به نام خدا
#پارت39. 🕊
یه نگاه به اسمش کردم «حسین» آخ حسین آخ قلبم به درد اومد. حسین تو دیگه چرا چرا دقیقاً وقتی که میخواستم عاشقت بشم اینجوری شد. چرا. کاش باهات خاطره نمیساختم کاش. روز افتتاح نمایشگاه عید غدیر، امروز صبح، وقتی میخواستم از روی موتور بیفتم، سینما، شهربازی، بستنی، موتور سواری همه اینا عین یه تصویر از جلوی چشمام گذشت و اشک ریختم سرم رو گذاشتم رو زانوهام و واسه آینده پوچم گریه کردم وقتی به خودم اومدم که هوا گرگ و میش شده بود یه نگاه به دور و برم انداختم باران اومده بود و خوابیده بود اما برق اتاق روشن بود از روی تخت بلند شدم به سمت سرویس اتاقم حرکت کردم وقتی وارد شدم یه نگاه از تو آینه به خودم انداختم اگر بگم وحشت نکردم دروغ گفتم سر و صورتم همه ورم کرده بود چشام کاسه خون شده بود.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت40. 🕊
من چشمام حساس بودو از 10سالگی تنبلی چشم داشتم باید عینک میزدم ولی من هر موقع که می سوخت یا درد داشت ازش استفاده میکنم. گریه واسه چشمام عین سم بود. اما الان دیگه واسم مهم نبود. شیر آب رو باز کردم و یک مشت آب به صورتم زدم آب سرد مثل خنجر بود واسه چشمام. عین نمک روی زخم از درد و سوزش چشمامو بستم و وضو گرفتم از سرویس اومدم بیرون چادرمو پوشیدم و شروع کردم به نماز صبح خوندن بعد از نماز سجاده ام رو جمع کردم و گذاشتم سر جاش یه نگاه به باران انداختم که دیدم نشسته و زل زده بهم همونجوری نگاش کردم که بالاخره شروع کرد به حرف زدن.
باران: ببین یاس من واقعاً متاسفم شاید حتی دیگه دلت نخواد حتی قیافم رو ببینی اما تقصیر من چیه من خودم ازش میترسم و حتی شاید متنفر هم باشم ولی هر کاری کنم بازم داداشمه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت41. 🕊
.. من نمیخوام آیندت خراب بشه ولی اینم نمیفهمم که چرا دست گذاشته رو تو اما اینو میدونم که دوستت نداره یا به خاطر عشق تو و بابات رو مجبور به این ازدواج نکرده.
دیگه توانایی وایسادن نداشتم یه گوشه که روبروی باران بود نشستم رو بهش گفتم: اینا به تو ربطی نداره من از تو ناراحت نیستم من از بابام ناراحتم از برادرت ناراحتم برادرت خیلی خودخواه هست اصلاً انسانیت تو وجودش نیست میدونم چرا دست گذاشته رو من چون شاید بخواد از من یه استفادهای بکنه یا شایدم من اشتباه فکر میکنم. اما بابام چی مگه چند تا دختر داره مگه چند تا بچه داره اصلاً. من و بابام همیشه عین دو تا رفیق بودیم از همه راز و رمزهای هم خبر داشتیم مرهم درد هم بودیم چرا داره این کارو با زندگیم میکنه. چرا؟ دیگه نتونستم حرف بزنم و بغضم با صدای بدی شکست.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت42. 🕊
دوباره انقدر گریه کردم تا وقتی که آلارم گوشی به صدا دراومد یه نگاه کردم ساعت ۷ رو نشون میداد با دیدن ساعت یاد قرار ساعت ۸ افتادم بلند شدم و یه دست لباس سرتاپا مشکی پوشیدم از داخل کشو وسایلام یه عینک آفتابی مشکی برداشتم و زدم به چشمام که تقریباً نصف صورتم را پوشونده بود و پف چشمام و ورم صورتم رو کمتر نشون میداد کیف و گوشیم را برداشتم و از اتاق زدم بیرون رفتم پایین بابا و مامان داخل آشپزخونه بودند بدون توجه بهشون از خونه زدم بیرون و پیاده به سمت مسجد حرکت کردم بعد از ۱۰ دقیقه که رسیدم وارد مسجد شدم و به سمت دفتر حرکت کردم وقتی وارد دفتر شدم کسی داخل دفتر نبود رفتم و نشستم بعد از چند دقیقه صدای حسین بود که داشت از نزدیک میومد انگار داشت با کسی حرف میزد که وارد دفتر شد. داشت با تلفن حرف میزد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت 43. 🕊
بعد از چند کلمه دیگه حرف زدن گوشی رو قطع کرد و یه نگاه بهم کرد و گفت: سلام خ... حرف تو دهنش موند و با تعجب به سمتم اومد و گفت: چیزی شده یه اشاره به لباس مشکی و روسریم کرد و گفت: کسی فوت کرده.
بدون حرف بهش نگاه کردم که جلوتر اومد و گفت: لطفاً حرف بزن.
بدون توجه به سوالاتش گفتم حاج آقا نیومد. نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت: جلسه کنسل شد.
بدون توجه بهش بلند شدم و به سمت در حرکت کردم در همون حال گفتم خداحافظ.
حسین: یاس وایستا.
با شنیدن اسمم از زبونش ته دلم خالی شد. برگشتم سمتش که دوباره به سمتم اومد و درو بست و گفت: میشه حرف بزنی چی شده داری نگرانم میکنی.
عینکمو از روی چشام برداشتم و گفتم: نترس واسه شما چیزی نیست که بخواد ناراحتتون کنه .
بیست و سوم به عنوان همکار بیاید مراسم عقدم ساعت رو هم از یاسین بپرسید.
اینو گفتم و درو باز کردم و زدم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت44. 🕊
دوباره بغضم شکست الان تو حیاط مسجد بودم. کجا میخواستم برم تو خونه خفه میشدم. یکم فکر کردم که کجا برم اما جایی غیر از مسجد به ذهنم نرسید. رفتم داخل مسجد و وارد بخش بانوان شدم گوشهترین جا رو انتخاب کردم و نشستم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام.
«حسین»
صداش هی تو سرم تداعی شد عقدم، عقدم، عقدم همونجا پشت در نشستم. میخواد ازدواج کنه منو به عنوان همکار دعوت کرد. هر بار خندههاش جلو چشمام میومد محکم سرم رو میکوبیدم به در پشت سرم. آخ یاس آخ تازه داشتم فکر میکردم به مامان بابا بگم برن خواستگاری.
من بی تو چه کنم حتی فکرشم داشت دیوونم میکرد یعنی مال من نمیشی سرم رو به درتکیه که دادم و به سقف خیره شدم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت45. 🕊
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم از جام بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم برداشتمش._ یاسین بود. آیکون سبز رو زدم و گذاشتم رو بلندگو.
من: سلام بله
یاسین: سلام خوبی میگم داداش امروز یاس اومد مسجد؟
با فکر یاس یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۶ عصر بود یا خدا من چقدر نشسته بودم. یاس کجاست
یاسین: الو الو..
با صدای یاسین به خودم اومدم و گفتم: صبح اومد بعد رفت
یاسین: آره از صبح رفته دیگه برنگشته نگرانش شدم
من: بیا دنبالم بریم با هم دنبالش بگردیم
یاسین: باشه اومدم
و قطع کردم سرم بدجور سنگین شده بود داشت منفجر میشد مثل اینکه میگرنم دوباره عود کرده بود. از دفتر خارج شدم و به سمت حوض رفتم کنار حوض نشستم و با آب سرد صورتم را شستم تا یکم حالم بهتر بشه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت46. 🕊
بعد از اینکه صورتمو شستم دوباره به سمت دفتر حرکت کردم وقتی وارد شدم گوشی با سوئیچ موتور رو برداشتم و اومدم بیرون. وقتی در دفتر رو بستم یاسین رو دیدم که داشت به سمتم میومد وقتی بهم رسید باهام دست داد و سلام کرد.
من: من میرم یه سر داخل مسجد ببینم چه خبره بعد میام که بریم.
یاسین: باشه
رفتم داخل مسجد شدم کسی نبود سمت آبدارخونه رفتم که خانم حشمتی رو دیدم.
من: سلام
خانم حشمتی: پسرم
من: بله
خانم حشمتی: چیزه از صبح یه خانمی اومده یه گوشه نشسته و سرشم رو پاهاش گذاشته صورتش معلوم نیست که ببینم کیه
من: از ساعت چند اینجاست
خانم حشمتی: نمیدونم من وقتی واسه نماز ظهر رفتم اونجا بود.
یه حسی بهم میگفت اون یاس باشه
من: باشه بریم ببینیم کیه.
با خانم حشمتی به سمت قسمت بانوان رفتیم من پشت پرده وایستادم و به خانم حشمتی گفتم ببینه کسی داخل نباشه.
بعد از چند دقیقه خانم حشمتی صدام زد و گفت: بیا داخل.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊