eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتاد و هشتم نرگس: نمی‌دانم چند دقیقه است که این‌جا نشسته ایم و دارم با لبه‌ی چادرم بازی می‌کنم. نگاهی به ساعت می‌کنم. هنوز بیست دقیقه ای تا نوبتمان مانده. آن‌قدر نگران دیر شدن بودیم؛ که خیلی زودتر از نوبتمان آمده ایم. آخرین زیارت مجردی ام را هم انجام دادم؛ اما جوشش دلم نیفتاد. یک جفت کفش را می‌بینم که رو به رویم می‌ایستند. سر بالا می‌آورم. زهراست: + می‌شه من و مسعود هم این‌جا بشینیم؟ سر تکان می‌دهم که عیبی ندارد. آقای عظیمی، با کمی فاصله، کنارم می‌نشیند. زیر چشمی به عبایش نگاه می‌کنم. تقریبا با چادرم همرنگ شده. کرم رنگ است. زهرا اما، نمی‌نشیند. رو به رویمان می‌ایستد و می‌گوید: + می‌خوام یه چیزی رو به هر دوتاتون بگم. خواستم بعد از عقد بگم؛ اما گفتم بعدش دیگه مزاحمتون نشم بهتره. همین الآن می‌گم. سر بالا نمی‌آورم. همان‌طور به کفش های بندی سیاه رنگش خیره می‌شوم. حتی امروز هم کفش بندی پوشیده. البته فرقی هم نمی‌کند. اتاق عقد است. تالار عروسی که نیست. ادامه می‌دهد: + از امروز به بعد، دیگه قراره شما دو نفر، نزدیک ترین آدم هم‌دیگه بشین. کنار هم زندگی کنین، کنار هم رشد کنین، و کنار هم با مشکلات زیادی هم مواجه بشین. چون هیچ زندگی ای بی مشکل نمی‌مونه. دوباره با لبه‌ی چادرم بازی می‌کنم. مشکلات. مشکلاتی که نمی‌دانم قرار است با حضور غیر منتظره شان، چه بلایی سر زندگی ام بیاورند. گوشه ای از چادر را، در دست چپم مشت می‌کنم؛ و به ادامه‌ی حرف هایش گوش می‌دهم: + نمی‌خوام از مشکلات بترسونمتون. ولی واقعیته. مشکل همیشه هست. نرگس چند وقت پیش بهم گفت من از این زندگی، هم‌سنگر می‌خوام. درسته؟ سر تکان می‌دهم. آن روزی که توی بیابان عراق نشسته بودیم و حرف می‌زدیم، این را هم به او گفته بودم؛ که نمی‌دانم برادرت می‌تواند هم‌سنگر باشد برایم، یا نه. می‌گوید: + سعی کنین همین جمله رو تا ابد یادتون بمونه. که تو مشکلات زندگی هم، هم‌سنگر هم‌دیگه اید. توی اختلافات هم همین‌طور. یادتون باشه، تو هر مشکل و اختلافی، با هم‌سنگر خودتون نجنگید. هم‌سنگر خودتونو دشمن حساب نکنید. با هم دنبال راه حل هر مشکلی که سر راهتون میاد بگردید و با همکاری هم حلشون کنید. نمی‌دانم از اضطراب است، یا تابش خورشید امروز، واقعا همین‌قدر شدید است. گرمایش دارد آزار دهنده می‌شود. کفش های زهرا، می‌چرخند به سمت دیگری. این یعنی می‌خواهد برود. اضافه می‌کند: + فقط خواستم همینارو امروز بهتون بگم. دیگه کم کم داره نوبتمون می‌شه. روش فکر کنید. فعلا. جمله اش که تمام می‌شود، با عجله می‌رود سمت مادرش. اهمیتی نمی‌دهم که برای چه. کارهای زیادی برای انجام دادن هست. آقای عظیمی هم، حرفی نمی‌زند. همان‌طور در سکوت کنارم نشسته. زهرا، واقعا عاقل است. اما اوایل، از همین عاقل بودنش می‌ترسیدم. فادیا موقعی که می‌خواست همه چیز را یک‌جا یادم ندهد، چه می‌گفت؟ overtrainشدن. می‌گفت هوش مصنوعی را اگر زیادی با انواع مثال ها آموزش بدهی، به جای آن که یاد بگیرد جواب جدید پیدا کند، یاد می‌گیرد جواب های تو را تکرار کند. و آموزش آدم ها هم فرق زیادی با هوش مصنوعی ندارد. نباید راه خلاقیت را با آموزش بیش از حد، بست. من هم اول اول، زهرا را که شناختم، می‌ترسیدم آقای عظیمی، توسط خواهرش همین‌طور شده باشد. آن‌قدر از او راهنمایی گرفته باشد؛ که مستقل فکر کردن و مستقل تصمیم گرفتن را یاد نگرفته باشد. شبیه او بودن را یاد گرفته باشد. سرم را کمی می‌چرخانم و به تکان تکان های منظم پاهای آقای عظیمی نگاه می‌کنم. او هم مثل من، مضطرب است. امروز قرار است مهم ترین مرحله‌ی زندگیمان را با هم طی کنیم. غریبه برویم داخل یک اتاق، و خانواده برگردیم. انگار آسمان صدای گلایه ام از خورشید را شنیده. شدت تابش خورشید کم می‌شود. سرم را بالا می‌آورم. ابر است. هوا ابری شده. این سایه انداختن ابر را باید به فال نیک بگیرم یا بد؟ اصلا چرا باید یک ابر را به فال خاصی بگیرم؟ چند ثانیه بعد، قطره نم کوچکی را می‌بینم که روی کفشم سقوط کرده. دستم را از زیر چادر بیرون می‌آورم و رو به آسمان می‌گیرم. چند ثانیه ای طول می‌کشد تا قطره‌ی بعدی رویش بیفتد. بارانی نم نم و آرام است. صدای بابا، تمرکزم را از باران بر می‌دارد: + نرگس! آقا مسعود! پاشید. پاشید بیاید نوبتمون شده. پاشید. آقای عظیمی، زودتر از من، بلند می‌شود. من هم یاعلی آرامی زیر لب می‌گویم و بلند می‌شوم. این چند قدم تا اتاق عقد را، سرنوشت ساز ترین قدم های زندگی ام می‌بینم. قدم هایی که امیدوارم در آینده، با شوق و عشق یادشان کنم، نه با پشیمانی و حسرت. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا به در اتاق برسم، و چقدر طول می‌کشد تا روی آن صندلی پر ماجرا بنشینم. یعنی این صندلی تا به حال چند زوج را دیده؟ چند سرنوشت متفاوت را گره زده؟ چقدر موفق بوده اند؟ نمی‌دانم. قرآن را باز می‌کنم و تا اتمام خطبه، یاسین می‌خوانم. ادامه دارد…
بلهههههه♥️:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتاد و نهم فادیا: به آسمان نگاه می‌کنم. این وضعیت، بیشتر از آن که باران باشد، شبیه سیلاب است. انگار سیل از آسمان جاری شده. خودم را بیشتر به سکو و نیمچه دیوار پشت سرم می‌چسبانم، به امید آن که باران نتواند بیشتر از این خیسم کند. البته نمی‌دانم بیشتر از این هم اصلا شدنی هست یا نه. همین حالا هم فرقی با کسی که افتاده توی دریاچه، ندارم. به بخاری برقی کوچک کنارم نگاه می‌کنم، که به پریز کیوسک فلزی نگهبانی وسط میدان وصل شده. نگهبان، پسر جوانی ست. و مؤدب و محترم. دلش به حال آن که این ساعت شب زیر سیلاب و وسط میدان مانده ام سوخته، و بخاری اش را تعارف زده. چند باری هم عذرخواهی کرده که نمی‌تواند خود کیوسکش را هم تعارف بزند و اجازه اش را ندارد. صدای پدافند، خودش را قاطی کمیل خواندنم می‌کند. جوشن کبیر را دو ساعت پیش، توی هیئت میثم مطیعی و کف میدان ونک، خوانده ام. شروع این حجم از آب کشیده شدنم هم همان‌جا بود. آسمان ناگهان درهای رحمتش را به رویمان گشود و سر تا پا سیرابمان کرد. حتی چترهایی که آن مغازه دار ایثارگر بینمان تقسیم کرد و چند نفره گرفتیم، نتوانست جلوی خیس شدنمان را بگیرد. فقط توانست جلوی خیس شدن قرآنم را موقع قرآن به سر گرفتن بگیرد. کمیل را تمام می‌کنم، زیپ مفاتیح را می‌بندم، و آن را به کیفم بر می‌گردانم. نمی‌خواهم خیس شود. از سر شب تا الآن، دیگر نمی‌توانم صدای انفجار و صدای رعد را از هم تفکیک کنم؛ اما صدای پدافند را، چرا. صدای پدافند، از سقف همین ساختمان روبرویی ام می‌آید. اگر با منطق جور در بیاید که سامانه‌ی پدافندی، روی سقف ساختمان باشد. تخصصی در این زمینه ندارم. چیزی تا اذان صبح نمانده. نمی‌توانم موبایلم را باز کنم و ساعت را ببینم. حتی ساعت مچی ام را هم نمی‌توانم نگاه کنم. باران اجازه نمی‌دهد. منتظرم تا از صدای اذان نزدیک ترین مسجد، که نمی‌دانم چقدر ممکن است فاصله داشته باشد، متوجه وقت اذان شوم. زیر لب به پشت سر هم خواندن سوره‌ی قدر ادامه می‌دهم. آخرین شب قدر این سال است. حیف است ثانیه هایش را هدر بدهم. تازه پرچم حزب الله همراهم را، با چفیه ام، روی بخاری برقی خشک کرده ام. همان پرچم جواد را، که مدت ها می‌شود همراه همیشگی ام شده. ولی با شروع دوباره‌ی باران، باز هم خیس شده اند. آسمان هم شوخی اش گرفته. یک لحظه آرام است و یک لحظه شلنگ را باز می‌کند روی سرمان. فک و زبانم از قدر خواندن خسته شده. نمی‌دانم چند تا خوانده ام. نشمرده ام. حتی داخل پوتین هایم هم خیس اند. خوشحالم که با خودم این پتوی مسافرتی را آورده ام. هر چند این هم دائما خیس است و دارم روی بخاری خشکش می‌کنم، ولی حداقل جلوی خیس شدن کوله پشتی ام و محتوای آن را می‌گیرد. زیر لب، بخشی از مداحی جدیدی که رویش قفلی زده ام را می‌خوانم: - إسمك يا حسين سر خلود الشهداء (اسم تو یا حسین، راز جاودانگی شهداست) آسمان دوباره آرام می‌گیرد و به باران خیلی نم نم تبدیل می‌شود. بی نتیجه، تلگرام و توییترم را چک می‌کنم. روزهاست که اینترنت بین الملل قطع شده و چک کردن هایم، کاملا بی فایده است. شاید باید آن وقتی که می‌توانستم، برای سفید شدن خطم درخواست می‌کردم. واقعا لازم است با یافا حرف بزنم. کمتر از دو سال پیش بود؛ که با معرفی یکی از آشنایان توییتری، اکانتش را توی توییتر دیدم. نام کاربری یافا و پروفایل سید حسن نصرالله، توجهم را جلب کرد. اکانتش را بیشتر نگاه کردم. و دیدم یک دختر فلسطینی ست. یک دختر فلسطینی شیعه‌ی تازه مسلمان، که معرفی اش کرده بودند؛ تا معلم قرآنش بشوم. لحظه ای امیدوار شدم که شاید خبر ها را اشتباه رسانده اند. شاید حال یافا واقعا خوب است. رفتم سراغش و هم‌کلامش شدم. اما خودش نبود. یک نفر دیگر بود. اما آن‌قدر شبیه، که نمی‌توانستم باور کنم این حجم از شباهت ممکن باشد. این یافا هم دقیقا مثل یافای خودم بود. آرزو داشت روزی بتواند به ایران یا عراق مهاجرت کند. اما نه برای فرار از اشغال، بلکه برای شرکت در هیئات محرم؛ که هیچ‌وقت نتوانسته بود تجربه اش کند. ارتباطمان دو هفته ای هست که کاملا قطع شده. از همان روز اول شروع جنگ، که اینترنت بین الملل کاملا قطع شد و دیگر دستم به او نرسید. نمی‌دانم حالش خوب هست یا نه. احتمالا او هم نگران ما شده باشد. با خودم می‌گویم: - یافای خودم که شهید شد. حتی نتونستم بفهمم چطوری و چرا. فقط خبر شهادتشو برام آوردن. ترسیدم اگه بخوام بیشتر پیگیر شن، برا خودشونم مشکل پیش بیاد؛ چون ممکن بود رفتنش بهمون مربوط باشه. حتی نمی‌دونم چطوری شهید شد. به هر حال، یافا که نتونست بیاد. دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونه بیاد. ولی امیدوارم این جنگ، با تموم شدن اشغال تموم بشه، کشورت آزاد بشه، و تو بتونی هر وقت خواستی سفر عراق و ایران بری. خودم می‌برمت هیئت. خودم سینه زنی یادت می‌دم. خودم می‌برمت سفر اربعین. با هم وسط بین الحرمین روضه گوش می‌دیم. جای یافا هم می‌ریم. ادامه دارد…
هيئة الإمام الرّؤوف (ع)سر الشهداء.mp3
زمان: حجم: 7.1M
مداحی استفاده شده در متن این قسمت (و قسمت های بعدی)
یافا و آرزوهایش... و شب های دهه محرمی که تنها و در اتاق کوچک خودش عزا گرفته می‌شوند...
بله یه پرش زمانی بلند داره و این قسمت، می‌شه آخرین شب قدر ماه رمضون. یعنی اواخر اسفند ۱۴۰۴. شب قبل از روز قدس. داخل ایام جنگ.
بله یافا هم شهید شد:))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نودم فادیا: امیدوارم حالش خوب باشد. خواسته بود عقاید یادش بدهم. می‌ترسید آماده‌ی ظهور نباشد. دقیقا مثل یافا. حتی حرف هایش هم مثل او بود. من هم دقیقا مثل جوابم به او، جوابش را دادم: فکر می‌کنی ما آماده ایم؟! و او هم دقیقا مثل یافا جواب داد: حداقل شما معلوماتی دارید. یک بار گفته بود به ما حسودی اش می‌شود. نه چون آزادیم و در کشوری زندگی می‌کنیم که دست خودمان است. چون ما «بظل الولاية» (زیر سایه‌ی ولایت) هستیم. امیدوارم این یافای دومی هم، یک دفعه نگذارد و برود و معلمش را این‌جا رها کند. از باقی دوستان یمنی، بحرینی، لبنانی، فلسطینی، مصری، عراقی، اسپانیایی، سوری، پاکستانی، افغانستانی، آذربایجانی، استرالیایی، عربستانی، و… ام هم خبری ندارم. از حاج حسین هم. قطعی اینترنت، ارتباطمان را با کل جهان قطع کرده. دلم تنگ شده. نه برای آن‌ها. نمی‌دانم برای چه. برای خودم؟ برای لبنانی که حالا، دیگر هوای نفس های سید در آن نیست، و مزاری که هنوز هم نتوانسته ام زیارتش کنم؟ نمی‌دانم. اما واقعا تنگ است. قرار بود بروم دیدن نوزاد نرگس. جنگ شد و وقت نشد. و حالا هم اگر بتوانم که بروم، باید به همسرش، شهادت فائق را هم تسلیت بگویم. روانم الآن در موقعیت تسلیت گفتن نیست. عمدا با حسنیٰ هم، حتی در روزهای ایران بودنش، صحبت نکرده ام. نمی‌خواستم تسلیت بگویم. تا جنگ تمام نشده، نمی‌توانم به عزا و تسلیت فکر کنم. ذهنم عادت ندارد قبل از تمام شدن جنگ، عزا بگیرد. فائق هم، نه، حالا دیگر فرقی نمی‌کند اسم خودش را بگویم یا اسم شغلی اش را، بگذار بگویم سعید. سعید هم، خیلی رقیه اش را دوست داشت. آن‌قدر دوستش داشت که نتوانست او را هم با خودش نبرد. همسرش را هم همین‌طور. شاید هم، این خاصیت موشک است. از کسی نمی‌پرسد آیا تو همان هدف مد نظر من هستی یا نه. کودک باشی، یا همسایه، یا هرکس دیگر، فرقی برایش نمی‌کند. جان همه را با هم می‌گیرد. به آسمانی که حالا موقتا دست از خیس کردنم برداشته، خیره می‌شوم. حالا در آسمان، بیشتر از روی زمین، آشنا دارم. عمیق تر خیره اش می‌شوم. انگار می‌خواهم التماسش کنم تا یکی از موشک هایی که روی هوا می‌چرخند را، سراغم بفرستد. از دلتنگی آدم ها نیست. دلتنگی را خیلی وقت است به پس زمینه‌ی همیشگی زندگی ام تبدیل کرده ام. آدم ها، می‌توانند دور باشند، مثل یافا، مثل زینب، مثل کوثر، مثل حاج حسین، مثل خیلی های دیگر. یا می‌توانند دیگر نباشند، مثل یافای قبلی، مثل فاطمه، مثل رجا، دختر بزرگ حاج حسین، مثل جواد، مثل فائق، مثل احمد، مثل سیدی که تمام جانم بود، یا مثل رهبری که تکیه گاه یک امت بود. به این دور بودن ها و این نبودن ها، عادت دارم. اما خود این دنیا، هر روز تنگ تر از دیروز می‌شود. مثل قفس است. احساس می‌کنم درونش زندانی ام. زندانی ای که راه نجاتش را نمی‌داند. یاد آن شعر معروف می‌افتم: + ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد در دام مانده مرغی، صیاد رفته باشد… لرز سرمای حاصل از خیسی، به جانم می‌افتد. دنیا، اصلا خبر دارد که چگونه زنجیر دست و پایمان شده؟ نمی‌دانم. او دارد مسیرش را می‌رود. به قول امیرالمؤمنین: «تغر وتضر وتمر». فریبش را می‌دهد، ضررش را می‌زند، و بعد جوری می‌گذرد و می‌رود، که انگار نه انگار. مثل سیل است. ویرانی می‌آورد. و برایش هم مهم نیست که خانه‌ی چند نفر را ویران کرده. بر نمی‌گردد که نگاه کند. می‌گذرد و می‌رود. من هم، همان مرغ اسیرم. همان مرغ اسیری که صیاد فراموشش کرده و در دام رهایش کرده. اسیر بند دنیا شده ام و دنیا حتی یادش هم نیست که کجا رهایم کرده. اما من، اهل این دنیا نیستم. نباید در این بند بمانم. به قول مولوی: + مرغ باغ ملکوتم. نیم از عالم خاک! چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم فقط نمی‌دانم چرا این چند روز، انقدر طول کشیده و تمام نمی‌شود. و درب این قفس، چرا به رویم باز نمی‌شود. از تحمل مدام دنیا خسته ام. کدام شهید بود که گفته بود استراحت بماند برای از شهادت؟ یادم نمی‌آید. ولی درست گفته بود. در دنیا بودن، تمام لحظاتش، مسئولیت است. مسئولیت هایی که خود به خود جلوی پایت سبز می‌شوند و چاره ای جز پذیرفتنشان نداری. مسئولیت، یک روز ساکی پر از سند و جان فائق است، یک روز آموزش دادن به نیلوفر است، یک روز درس روخوانی قرآن یافاست، یک روز دیگر، گرفتن دست آن پیرزن تنها. فرقی نمی‌کند. قانون پایستگی مسئولیت، همیشه برقرار است. فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل می‌شود. به ابرهای در حال گذر نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم یک قانون پایستگی دیگر هم در این جهان وجود دارد. و آن هم قانون پایستگی حسرت است. من هنوز هم همان بادم. همان بادی که احتمالا آخرش حسرت درخت بودن را با خودش به گور می‌برد. خنده ام می‌گیرد. تنهایی، آسمان، باران، سرما، شب قدر، و جنگ، همه با هم دست به دست داده اند. زخم هایی که نتوانسته ام استخوان را از میانشان بردارم، باز هم سر باز کرده اند. ادامه دارد…