eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
75 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 تا وقتی به سینما رسیدیم دیگه حرفی نزدیم حسین یه زنگ به یاسین زد و ازش پرسید که رسیدن یا نه یاسین هم گفت: که رفتن داخل ما هم وارد شدیم . حسین جلو دکه خوراکی فروشی ایستاد و یه اشاره به پفیلاها که با طعم‌های متنوع چیده شده بود کرد وگفت: از کدوما می‌خواید منم یه دونه پفیلا پنیری و چند تا خوراکی دیگه برداشتم. کارتم را از کیفم بیرون آوردم تا حساب کنم. حسین یه نگاه بهم کرد و گفت: خانم وقتی با یه مرد بیرون میره دست تو جیبش نمی‌کنه. اینو گفت و خوراکی‌های منو با خوراکی‌های خودش حساب کرد با هم وارد سالن شدیم همه جا پر بود و ما آخرین نفر بودیم تو ردیفی که اونا نشسته بودن فقط دو تا صندلی خالی بود وبعد به ترتیب یاسین، نازگل، باران، محیا منم رفتم بغل یاسین نشستم و به جلو خیره شدم هنوز فیلم شروع نشده بود که حسین اومد بغلم نشست یه نگاه بهش کردم و دوباره به جلو خیره شدم و فیلم شروع شد. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه فیلم تمام شد ازسینما اومدیم بیرون کلی گشتیم من دیگه با موتور نرفتم و جامو با محیا عوض کردم. رفتیم شهر بازی، و بعد رفتیم بستنی خوردیم کلی خوش گذشت بهمون. دیگه کم کم داشت شب میشد از محیا و حسین خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. وقتی رسیدیم خونه بابا نبود تو پذیرایی با مامان سلام کردم و پرسیدم: مامان بابا کجاست. مامان: نمی دونم از وقتی اومده رفته تو اتاقش. من: اهان. با چادرو کیفم که هنوز دستم بود به سمت اتاق بابا حرکت کردم و در زدم. بابا: بفرما در رو باز کردم و رفتم داخل بابا جلو میز مطالعش نشسته بود و با دستاش سرش رو گرفته بود. رفتم جلو گفتم: سلام. خم شدم و گونش رو بوسیدم من: چطوری بابایی تحویلمون نمی گیریا! بابا لبخندی زد و گفت: یکم خستم بابا جان خوش گذشت؟ مامانت گفت: بابچه ها رفته بودی بیرون درسته؟ کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 من: آره بابا رفتیم یکم حال و هوامون عوض شد. بابا: خوبه خدا را شکر من: خوب بابا جان من برم دیگه کلی کار دارم. بابا: برو بابا جان من: فعلاً. از اتاق بابا بیرون اومدم نازگل و باران داخل آشپزخانه بودند نازگل ظرف می‌شست و باران داشت غذا درست می‌کرد. من: اگر کاری ندارید من برم اتاقم رو جمع کنم هر دو گفتند: نه دیگه کاری نیست من: باشه پس من رفتم اینو گفتم و رفتم بالا در اتاقمو باز کردم رفتم داخل اول لباسام رو با یه ست خونگی عوض کردم و بعد شروع کردم به جمع و جور دیگه تقریباً تمام شده بود که در اتاقم زده شد رفتم جلو درو باز کردم. بابا بود یه نگاه بهم کرد و گفت: حرف بزنیم من: اره بیا داخل. با بابا رفتیم و لبه تخت نشستیم بابا یه نگاه بهم انداخت و منو کشید تو بغلش من: بابا بابا: هیس دستامو در بابا حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو شونش. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بابا منو از خودش جدا کرد تو صورتش نگاه کردم خیس اشک بود دست بردم و اشکاشو پاک کردم من: چی شده بابایی بابا: هیچی عزیزم یاس بابا جان تا اینجا هر تصمیمی که گرفتی اول خودت موافق بودی بعد نظر من و مامانت اما الان من می‌خوام واست تصمیم بگیرم. هنگ کردم بابا تا به حال اینجوری باهام حرف نزده بود ادامه داد.. + یاس تو باید با بهادر ازدواج کنی امروز بیستم هست و بیست و سوم عاقد میاد خونمون خطبه عقد رو می‌خونه آمادگیات رو بگیر فردا هم برو بازار و وسایل مورد نظرت رو خرید کن. بابا حرف می‌زد و من نمی‌فهمیدم چی میگه هنگ بودم با صدای در فهمیدم که بابا رفته. سرم رو گرفتم بالا به در بسته شده نگاه کردم بابا چی می‌گفت من یاس با بهادر رئیس باند بزرگ خلافکارا باند بزرگ مافیا. من با بهادر وحشی اون حتی به خواهشم رحم نداره. دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 یعنی چی نه نمی زارم زندگیم نابود بشه. نمی زارم آیندم خراب بشه. بودن با بهادر یعنی مرگ یعنی نابودی به تمام معنا یعنی جهنم نه نمی زارم. نمی زارم. من از بچگی الکی خودمو به هر راهی نزدم که الان برم پیش بهادر. نه نمی زارم. نمی زارم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون در اتاق یاسین رو بدون در زدن بازکردم. نبود داخل اتاقش. اومدم بیرون و پله‌ها رو دوتا یکی پایین اومدم داد زدم: بابا، بابا، یاسین کجایی مامان از آشپزخانه اومد بیرون و گفت: چیشده من: بابا کجاست، یاسین کو مامان: دایت اینا رسیدن خونشون یاسین نازگل رو برد اونجا بابات هم داخل اتاقه. دوباره داد زدم: بابا و به سمت اتاق بابا حرکت کردم خواستم درو باز کنم که خودش باز شد وبابا اومد بیرون سرد لب زد: چیشده من: بابا بگو اون حرف هایی که زدی شوخی بود بگو همشون شوخی بوده. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا. . 🕊 بگو بگو بابا خواهش می‌کنم اینا رو با گریه می‌گفتم و داد می‌کشیدم: بابا حرف بزن بابا بگو بگو دیگه. توانایی وایسادن نداشتم _بابا بگو دیگه هق هقم اجازه حرف زدن رو بهم نمی‌داد بابا: نیست شوخی نکردم کاش شوخی بود کاش می‌تونستم شوخی کنم اما نکردم اینو گفت و حرکت کرد سمت حیاط من موندم و دنیایی که داشت بدبختم می‌کرد. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و چشمامو بستم که دستی دورم حلقه شد مامان بود منو کشید تو بغلش و کمرم را با دستاش نوازش می‌کرد. مامان: دخترم چی شده گریه می‌کنی قربونت بشم با حرف‌های مامان گریم شدیدتر شد مامان ادامه داد.. قربون چشمای دخترم بشم چی شده مادر. می‌دونستم مامان خبر داره ولی بازم داشت از خودم می‌پرسید. من: مامان مامان: جان دلم من: مامان من نمی‌خوام نمی‌خوام ازدواج کنم اونم با بهادر مامان من نمی‌خوامش. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊