eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
هيئة الإمام الرّؤوف (ع)سر الشهداء.mp3
زمان: حجم: 7.1M
مداحی استفاده شده در متن این قسمت (و قسمت های بعدی)
یافا و آرزوهایش... و شب های دهه محرمی که تنها و در اتاق کوچک خودش عزا گرفته می‌شوند...
بله یه پرش زمانی بلند داره و این قسمت، می‌شه آخرین شب قدر ماه رمضون. یعنی اواخر اسفند ۱۴۰۴. شب قبل از روز قدس. داخل ایام جنگ.
بله یافا هم شهید شد:))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نودم فادیا: امیدوارم حالش خوب باشد. خواسته بود عقاید یادش بدهم. می‌ترسید آماده‌ی ظهور نباشد. دقیقا مثل یافا. حتی حرف هایش هم مثل او بود. من هم دقیقا مثل جوابم به او، جوابش را دادم: فکر می‌کنی ما آماده ایم؟! و او هم دقیقا مثل یافا جواب داد: حداقل شما معلوماتی دارید. یک بار گفته بود به ما حسودی اش می‌شود. نه چون آزادیم و در کشوری زندگی می‌کنیم که دست خودمان است. چون ما «بظل الولاية» (زیر سایه‌ی ولایت) هستیم. امیدوارم این یافای دومی هم، یک دفعه نگذارد و برود و معلمش را این‌جا رها کند. از باقی دوستان یمنی، بحرینی، لبنانی، فلسطینی، مصری، عراقی، اسپانیایی، سوری، پاکستانی، افغانستانی، آذربایجانی، استرالیایی، عربستانی، و… ام هم خبری ندارم. از حاج حسین هم. قطعی اینترنت، ارتباطمان را با کل جهان قطع کرده. دلم تنگ شده. نه برای آن‌ها. نمی‌دانم برای چه. برای خودم؟ برای لبنانی که حالا، دیگر هوای نفس های سید در آن نیست، و مزاری که هنوز هم نتوانسته ام زیارتش کنم؟ نمی‌دانم. اما واقعا تنگ است. قرار بود بروم دیدن نوزاد نرگس. جنگ شد و وقت نشد. و حالا هم اگر بتوانم که بروم، باید به همسرش، شهادت فائق را هم تسلیت بگویم. روانم الآن در موقعیت تسلیت گفتن نیست. عمدا با حسنیٰ هم، حتی در روزهای ایران بودنش، صحبت نکرده ام. نمی‌خواستم تسلیت بگویم. تا جنگ تمام نشده، نمی‌توانم به عزا و تسلیت فکر کنم. ذهنم عادت ندارد قبل از تمام شدن جنگ، عزا بگیرد. فائق هم، نه، حالا دیگر فرقی نمی‌کند اسم خودش را بگویم یا اسم شغلی اش را، بگذار بگویم سعید. سعید هم، خیلی رقیه اش را دوست داشت. آن‌قدر دوستش داشت که نتوانست او را هم با خودش نبرد. همسرش را هم همین‌طور. شاید هم، این خاصیت موشک است. از کسی نمی‌پرسد آیا تو همان هدف مد نظر من هستی یا نه. کودک باشی، یا همسایه، یا هرکس دیگر، فرقی برایش نمی‌کند. جان همه را با هم می‌گیرد. به آسمانی که حالا موقتا دست از خیس کردنم برداشته، خیره می‌شوم. حالا در آسمان، بیشتر از روی زمین، آشنا دارم. عمیق تر خیره اش می‌شوم. انگار می‌خواهم التماسش کنم تا یکی از موشک هایی که روی هوا می‌چرخند را، سراغم بفرستد. از دلتنگی آدم ها نیست. دلتنگی را خیلی وقت است به پس زمینه‌ی همیشگی زندگی ام تبدیل کرده ام. آدم ها، می‌توانند دور باشند، مثل یافا، مثل زینب، مثل کوثر، مثل حاج حسین، مثل خیلی های دیگر. یا می‌توانند دیگر نباشند، مثل یافای قبلی، مثل فاطمه، مثل رجا، دختر بزرگ حاج حسین، مثل جواد، مثل فائق، مثل احمد، مثل سیدی که تمام جانم بود، یا مثل رهبری که تکیه گاه یک امت بود. به این دور بودن ها و این نبودن ها، عادت دارم. اما خود این دنیا، هر روز تنگ تر از دیروز می‌شود. مثل قفس است. احساس می‌کنم درونش زندانی ام. زندانی ای که راه نجاتش را نمی‌داند. یاد آن شعر معروف می‌افتم: + ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد در دام مانده مرغی، صیاد رفته باشد… لرز سرمای حاصل از خیسی، به جانم می‌افتد. دنیا، اصلا خبر دارد که چگونه زنجیر دست و پایمان شده؟ نمی‌دانم. او دارد مسیرش را می‌رود. به قول امیرالمؤمنین: «تغر وتضر وتمر». فریبش را می‌دهد، ضررش را می‌زند، و بعد جوری می‌گذرد و می‌رود، که انگار نه انگار. مثل سیل است. ویرانی می‌آورد. و برایش هم مهم نیست که خانه‌ی چند نفر را ویران کرده. بر نمی‌گردد که نگاه کند. می‌گذرد و می‌رود. من هم، همان مرغ اسیرم. همان مرغ اسیری که صیاد فراموشش کرده و در دام رهایش کرده. اسیر بند دنیا شده ام و دنیا حتی یادش هم نیست که کجا رهایم کرده. اما من، اهل این دنیا نیستم. نباید در این بند بمانم. به قول مولوی: + مرغ باغ ملکوتم. نیم از عالم خاک! چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم فقط نمی‌دانم چرا این چند روز، انقدر طول کشیده و تمام نمی‌شود. و درب این قفس، چرا به رویم باز نمی‌شود. از تحمل مدام دنیا خسته ام. کدام شهید بود که گفته بود استراحت بماند برای از شهادت؟ یادم نمی‌آید. ولی درست گفته بود. در دنیا بودن، تمام لحظاتش، مسئولیت است. مسئولیت هایی که خود به خود جلوی پایت سبز می‌شوند و چاره ای جز پذیرفتنشان نداری. مسئولیت، یک روز ساکی پر از سند و جان فائق است، یک روز آموزش دادن به نیلوفر است، یک روز درس روخوانی قرآن یافاست، یک روز دیگر، گرفتن دست آن پیرزن تنها. فرقی نمی‌کند. قانون پایستگی مسئولیت، همیشه برقرار است. فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل می‌شود. به ابرهای در حال گذر نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم یک قانون پایستگی دیگر هم در این جهان وجود دارد. و آن هم قانون پایستگی حسرت است. من هنوز هم همان بادم. همان بادی که احتمالا آخرش حسرت درخت بودن را با خودش به گور می‌برد. خنده ام می‌گیرد. تنهایی، آسمان، باران، سرما، شب قدر، و جنگ، همه با هم دست به دست داده اند. زخم هایی که نتوانسته ام استخوان را از میانشان بردارم، باز هم سر باز کرده اند. ادامه دارد…
بله... به همراه معصومه و رقیه... سه نفری رفتن:) تو همین جنگ
خیر قسمت یکی به آخر قسمت آخر می‌شه فردا
رجاء تو داستان ازش اسمی نیاورده بودم و همین اشاره ضمنی بود کلا ولی این‌جا کمی شرح میدم: متأهل بود و با شوهر و سه تا بچه ش تو یکی از روستاهای جنوب لبنان ساکن بود تو بمبارون های جنوب شهید شدن
ببینید حقیقتا با این نگاه مشکل دارم خب آخر سر که در هر صورت همه می‌میرن چند سال بیشتر موند و کارای بیشتری کرد دیگه جاودانه و ابدی که قرار نبود بشه و ضمنا، شهید شد شهادت با مرگ ماهیت متفاوتی داره از ریشه
چیزی نشده که👩🏻‍🦯👩🏻‍🦯