eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
67 عکس
131 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 من: آره بابا رفتیم یکم حال و هوامون عوض شد. بابا: خوبه خدا را شکر من: خوب بابا جان من برم دیگه کلی کار دارم. بابا: برو بابا جان من: فعلاً. از اتاق بابا بیرون اومدم نازگل و باران داخل آشپزخانه بودند نازگل ظرف می‌شست و باران داشت غذا درست می‌کرد. من: اگر کاری ندارید من برم اتاقم رو جمع کنم هر دو گفتند: نه دیگه کاری نیست من: باشه پس من رفتم اینو گفتم و رفتم بالا در اتاقمو باز کردم رفتم داخل اول لباسام رو با یه ست خونگی عوض کردم و بعد شروع کردم به جمع و جور دیگه تقریباً تمام شده بود که در اتاقم زده شد رفتم جلو درو باز کردم. بابا بود یه نگاه بهم کرد و گفت: حرف بزنیم من: اره بیا داخل. با بابا رفتیم و لبه تخت نشستیم بابا یه نگاه بهم انداخت و منو کشید تو بغلش من: بابا بابا: هیس دستامو در بابا حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو شونش. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بابا منو از خودش جدا کرد تو صورتش نگاه کردم خیس اشک بود دست بردم و اشکاشو پاک کردم من: چی شده بابایی بابا: هیچی عزیزم یاس بابا جان تا اینجا هر تصمیمی که گرفتی اول خودت موافق بودی بعد نظر من و مامانت اما الان من می‌خوام واست تصمیم بگیرم. هنگ کردم بابا تا به حال اینجوری باهام حرف نزده بود ادامه داد.. + یاس تو باید با بهادر ازدواج کنی امروز بیستم هست و بیست و سوم عاقد میاد خونمون خطبه عقد رو می‌خونه آمادگیات رو بگیر فردا هم برو بازار و وسایل مورد نظرت رو خرید کن. بابا حرف می‌زد و من نمی‌فهمیدم چی میگه هنگ بودم با صدای در فهمیدم که بابا رفته. سرم رو گرفتم بالا به در بسته شده نگاه کردم بابا چی می‌گفت من یاس با بهادر رئیس باند بزرگ خلافکارا باند بزرگ مافیا. من با بهادر وحشی اون حتی به خواهشم رحم نداره. دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 یعنی چی نه نمی زارم زندگیم نابود بشه. نمی زارم آیندم خراب بشه. بودن با بهادر یعنی مرگ یعنی نابودی به تمام معنا یعنی جهنم نه نمی زارم. نمی زارم. من از بچگی الکی خودمو به هر راهی نزدم که الان برم پیش بهادر. نه نمی زارم. نمی زارم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون در اتاق یاسین رو بدون در زدن بازکردم. نبود داخل اتاقش. اومدم بیرون و پله‌ها رو دوتا یکی پایین اومدم داد زدم: بابا، بابا، یاسین کجایی مامان از آشپزخانه اومد بیرون و گفت: چیشده من: بابا کجاست، یاسین کو مامان: دایت اینا رسیدن خونشون یاسین نازگل رو برد اونجا بابات هم داخل اتاقه. دوباره داد زدم: بابا و به سمت اتاق بابا حرکت کردم خواستم درو باز کنم که خودش باز شد وبابا اومد بیرون سرد لب زد: چیشده من: بابا بگو اون حرف هایی که زدی شوخی بود بگو همشون شوخی بوده. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا. . 🕊 بگو بگو بابا خواهش می‌کنم اینا رو با گریه می‌گفتم و داد می‌کشیدم: بابا حرف بزن بابا بگو بگو دیگه. توانایی وایسادن نداشتم _بابا بگو دیگه هق هقم اجازه حرف زدن رو بهم نمی‌داد بابا: نیست شوخی نکردم کاش شوخی بود کاش می‌تونستم شوخی کنم اما نکردم اینو گفت و حرکت کرد سمت حیاط من موندم و دنیایی که داشت بدبختم می‌کرد. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و چشمامو بستم که دستی دورم حلقه شد مامان بود منو کشید تو بغلش و کمرم را با دستاش نوازش می‌کرد. مامان: دخترم چی شده گریه می‌کنی قربونت بشم با حرف‌های مامان گریم شدیدتر شد مامان ادامه داد.. قربون چشمای دخترم بشم چی شده مادر. می‌دونستم مامان خبر داره ولی بازم داشت از خودم می‌پرسید. من: مامان مامان: جان دلم من: مامان من نمی‌خوام نمی‌خوام ازدواج کنم اونم با بهادر مامان من نمی‌خوامش. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 مامان من نمی‌خوام برم تو جهنم بهادر مامان اون وحشیه مامان اون به آدم رحم نداره مامان اون انسانیت تو وجودش نیست مامان ساکت بود. ادامه دادم.. مامان بابا از کارهای بهادر خبر داره پس چرا می‌خواد بدبختم کنه نا بودم کنه. مامان من را از خودش جدا کرد و صورتم با دستاش قاب گرفت و گفت: گریه نکن حتماً یه دلیل داره واسه کارش این کارو با خودت نکن نابود میشی خودت که می‌دونی گریه واسه چشات خوب نیست عزیزم بسپر به خدا اون هرچی خودش بخواد برات رقم می‌زنه. حرف‌های مامان نمک روی زخم بودبرام. از بغل مامان بیرون اومدم و بلند شدم رفتم تو اتاقم و درو بستم نشستم رو تخت و سرم رو گذاشتم رو زانوهام صدای اس‌ام‌اس گوشیم بلند شد خم شدم و گوشی رو از روی عسلی کنار تخت برداشتمش حسین بود. نوشته بود"سلام خانم خسروی فردا ساعت 8منتظرتونم جلسه داریم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 یه نگاه به اسمش کردم «حسین» آخ حسین آخ قلبم به درد اومد. حسین تو دیگه چرا چرا دقیقاً وقتی که می‌خواستم عاشقت بشم اینجوری شد. چرا. کاش باهات خاطره نمی‌ساختم کاش. روز افتتاح نمایشگاه عید غدیر، امروز صبح، وقتی می‌خواستم از روی موتور بیفتم، سینما، شهربازی، بستنی، موتور سواری همه اینا عین یه تصویر از جلوی چشمام گذشت و اشک ریختم سرم رو گذاشتم رو زانوهام و واسه آینده پوچم گریه کردم وقتی به خودم اومدم که هوا گرگ و میش شده بود یه نگاه به دور و برم انداختم باران اومده بود و خوابیده بود اما برق اتاق روشن بود از روی تخت بلند شدم به سمت سرویس اتاقم حرکت کردم وقتی وارد شدم یه نگاه از تو آینه به خودم انداختم اگر بگم وحشت نکردم دروغ گفتم سر و صورتم همه ورم کرده بود چشام کاسه خون شده بود. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊