره می‌خندد: + خب با نمکی دیگه! بعد خنده اش را جمع می‌کند و ادامه می‌دهد: + ولی حالا جدی، آدمی رو انتخاب کن که فکر کنی می‌تونی یه عمر کنارش زندگی کنی و محرم ترین و نزدیک ترین آدمت بشه و کل زندگی‌تو باهاش شریک بشی. وقتی هم می‌تونی ازدواج کنی؛ که حاضر باشی تمام زندگی‌تو با یه نفر دیگه شریک شی. یه شراکت ابدی. و بتونی تمام زندگی‌تو تا آخر عمر بهش گره بزنی. آدمی که بتونه همزمان، هم صمیمی ترین رفیقت باشه و هم نزدیک ترین خانواده ت. الآنم، اگه این خانواده قبول کردن که جلسه ها ادامه پیدا کنه، تو جلسه های بعدی به همین دقت کن؛ که می‌تونین شریک ابدی زندگی همدیگه بشین یا نه. شریک ابدی. خیلی سنگین به نظر می‌رسد. آدمی که با او زندگی کنم، با او بچه دار شوم، با او پیر شوم، با او نوه دار شوم، و حتی کنار او بمیرم. کمی فکر می‌کنم و می‌گویم: - تا الآن که نمی‌دونم. یعنی طوری نیست که بگم نمی‌تونیم. ولی از الآنم نمی‌تونم بگم که می‌تونیم. عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند: + کی توقع داره تو جلسه‌ی اول بتونی اینو بگی؟ مثلا صاف تا چشمتون به هم بیفته، یه نور عجیبی فضا رو در بر بگیره و در نگاه اول عاشق هم بشین و بفهمین می‌خواین کل زندگی‌تونو با هم بگذرونین؟؟ دوباره چپ چپ نگاهش می‌کنم: - الله وکیلی، شد من یه بار سعی کنم با تو مثل آدم حرف بزنم و مسخره م نکنی؟؟ سیخ می‌نشیند و با نگاهی خشک و جدیِ نمایشی به من خیره می‌شود و با صدا و لحنی رسمی می‌گوید: + تمسخر شما، وظیفه‌ی ماست. برای دریافت تمسخر های بیشتر، عدد یک را به شماره‌ی … سیبی که برایم انداخته را پرت می‌کنم سمتش. دوباره روی هوا می‌گیردش و شروع می‌کند به گاز زدن: + سیب خوشمزه ایه. خودت نخواستیا. از ظرف میوه، خیاری بر می‌دارم و شروع می‌کنم به گاز زدنش. از عمد با دهان باز و صدای بلند می‌جوم. می‌دانم روی این حرکت حساس است. هنوز یک تکه را هم کامل نجویده ام؛ که این بار او کوسن به دست می‌شود. و این یعنی، عملیات تلافی، موفقیت آمیز سپری شده. جا خالی می‌دهم و می‌خندم: - زهرا! می‌نشیند سر جایش: + جان؟ مصمم نگاهش می‌کنم: - می‌شه هرچیزی که ازشون می‌دونین، بهم بگین؟ می‌دونم که تو و حسنیٰ بیشتر دختره رو می‌شناسین. هرچی می‌دونین بهم بگین. می‌خوام بیشتر بشناسمشون. سری تکان می‌دهد: + مام مستقیم نمی‌شناسیمش خیلی. با واسطه ست. ولی باشه. سر تمرکز برات می‌نویسم و می‌فرستم. فقط حواستو جمع کن مسعود! هروقت قرار شد دوباره باهاش حرف بزنی، سعی کن تو هم همه چیزو درمورد خودت بگی. وقت تلف نکنید که زودتر تکلیفتون با هم روشن بشه و چه مثبت چه منفی، زودتر به یه جواب قطعی برسید. با تأکید نگاهم می‌کند: + منظورم اصلا این نیست که برا جواب دادن عجله کنید. فقط دارم میگم سعی کنید تو هر جلسه، تا جایی که راه داره، شناختتونو از هم بیشتر کنید. و اینم یادتون باشه؛ هیچکس قرار نیست مجبورتون کنه که چون جلسه های زیادی گذشته، حتما باید جوابتون مثبت باشه. هر موقعی هم متوجه شدید که این انتخاب براتون درست نیست، حتی اگه بعد از عقد بود، جلوی ضررو باید گرفت! ادامه دارد…
اونم با شما حال می‌کنه (مطمئن نیستم)
یه خرده با تأخیر خوندی ها
خب خبر ندارن اصلا بندگان خدا فکر می‌کنن رفته سفر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت بیست و چهارم نرگس: هرچه جلسات آشنایی جلوتر می‌روند، اضطراب من هم برای ادامه دادن بیشتر می‌شود. هم از این می‌ترسم که در نهایت، شرایط جور نشود و عمر دو خانواده را به بازی گرفته باشیم. و هم از این که جور بشود و جدی جدی متأهل شوم و دنیایم تغییر کند. امروز، اگر درست شمرده باشم، نهمین جلسه است. البته جلسه که چه عرض کنم. این بار قرار است دو خانواده، با هم برویم سفر. به همان قول معروف، آدم ها را در سفر بهتر می‌شود شناخت! اما خب، این وضعیت، کار مرا سخت تر می‌کند. در سفر هم باید لباس نو و شیک بپوشم، چون مامان معتقد است که طرز لباس پوشیدنم خیلی مهم است. خودم هم قبول دارم که طرز لباس پوشیدن مهم است. اما اگر قرار است آدم ها را در سفر بشناسیم، نباید واقعا همان‌طور باشم که همیشه هستم؟ حالا مثلا چه فرقی می‌کند که لباسم مال امسال باشد یا پارسال یا دو سال قبل؟ همین که مرتب و تمیز و متناسب باشد، کافی نیست؟ سفر هم سفر زیبایی ست البته. به خاطر حضور آن‌ها نمی‌گویم. به خاطر این می‌گویم که قرار است برویم کربلا. این هم پیشنهاد مامان است. می‌گوید اگر مشهد یا جای دیگری برویم که مرتب و منظم توی قطار و هتل هایمان بنشینیم، نحوه‌ی کنار آمدن آقای داماد و خانواده اش با سختی ها، مشخص نمی‌شود. با اصرار خودش، حتی قرار شده با کاروانی برویم که محل اسکانشان حسینیه است و شرایط رفاهی اش سخت تر. کوله ام را آماده کرده ام و گذاشته ام کنار. جز مسواک و شانه و شارژرم، که گذاشته ام لحظه‌ی آخر و بعد از استفاده برشان دارم. شامپو و وسایل حمام را هم، مامان توی کوله‌ی بابا جاساز کرده که همه استفاده کنیم. سه ساعت دیگر، وقت حرکت است. و رضا، این وسط گیر داده که من می‌خواهم ماشین های اسباب بازی ام را هم با خودم بیاورم. من انقدر ذهنم مشغول خودم هست که حوصله نداشته باشم سر دوتا اسباب بازی با رضا بحث کنم. می‌گذارم خود مامان و بابا جوابش را بدهند و به بهانه گیری هایش رسیدگی کنند. می‌نشینم پای دفترم. یک جدول دیگر می‌کشم. از چیز هایی که باید در این سفر بفهمم، و چیز هایی که اگر بتوانم اضافه تر بفهمم، خوب می‌شود. موقعیت هایی که باید خودم یا خانواده، بتوانیم ایجاد کنیم، و جواب سؤالات را کشف کنیم. حالا می‌فهمم چقدر به دیپلمات ها در سفرهای کاریشان سخت می‌گذرد. چندروزِ تمام در سفر، باید مدام تمرکزشان روی این باشد که چطور طرف مقابلشان را کشف کنند و چطور خودشان را به نمایش بگذارند. از زندگی سیاست‌مدارانه خوشم نمی‌آید. ولی در مرحله‌ی خواستگاری و آشنایی، چاره ای جز این نیست. نمی‌دانم چند سال پیش بود. داشتم درمورد این موضوع، سر فادیا غر می‌زدم: - چرا باید به این که دیگران چجوری منو می‌بینن اهمیت بدم؟ این‌جوری شبیه دروغگو های مصنوعی می‌شم. اشکالش چیه که خود واقعیمو ببینن؟ جواب داده بود: + باشه. خود واقعیتو نشون بده. فقط کدوم بخش از خود واقعیت؟ آدمی که خانواده یا دوست نزدیک تو نیست، چقدر قراره اطرافت باشه که وقت کنه همه‌ی خود واقعی تو رو ببینه؟ وقتی خودت تنظیم نکنی که چطوری به تعادل ویژگی های خود واقعیتو نشون بدی، اون آدم فقط یه بخششو می‌بینه. و اون یه بخش رو، خود تو می‌دونه! یه بخشی که معلوم نیست چند درصد از وجود تو رو تشکیل داده و چقدر به خود واقعیت نزدیکه. یه بخشی که تو با دقت انتخابش نکردی و هدفی براش نداری! دوباره با همان لحن غرغرو گفته بودم: - یعنی باید جلو همه‌ی آدمایی که خانواده یا دوست نزدیکم نیستن، وایسم کلی معادله بچینم که چی رو دیدن و چی رو باید ببینن؟ خیلی خسته کننده ست! خندیده بود: + حالا نه همه‌ی همه. حداقل هرکسی که برات مهمه تو رو چطوری بشناسه و واقعی باشه یا نه. هروقت یه نفر تونست وارد دایره‌ی آدمای نزدیکت بشه، دوست نزدیک یا خانواده ت شد، انقد ازت شناخت پیدا کرد که راحت تو سوء تفاهم گیر نیفته، اون موقع دیگه هرجوری راحتی رفتار کن. آن موقع، به این که قرار است روزی یک غریبه بیاید و واقعا خانواده ام بشود، فکر نکرده بودم. الآن که فکر می‌کنم ممکن است این اتفاق بیفتد، با خودم می‌گویم: - یعنی واقعا ممکنه یه روز همین آقای عظیمی، بشه خانواده‌ی من و نزدیک ترین آدم زندگیم؟ یعنی تلاشی که الآن دارم می‌کنم برا شناختنش و شناسوندن درست خودم بهش، قراره بشه پایه‌ی شناخت دو طرفه‌ی یه عمر زندگی مشترک؟ هر وقت به این کلمه‌ی زندگی مشترک فکر می‌کنم، می‌ترسم. ترسی که حاصل ندانستن است. نمی‌دانم قرار است زندگی ام چگونه شود، و از همین واقعا می‌ترسم. فائزه همیشه می‌گوید: + نرگس همسر نمی‌خواد. هم‌رزم می‌خواد. اوایل، این‌طور که می‌گفت، چپ چپ نگاهش می‌کردم. ولی با خودم که فکر کردم، دیدم راست می‌گوید. من واقعا هم‌رزم می‌خواهم. کسی که بتوانم احساس کنم در این دنیایی که نبرد خیر و شر است، می‌توانم با دلی آرام با او همسنگر شوم. حتی اگر آن سنگر، خانه‌ی خودم یا مسجد محله ام باشد. ادامه دارد…
گوگولی؟😐😂 بندگان خدا