#تار_و_پود
قسمت بیست و چهارم
نرگس:
هرچه جلسات آشنایی جلوتر میروند، اضطراب من هم برای ادامه دادن بیشتر میشود. هم از این میترسم که در نهایت، شرایط جور نشود و عمر دو خانواده را به بازی گرفته باشیم. و هم از این که جور بشود و جدی جدی متأهل شوم و دنیایم تغییر کند.
امروز، اگر درست شمرده باشم، نهمین جلسه است. البته جلسه که چه عرض کنم. این بار قرار است دو خانواده، با هم برویم سفر. به همان قول معروف، آدم ها را در سفر بهتر میشود شناخت! اما خب، این وضعیت، کار مرا سخت تر میکند. در سفر هم باید لباس نو و شیک بپوشم، چون مامان معتقد است که طرز لباس پوشیدنم خیلی مهم است.
خودم هم قبول دارم که طرز لباس پوشیدن مهم است. اما اگر قرار است آدم ها را در سفر بشناسیم، نباید واقعا همانطور باشم که همیشه هستم؟ حالا مثلا چه فرقی میکند که لباسم مال امسال باشد یا پارسال یا دو سال قبل؟ همین که مرتب و تمیز و متناسب باشد، کافی نیست؟
سفر هم سفر زیبایی ست البته. به خاطر حضور آنها نمیگویم. به خاطر این میگویم که قرار است برویم کربلا. این هم پیشنهاد مامان است. میگوید اگر مشهد یا جای دیگری برویم که مرتب و منظم توی قطار و هتل هایمان بنشینیم، نحوهی کنار آمدن آقای داماد و خانواده اش با سختی ها، مشخص نمیشود. با اصرار خودش، حتی قرار شده با کاروانی برویم که محل اسکانشان حسینیه است و شرایط رفاهی اش سخت تر.
کوله ام را آماده کرده ام و گذاشته ام کنار. جز مسواک و شانه و شارژرم، که گذاشته ام لحظهی آخر و بعد از استفاده برشان دارم. شامپو و وسایل حمام را هم، مامان توی کولهی بابا جاساز کرده که همه استفاده کنیم.
سه ساعت دیگر، وقت حرکت است. و رضا، این وسط گیر داده که من میخواهم ماشین های اسباب بازی ام را هم با خودم بیاورم. من انقدر ذهنم مشغول خودم هست که حوصله نداشته باشم سر دوتا اسباب بازی با رضا بحث کنم. میگذارم خود مامان و بابا جوابش را بدهند و به بهانه گیری هایش رسیدگی کنند.
مینشینم پای دفترم. یک جدول دیگر میکشم. از چیز هایی که باید در این سفر بفهمم، و چیز هایی که اگر بتوانم اضافه تر بفهمم، خوب میشود. موقعیت هایی که باید خودم یا خانواده، بتوانیم ایجاد کنیم، و جواب سؤالات را کشف کنیم.
حالا میفهمم چقدر به دیپلمات ها در سفرهای کاریشان سخت میگذرد. چندروزِ تمام در سفر، باید مدام تمرکزشان روی این باشد که چطور طرف مقابلشان را کشف کنند و چطور خودشان را به نمایش بگذارند. از زندگی سیاستمدارانه خوشم نمیآید. ولی در مرحلهی خواستگاری و آشنایی، چاره ای جز این نیست.
نمیدانم چند سال پیش بود. داشتم درمورد این موضوع، سر فادیا غر میزدم:
- چرا باید به این که دیگران چجوری منو میبینن اهمیت بدم؟ اینجوری شبیه دروغگو های مصنوعی میشم. اشکالش چیه که خود واقعیمو ببینن؟
جواب داده بود:
+ باشه. خود واقعیتو نشون بده. فقط کدوم بخش از خود واقعیت؟ آدمی که خانواده یا دوست نزدیک تو نیست، چقدر قراره اطرافت باشه که وقت کنه همهی خود واقعی تو رو ببینه؟
وقتی خودت تنظیم نکنی که چطوری به تعادل ویژگی های خود واقعیتو نشون بدی، اون آدم فقط یه بخششو میبینه. و اون یه بخش رو، خود تو میدونه! یه بخشی که معلوم نیست چند درصد از وجود تو رو تشکیل داده و چقدر به خود واقعیت نزدیکه. یه بخشی که تو با دقت انتخابش نکردی و هدفی براش نداری!
دوباره با همان لحن غرغرو گفته بودم:
- یعنی باید جلو همهی آدمایی که خانواده یا دوست نزدیکم نیستن، وایسم کلی معادله بچینم که چی رو دیدن و چی رو باید ببینن؟ خیلی خسته کننده ست!
خندیده بود:
+ حالا نه همهی همه. حداقل هرکسی که برات مهمه تو رو چطوری بشناسه و واقعی باشه یا نه. هروقت یه نفر تونست وارد دایرهی آدمای نزدیکت بشه، دوست نزدیک یا خانواده ت شد، انقد ازت شناخت پیدا کرد که راحت تو سوء تفاهم گیر نیفته، اون موقع دیگه هرجوری راحتی رفتار کن.
آن موقع، به این که قرار است روزی یک غریبه بیاید و واقعا خانواده ام بشود، فکر نکرده بودم. الآن که فکر میکنم ممکن است این اتفاق بیفتد، با خودم میگویم:
- یعنی واقعا ممکنه یه روز همین آقای عظیمی، بشه خانوادهی من و نزدیک ترین آدم زندگیم؟ یعنی تلاشی که الآن دارم میکنم برا شناختنش و شناسوندن درست خودم بهش، قراره بشه پایهی شناخت دو طرفهی یه عمر زندگی مشترک؟
هر وقت به این کلمهی زندگی مشترک فکر میکنم، میترسم. ترسی که حاصل ندانستن است. نمیدانم قرار است زندگی ام چگونه شود، و از همین واقعا میترسم. فائزه همیشه میگوید:
+ نرگس همسر نمیخواد. همرزم میخواد.
اوایل، اینطور که میگفت، چپ چپ نگاهش میکردم. ولی با خودم که فکر کردم، دیدم راست میگوید. من واقعا همرزم میخواهم. کسی که بتوانم احساس کنم در این دنیایی که نبرد خیر و شر است، میتوانم با دلی آرام با او همسنگر شوم. حتی اگر آن سنگر، خانهی خودم یا مسجد محله ام باشد.
ادامه دارد…
#تار_و_پود
قسمت بیست و پنجم
حسنیٰ:
با این که هر روز، محبت های زیادی از أمل و فاطمه خانم دریافت میکنم، هواداری های حاج حسین را میبینم، و هیچکس طوری رفتار نمیکند که احساس کنم مزاحم هستیم؛ باز هم احساس بدی دارم که هنوز اینجا مانده ایم و خانه پیدا نکرده ایم.
بیشتر از یک ماه است که ساکن خانهی حاج حسین شده ایم و هنوز وضعیت کار محسن آنقدر درست نشده که بتوانیم از پس اجارهی خانهی جدیدی بربیاییم. احساس میکنم اگر بخواهم هر روز به این موضوع فکر کنم، آخرش غمباد میگیرم.
أمل هنوز جوان است و فکر نمیکنم درکی از این حالم داشته باشد. محسن هم که خودش بیشتر از من از این وضعیت اذیت است. دلم میخواهد با کسی درد دل کنم. نمیخواهم دل خانواده ام را هم از راه دور به درد بیاورم. پناه میبرم به فاطمه خانم. دستش را میگیرم و مینشینم کنارش:
- يا استاذة فاطمة! والله كتير متضايقة. من زمان عم نسبّبلكن إزعاج، وما بعرف كيف بدي أتصرف وشو فيني اعمل
(فاطمه خانم. به خدا خیلی دلم گرفته و تحت فشارم. خیلی وقته داریم مزاحم شما میشیم. و نمیدونم میخوام چیکار کنم و چیکار میتونم بکنم)
دست راستم را بین دو دستش میگیرد و گرم میفشارد:
+ يا حبيبتي، شو هالحكي؟؟ محسن ابني، وإنتي بنتي. لما بتكونوا جنبي، بحسّ الشهيد حسن حدّي كمان. الله يشهد أنا قلبي محروق عليكن، بس والله ما بإيدي شي.
(این چه حرفیه عزیزم؟ محسن پسرمه. تو هم دخترمی. وقتی شما کنارم باشید، حس میکنم شهید حسن هم کنارمه. خدا شاهده قلبم براتون میسوزه. ولی کاری ازم برنمیاد.)
شهید حسن، پسرش است. برادر کوچک تر محسن. همین چند ماه پیش بود که در درگیری های مرزی با اسرائیل شهید شد. پسر خوش قلب و مهربان و با جربزه ای بود. خودش هم داوطلب شد و اعزام شد به جنوب.
برای من، مثل برادری کوچک تر بود و برای بچهها، عموی مهربان و عزیزشان. برای محسن هم، تنها برادرش. فقط دو سال با أمل اختلاف سنی داشت. بیست ساله بود که رفت و دیگر برنگشت. حتی پیکرش.
حالا هم، ما که اینجا آمده ایم، توی اتاق حسن ساکن شده ایم. تنها اتاق خالی خانه. أمل هم به بهانهی محبتش به بچهها، آن ها را توی اتاق خودش جا داده، که هر چهار نفرمان با هم را نفرستد توی یک اتاق کوچک.
از بعد از شهادت حسن، فاطمه خانم بارها گفته بود که زمانی که ما پیششان میرویم خیلی خوشحال است و کمتر احساس تنهایی میکند. کمی دلم گرم و آرام میشود. نمیدانم اثرات لحن مهربان و قلب دلسوز فاطمه خانم است، یا اثرات ذاتی نام شهید است که آرامش میدهد به قلب انسان.
فاطمه خانم اشاره میکند که سرت را روی پایم بگذار. لبخند میزنم. همیشه طوری رفتار کرده که در غربت، احساس بی مادری نکنم. اما این کارها را برای احساس من نمیکند. از روی محبت درونی خودش است. سرم را روی زانویش میگذارم.
موهایم را نوازش میکند و زیر لب شعر میخواند. آنقدر آهسته، که اکثر کلماتش را تشخیص نمیدهم. فقط از صدایش احساس آرامش میگیرم. چشم هایم را میبندم و به صدای آهسته اش گوش میدهم. به کلماتی که کامل نمیشنومشان، اما احساس داخلشان را کامل لمس میکنم.
چشم هایم را که باز میکنم، کوسنی زیر سرم میبینم و پتویی که رویم کشیده شده. میفهمم وسط شعر خواندن فاطمه خانم خوابم برده. هوا تاریک شده و هیچکس دیگری در خانه نیست. خمیازه ای میکشم و دنبال موبایلم میگردم که ببینم ساعت چند است. زمان نماز مغرب است. احتمالا هوس مسجد رفتن دسته جمعی به سرشان زده و دلشان نیامده بیدارم کنند.
نگاهی به پیام هایم میاندازم. مامان ویس فرستاده:
+ جای شما خالی. با مسعود و زهرا و خانوادهی سقایتی، عازم کربلاییم. یاد شما هم هستیم. دعا کن زودتر تکلیف بچه م روشن بشه و بیاین برا عقد و عروسیش.
صدای بابا را از دورتر میشنوم:
× صدیقه جان احساس نمیکنی بهتره اول احوال خودشو بپرسی؟
صدایش نزدیک تر میشود:
× سلااااام حسنای بابا. خوبی؟ عباس و زینب من چطورن؟ محسن چطوره؟ کی میاین ببینیمتون؟ بابا دلمون انقد تنگ شد که ترکید.
مامان با لحنی حق به جانب، دوباره کنترل مکالمه را به دست میگیرد:
+ احوال خودشم میخواستم بپرسم. ولی گفتم اسم کربلای آقا رو زودتر بیارم. خودت چطوری دخترم؟ بهتون خوش میگذره؟
به خودم میآیم و میبینم که با اشک و لبخند دارم به بحث کردنشان گوش میدهم. با پشت دست، اشکم را پاک میکنم و میخندم. دلم برایشان تنگ شده. آنقدر تنگ، که اگر میتوانستم همین الآن بال دربیاورم و تا ایران پرواز کنم، انجامش میدادم. چند ثانیه ای، بغض و اشکم را میخورم و بعد، با صدای شاد برایشان ویس میگیرم:
- منم خیلی دلم براتون تنگ شده بابا. برا همتون. إن شاء الله برا عقد و عروسی مسعود میایم و دور هم خوش میگذرونیم. مامان، بابا، خیلی دعام کنین تو حرم آقا. به زهرا و مسعود هم خیلی خیلی سلام برسونین. دلم میخواد فقط همتونو یه جا محکم بغل کنم.
ادامه دارد…
خب امروز هم عیده
چه عیدی
پس دو قسمت تقدیمتون خواهم کرد
از اینجا به بعد داستان رو با دقت مضاعف بخونید